شعر ها و یاد داشت های محمد جواد آسمان |
اصفهانِ من کو؟
مستیِ نجیبِ کنارِ رود...
سنگفرشِ خیسِ سیوسهپُل...
چارباغِ خلوت...
صدایِ تاج...
از گلویِ مردِ دوچرخهران.
آنسویِ ردیفِ چنارها،
رنگِ مسجدِ شاه،
زیرِ ماه،
در سکوتِ بازارِ مِسگَران،
در خَم و چَمِ زرد و لاجوَرد.
کوچهی مُسقَّف...
سُتونِ نور...
مادیِ پُر و بیدِ واژگون...
هشتیِ گُشوده به حوضِ ماه...
عطرِ گیجِ باران و کاهگِل...
بعدِ بوسه وُ حرفهای نغز،
فاشِ عشقِ بیباکِ سَربهمُهر،
خوابِ
جُرعهی گرمِ اَرمَنی...
گَعدههایِ آوازِ زیرِ پُل...
#
بعد،
خوابِ
آیندهی سَگی...
عشقهایِ «هِی! من تُرُب میخوام»...
روزگارِ سَگدو برای نان،
از کلاغخوان تا به بوقِ سگ.
زورخانههای نمایشی...
سفرهی قلمکارِ صنعتی...
ترمههای زربَفتِ کارِ چین...
بوتههای شمشادِ ژاپُنی...
سازههای آماتورِ مدرن...
لهجههای مایل به پایتخت...
هممحلّهایهایِ ناشناس،
در آپارتمانهای فِسقِلی.
در کنارِ زایندهرودِ خُشک،
خواهرانِ مأمورِ مُنکَرات...
دختر و پسرهای عُقدهای...
زردیِ چمنها وُ بویِ کود...
#
این غریبه در چشمم آشناست
اصفهانِ زیبایِ من کجاست؟!
اشارات و تنبیهات:
ـ سیوسهپُل: که میشناسیدش. پُلیست با سیو سه دهانه بر زایندهرود، در میانهی عبورش از اصفهان. از صفویه مانده و معمارش اللّهوِردیخان بوده. این پُل برخلافِ خواجو، برجستگیِ میانی(شاهنشین، کِریاس) ندارد و از همین رو من خواجو را دوستتر دارم. خیابانِ چهارباغ در دو سوی همین پُل از شمال تا جنوبِ شهر کشیده شده است.
ـ تاج: جلالالدین تاج اصفهانی، خوانندهی خوشصدای اصفهان که در تختِپولاد(گورستانِ کهنِ اصفهان) مدفون است و استاد شجریان نیز چندی نزد او شاگردی کرده است.
ـ مادی: نهرهای منشعب از زندهرود که مانندِ مویرگهایی آب را به محلّههای اصفهان میرسانند. مادیها به تدبیرِ شیخبهایی بنا شدهاند.
ـ هَشتی: فضایی مسقف و معمولاً هشتضلعی که در فاصلهی کوچه و درِ اصلیِ خانههای کهنِ اصفهان قرار دارد. هشتی، حریمی نیمهخصوصیست و شبها به رویِ بیخانمانان باز است. گاهی نیز همسایهها در آن به گپ و گفتِ عصرانه مینشینند.
ـ اَرمنی: ارمنیهای مسیحیِ مهاجر از زمانِ شاهعبّاسِ صفوی در محلّهی جُلفای اصفهان ساکنند. قبلاً دورِ این محلّه دیواری بوده و مسلمانان هم برای مینوشی به آنجا سر میزدهاند. هنوز هم اصفهانیها برای تهیّهی شرابِ خوب به این محلّه میروند؛ البتّه با ترس و لرز.
ـ گَعده: این واژه که شاید با قُعودِ عربی همریشه باشد، به معنای حلقه یا جمعِ افراد است. شبهایی که هوا خوب باشد، اگر از کنارِ پُلِ خواجو بگذری، گَعدههایی را خواهی دید که در زیرِ پُل، دهنه به دهنه در حالِ آوازخوانی هستند. از پاپ و راک تا سنّتی!
ـ فرمود که: «من تُرُب میخوام، تو رو یه رُبع میخوام!!».
ـ زورخانه: همان سالُنهای ورزشِ باستانی که اینروزها دیگر برای ورود به آنها باید بلیت تهیه کنی. آنهایی که آن پایین در گودِ زورخانه هستند هم انگار دارند تمرین تآتر میکنند نه ورزش!
ـ سُفرهی قلمکار: از صنایعِ دستیِ اصفهان است. روی این سُفرهها با مُهرهای چوبی نقشهایی چاپ میکنند و بعد با آدابی در کنارِ رود «سنگشویِ»شان میکنند.
ـ تِرمه: این پارچه را شاید بر روی جنازهها دیده باشید. قهوهایرنگ است و جنسش از ابریشم. قبلاً برای سُفرهی عقد از آن استفاده میکردهاند. نقشِ ترمه، بُتّه جقّه است؛ شبیه به نیمی از نمادی که در میانِ پرچمِ کُرهی جنوبی سراغ داریم. این نقش را برخی همان سروِ زرتُشت میدانند.
ـ خواهرانِ مأمورِ مُنکَرات: که معرّفِ حضورِ همهی دوستان هستند!

بازگشت
(سرودهای از زندهیاد ژاله اصفهانی)
ژاله اصفهانی(دکتر مستانه سلطانی) در آغازِ همین قرنِ خورشیدی در شهرِ زایندهرود زاده شد و دو سال پیش در کرانهی رودِ تایمز درگذشت. تحصیلاتِ او در دبیرستانِ خوشنامِ بهشتآیینِ اصفهان، دانشگاهِ تهران، دانشگاهِ آذربایجانِ شوروی و دانشگاهِ لامانوسوفِ مسکو سپری شد. زندگیِ ژاله که از بیست و پنج سالگی ایران را به همراهِ همسرش ترک کرده بود، به تمامی در غربت گذشت. او نیز همچون قاطبهی برجستگانِ هنر در روزگارِ شاهِ پیشین، دلبستهی اندیشههای چپ بود و خود را به قولِ شاملو همدستِ توده میدانست. وقتی انقلاب شد ژاله به ایران بازگشت زیرا گمان میکرد چیزی عوض شده است. با این حال، زندانِ اوین پذیرای ژالهی شصتساله و ابتهاج و سلطانپور و خیلیهای دیگر بود. اگر اشتباه نکنم این شعر را ژاله باید در همین آخرین سفر، در هنگامِ بازدید از اصفهان نوشته باشد:
کوچه، همان کوچه است و شهر، همان شهر
کوه، همان کوهسار و نهر، همان نهر
بیشه، همانجا وُ زندهرود، همانجا
گنبد و گُلدسته وُ منارهی زیبا
هست همانسان حماسهی ابدیّت
*
بر در و دیوارها هزار شعار است
شهرِ پس از انقلاب، گرم به کار است
شهرِ هنرمند، شهرِ صنعت و پیکار
شهرِ گرفتارِ فقر و ثروتِ بسیار.
خندهی فیروزهها وُ رقصِ طلاها
بر درِ دُکّان و در هیاهویِ بازار.
تازهتر از باغهای صبحِ بهاران،
باغِ گُلِ قالی است و نقشِ قلمکار.
میوه فراوان... کنارِ کوچه وُ میدان
چشمِ پُر از بُهتِ بچّههای گرسنه
ساحلِ زایندهرود و جمعِ جوانان
هِی خبر از جبههها وُ هِی خبر از جنگ
جنگ که نابود باد روحَش و نامَش
اینهمه خون و خرابه، باد حرامَش...
باز، چراغان شود به یادِ شهیدان
پنجرهها، دَکّهها، کنارِ خیابان
یکسو، آوارگانِ جنگِ تبَهکار
یکسو، مردانِ دلسپرده به پیکار
در رهِ حفظِ وطن تفنگبهدوشَند
عازم و عاصیّ و خشمگین و خموشَند
*
دورهی تاراج و تاج، گزمهی مکّار،
خواست که برگردم و چو بنده شوَم من
نزدِ وطن، خوار و سرفِکَنده شوَم من
دردِ وطن ماند و رستگاریِ وجدان
با دلِ پُر اشتیاق و دیدهی بیدار
گرچه همهعمرِ من به رنجِ سفر رفت،
هیچ نگویم که عمرِ رفته، هدر رفت.
*
باز، من و آسمانِ صافِ صفاهان
وینهمه چشمِ پُرانتظارِ درخشان...
دیدنِ یار و دیار، آرزویَم بود
شکرگزارم که زنده ماندم و دیدم
با همه دیری، به آرزوم رسیدم...
غزلی تازه که هنوز نام ندارد!
فکر میکردم در آغوشَش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشَش بمیرم بهتر است
گرمِ آغوشَش شدم... دست و دلَش لرزید و گفت:
شاید از دستَت دلم را پَس بگیرم بهتر است
از قفس، هرکس رهایَت میکند، عاشقتر است
اینکه من با آنکه آزادم، اسیرم، بهتر است
عشقِ من! اینروزها آزادگان زندانیاند
زندگی، بیعشق، زندان است... گیرم بهتر است!!
عشقِ من! ایکاش بودی... عشقِ من ایکاش بود...
زندگی،
اینطور اگر باشد،
بمیرم بهتر است...
18 آذر 1388
خمین
ماه پلنگينهپوش
(یادداشتی دربارهي یوسفعلی میرشکاک)
هفتهنامهي پنجره، شمارهي بیستم، ۳۰ آبان ۱۳۸۸
فروغ فرخزاد دربارهي سهراب سپهري گفته بود: «اگر سهراب همهي انرژياش را صرف شعر ميكرد (يعني از نقاشي و مطالعات پراكنده دست برميداشت)، بزرگترين شاعر روزگار ما ميشد.» (نقل به مضمون)
يوسفعلي ميرشكاك انسان پيچيدهايست. شخصيت او بهقدري چندلايه، جامعالاطراف و گاهي متناقضنماست كه ميتواند موضوع كتابي مفصل باشد. در حقيقت، وقتي از ميرشكاك سخن ميرانيم با چند نفر روبهروييم؛ ميرشكاك شاعر، ميرشكاك منتقد، ميرشكاك طنزپرداز، ميرشكاك نقاش، ميرشكاك اسطورهشناس، ميرشكاك اهل سياست، ميرشكاك فيلسوف، ميرشكاك درويش و عارف، و حتي حديثدان و مصحح و زبانشناس و... .
كمتر كسي وجود اين مايه از منشورواري را دارد. بهواسطهي همين چندسويگي و بحثبرانگيزي در هر كدام از اين زمينهها، گمان ميكنم ذهن و وقت اغلب خاصان روزگار ما ـ به موافقت يا مخالفت ـ كم و بيش به او مشغول شده است. و باز كمتر كسي اين هنر را دارد كه در گوشهي خلوتگاهش بنشيند و عالمي را به موضعگيري دربارهي خود وادارد و در تكتك زمينههاي گوناگوني كه واردشان شده نيز فحل باشد و حرفي براي گفتن داشته باشد. اگر بخواهم رشتهي پيوندي ميان حاصل كار ميرشكاك در زمينههاي مختلف بيابم، به صفت جنونمندي ميرسم. همين جنونمنديست كه بهزعم من به اظهارنظرها، شعرها و نقاشيهاي قابل اعتناي او جانمايه و روح و دلنشيني بخشيده است.
متأسفانه نخستين آشنايي من با نام و قلم ميرشكاك در نيمهي دوم دههي هفتاد اتفاق افتاد؛ زمانيكه او در نشريات تندرويي مطلب مينوشت كه با پسند سياسي من همسو نبود. اگر بعدها او را از نزديك نديده بودم و با مجموعهي جهانبيني و منش او آشنا نميشدم، بيترديد هنوز در نيمهي تاريك دلم جا داشت. وقتي ميرشكاك را از نزديك ديدم، فهميدم برجسته كردن وجه سياسي او به بهاي نديدن وجوه ارزشمند ديگرش، همانقدر بيانصافيست كه انكار هيدگر بهخاطر مواضع سياسياش. يادم ميآيد هنگامي كه دانشجوي فلسفه بودم، ديرزماني شيفته و حيران نام خانوادگي او شده بودم كه به نظرم نسبت به نام ميرداماد و ميرفندرسكي، با فلسفه مناسبت بيشتري داشت. آنروزها هنوز از داناييهاي فلسفي ميرشكاك خبر نداشتم و نميدانستم مدتي نيز شاگرد فرديد بوده است. ميرشكاك سهم دانش و جايگاهش را با سرسختي و جنگندگي از روزگار گرفته است. وقتي كه حدوداً بيستساله بوده، همزمان با كار يدي، مقدمهاي بر نخستين تصحيح و گزينش از ديوان بيدل نوشته. از جوانترين، شايستهترين و مؤثرترين اعضاي مؤسس حوزهي هنري بوده و هنر نسل ارزندهاي از اهالي هنر، بهواسطهي آموزگاري او شكل گرفته است. ميگويند در همان جواني، بسياري از اهالي فضل در برابر نقد ادبي او سپر ميانداختهاند. او بهرغم محروم بودن از تحصيلات آكادميك (كه نه اعتقادي به آن دارد و نه نيازي) بيشتر از بسياري از دانشگاهيان ما كتاب خوانده و چيز نوشته و در حوزهي علوم انساني، نظريهي نو پرداخته است. اينهاست كه در امتزاج با ويژگيهاي شخصي او، انسانيت، صداقت و شجاعت او، مرا به ستايش ميرشكاك واميدارد، بيآنكه لزوماً در همهي موارد با او همنظر باشم. نميخواهم با اغراق سخن بگويم و او را مطلق جلوه دهم. بله، شايد همهي سرودههاي ميرشكاك عالي نباشند، شايد همهي آثار ديگر و نظريات و عملكرد او نيز. اما بهنظرم فقط كسي كفهي بزرگي و دانش و اعتبار ميرشكاك را سنگينتر نميبيند كه يا از كارنامهي او دقيق مطلع نيست يا انصاف كافي ندارد. شگفتآورترين ويژگي ميرشكاك به گمان من نگاه تازه و شخصي او به مسايل است. او فراوان آثار ديگران را مطالعه كرده، اما ذهن تحليلگرش پاسخهاي تازه و شخصي براي مسائل گوناگون دارد. گاهي در مواجههي آني با پيش پا افتادهترين موارد تا پيچيدهترين موضوعات، نگرشي كه ارائه ميدهد، شگفتزدهات ميكند. از خودت ميپرسي چطور ممكن است كسي بتواند از اين زاويهي بكر به اين موضوع بنگرد يا چنين پيوند زيبا و انكارناپذيري بين دو مورد ظاهراً بيربط بيابد؟! و راز ماجرا وقتي برايت آشكار ميشود كه پاسخها، آثار و نظريات او را كنار هم ميچيني و مرور ميكني؛ او به جهانبينيیي شخصي و ارگانيك دست يافته است. فرمولهاي كلي و معيني در دنياي ذهني كامل و پرداختهشدهي او موجود است كه باطن هر پيشامدي در آيينهي آن، معناي تازه و بهجايش را مييابد. آن كسي كه با درهمآميختگي عينيات و ذهنيات و مفاهيم و نشانهها و نامها و افسانهها و اسطورهها و واقعيات در دنياي انديشگي ميرشكاك آشنا نباشد، آن كسي كه بر حلقههاي پيوند دانشها و نامها و نشانهها احاطه نداشته باشد، در برابر مواضع ميرشكاك گيج ميشود، هذيان ميشنود، تناقض ميبيند، و خلاصه حيران ميماند. بدون دانستن اينهاست كه ما از خود ميپرسيم چگونه ممكن است كسي اينقدر معتقد و اينقدر كافرنما باشد؛ چطور امكان دارد كسي تا اين حد از سنت بومي دفاع كند و بر آن پاي بفشارد و همزمان به شكست محتوم آن (فيالمثل به تعبير خودش مصاديقي مانند اضمحلال زبان فارسي و مدفون شدن همهي ما زير سيلاب مدرنيسم) ايمان داشته باشد؛ مگر ميشود هم بينهايت اصلاحطلب و معترض بود و هم بينهايت بنيادگرا؟
ـ نشانی این یادداشت بر روی تارنمای پنجره
احوالپُرسی
سلام خانمِ دریا! ... سلام خانمِ سیب!
سلام خانمِ رفتارتان عجیب و غریب!
مُساعد است هوایِ نگاهِ آبیِتان؟
هنوز گرمند آن گونههایِ سُرخِ نجیب؟
برای من که شما وقتِ خواب و بیداری،
مجسّمید آنهم در همان فضایِ عجیب
؛ همان شما وُ همان کوچه وُ همین باران
که با خطوطِ تَرِ صورتم شده ترکیب...
هِی از شما میدزدم نگاهِ خیسَم را
که از شما پنهانش کنم به هر ترتیب
که در خیالم با بُغضِ بیخیالتری
نگاهِتان کنم از پشتِ این خطوطِ اُریب
...که چشم باز کنم باز و کوچه غرق شود
شبیهِ من در دریایِ اشک و خواهشِ سیب...
17 فروردین 1383

شبيه حيرت آيينهاي در آينهاي
(يادداشتي بر كتاب "باغ بيسايه")
ابراهيم اسماعيلي اراضي
روزنامهي همشهري ـ ۴ آذر ۱۳۸۸
اينكه دو نفر اهل كلمه، كاملا از يك دريچه به شعر بنگرند، چندان پذيرفته و باوركردني نيست؛ كه اگر چنين باشد، يا يكي از اين دو تحت تاثير ديگري ست يا هر دو آنها تحت تاثير يك نظر سوم!
در چنين وضعيتي گريز از نظريهي صرف به سمت تحليلهاي كاربردي، معقولتر مينمايد و چه خوب است كه مخاطبان حرفهاي شعر در مواجهه با آثار هر شاعري، از زاويهي خاص آن شاعر با آثارش مواجه شوند و تنها در اصول، به نقد بپردازند. در اين مطلب قرار داريم كه به شعرهاي آخرين مجموعهاي كه ارديبهشتماه امسال از محمدجواد آسمان منتشر شد، بپردازيم؛ فارغ از بايدها و نبايدهاي نظريههاي ترجمهاي كه هنوز هم هيچ گرهي از شعر امروز ايران باز نكردهاند!
محمدجواد آسمان تا پيش از «باغ بيسايه» تنها يك مجموعهي شعر جدي به عنوان يك كليت مستقل داشته است؛ «تجربههاي تا حالا» كه 8-7 سالي از انتشار آن ميگذرد. البته او در اين فاصله چند مجموعهي موضوعي ديگر را نيز به ناشران سپرده كه هر كدام به دليلي دربردارندهي آثار قابلتأملترش نبودهاند.
اگر مخاطبي اهل باشيد، بعد از يكيدوبار خواندن آثار آسمان به اين نتيجه خواهيد رسيد كه انتظار او از شعر پيش از آنكه ساختارگرايانه و آوانگارديستي يا حتي ژورناليستي باشد، ماهيتي و محتوايي ست با اين توضيح اضافه كه او ساخت را خوب ميشناسد و خصوصا در آثار كلاسيك خود، شاعري فحل مينمايد؛ ضمن اينكه فارغ از قالب، همواره شاعري ميكند؛ بيشتر با جانش؛ جان شاعرش ... و بعد با بلديها و آگاهيها و رنديهايش.
آسمان در آثار سپيد و نيمايياش بيش از هرچيز به كنشهايي ميپردازد كه يا كشفي ديگرگونه را ترجمه ميكنند و يا زاويهاي تازه براي كشف را پيش روي مخاطب ميگذارند.
بخش اول اين نگاه يعني ترجمهي كشف و شهودهاي شخصي از دريافت جاني به واژه، ميتواند با دغدغههاي انديشگي آسمان نيز نسبت داشته باشد؛ همانطور كه حتي در عنوان چند شعر اين مجموعه نيز ميتوان از آن سراغ گرفت؛ خوانشهاي فلسفي از هستي. اين خوانش در نوع خود نميتواند اشكالي داشته باشد تا جايي كه با اصول شعر برخورد نكند و مشكلات اساسي پديد نياورد؛ اصولي كه پارهاي از آنها صبغهي فكري دارند و پارهاي ديگر، صبغهاي ادبي.
در شعرهاي «باغ بيسايه» كمتر اثري يافت ميشود كه لحن اندرز يا شعار داشته باشد اما كارهايي هست كه قاعدتا او بنا به رسالتي كه حس ميكرده، آنها را نوشته و براي چاپ در اين مجموعه قرار داده است:
شاعر گريست
شعري سرود براي ژوليدهي كنار خيابان
اما كسي نگفت و نينديشيد
شاعر چگونه زيست
در اين چند سطر، پيش از آنكه شهود شاعرانهاي نهفته باشد، يك دغدغهي اجتماعي - فرهنگي خود را نشان ميدهد و شايد اگر كسي آسمان را نشناسد، نداند كه او به لحاظ نوع شخصيتش نميتواند چنين دغدغههايي را ننويسد و چاپ نكند. او در بعضي آثارش نيز آرزوها و آرمانهاي شبهايدئولوژيكاش را روي كاغذ آورده:
نقشه را برميدارد
پاك كن را برميدارد
... مرزها را برميدارد
تنها كاري كه از دستم برميآيد
در اين تجربه نيز اگرچه ذهنيتي خيالآميز و شاعرانه رخ مينماياند اما بازهم كنشي منطقي ( و نه يك كنش برخاسته از فرامنطق هنري) است كه به «حرف» درميآيد تا شاعر تنها كاري كه از دستش برميآمده را بنويسد و منتشر كند.
اين اتفاق در برخي ديگر از آثار مثل «بوروكرات» به گونهاي ديگر ديده ميشود؛ نوعي اطناب در مقدمه كه باعث ميشود مخاطب حرفهاي حس كند دستكم گرفته شده است و نهايتا بعد از 25سطر به فراز اصلي شعر برسد.
يعني اگر اصلا نباشد
اصلا گرهي به كار كسي نميافتد
درست مثل چمنزاران خودرو
پيش از اختراع ماشين چمنزني...
قاعدتا آسمان آنقدر شعربلد هست كه بيگدار به آب نزده باشد و مهمترين و اوليهترين منظور و هدفش اين بوده كه روزمرگيهاي انسان امروز جامعهي ايراني را به رخ بكشد ولي آيا بهتر نبود در بازگويي اين روزمرگي به شيوهاي عمل ميكرد كه در خستهشدن مخاطب از روزمرگي نيز لايههايي نهفته باشد؟ قاعدتا آسمان «ايجاز» در سطح اوليهي آن را خوب ميشناسد ولي اينجا به ايجاز در ساخت نظر داريم؛ تنيدگي در هستيیي كه آفريده ميشود تا مخاطب را تازهتر كند و به او امكاناتي متفاوت بدهد. به نظر ميرسد كه نقطهضعفي اگر از اين زاويه در شعر آسمان ديده شود، دقيقا از نقطهي قوت آثارش ناشي شده باشد.
او آنقدر شاعر است كه در هر كدام از آثارش خيلي راحت ۲-۳ سطر درخشان مينويسد تا آنجا كه حتي گاهي مخاطب را مرعوب ميكند ولي انگار درهواي تازهي شعرش آنچنان آسوده يله ميشود كه آفات باغش را نميبيند و همين كه از شعر بودن نوشتهاش مطمئن ميشود، پارهاي ديگر از دغدغههايش را هم مينويسد و شايد به همين دليل باشد كه خيلي از كارهاي كوتاهتر آسمان را رستگارتر مييابيم؛ اگرچه در حد يك نگاه هايكووار باشد يا يك پيشنهاد براي مكاشفه كه به اعتقاد برخي، به شعر نرسيده باشد.
يكي از تواناييهاي ويژه و مهم آسمان اين است كه نسبت به ديگران، لحظات بيشتري از فرصتهايش را در اتمسفر شعر نفس ميكشد و به همين دليل در برخوردهاي گوناگون روزمرهاش ميتواند با شعر مواجه شود و سپس آن را بنويسد. در چنين فرصتهايي او امكانات تأويلي متن خود را نيز فراموش نميكند؛ مانند شعر «سكوريت» كه در پيوند عنوان و متن شعر، يك تصوير كاملا امروزي بهانهاي ميشود تا «فراق» كه يك مضمون هميشگي ست، تازهتر بيان شود و البته در اين بين، عنوان شعر هم بيكار نيست.
«سكوريت»
ديگر براي بردن نامت
دنبال واژه نميگردم
آن سوي مه هميشه تو هستي
اين سو هميشه كسي نيست
شاعر براي بازگوكردن فراق بدون اينكه از ساختاري تكراري بهره برده باشد، با برگزيدن عنواني مناسب، يك تصوير ملموس پيش روي مخاطب گذاشته است؛ يك تصوير امروزي؛ شيشههايي كه آدمهاي دو طرفش نميتوانند در آن واحد يكديگر را بينند؛ آنكه در نقطهي تاريكتر است، ديگري را نميبيند و اين وسط ميتوان تأويلهاي زيادي از «نور» و «ديدن» و... داشت؛ از بودن؛ ازعشق؛ از انسان محروم امروز.
در بين آثار سپيد «باغ بيسايه» هستند شعرهايي كه ارگانيسم فرامنطقي آنها باعث شده همهچيز باورپذير باشد و همراهي مخاطب با هر اثر هنري نيز دقيقا در همين باورپذيري رخ ميبندد. «قبلاها» از همين قبيل است؛ حركت از يك خاطره به يك استدلال خيالانگيز و بعد بازگشت روايت به فرامنطقي اصلي بيآنكه مخاطب، غربتي در متن احساس كرده باشد.
آسمان در بسياري از تجربههاي اين مجموعه با عبور از تجربههاي قبلي سعي داشته به سمت سهولت و امتناع حركت كند؛ غايت آرمانياي كه هر شاعري سعي ميكند با دست يافتن به آن، هركدام از مخاطبانش را به قدر وسع، در متن شريك كند و البته دستيابي به چنين قلهاي به اين آسانيها نيست؛ چنان كه گاهي سهولت يا امتناع، هركدام ممكن است پاي خود را از گليم خويش فراتر بگذارند تا در شعري به مخاطبي احساس ابهام غيرهنري دست بدهد و در شعر ديگري، مخاطب احساس كند آسانگيري، جايگزين سهولت شده است. از دريچهي انصاف كه بنگريم، نمونههاي سهل و ممتنع موفق در اين مجموعه كم نيستند و جالب اينكه بسياري از اين سهل و ممتنعها تغزلياند و حرفهايترها خوب ميدانند كه در شعر سپيد، رستگارشدن عاطفه و تغزل، كمياب است.
از سوي ديگر نيز شايد بتوان بين برخي آسانگيريها و برخي اطنابها رابطهاي دقيق يافت چرا كه به قول دوستي شايد تمام اينها به خاطر سرودن شعر كلاسيك(به معناي كلاسيك آن) باشد كه باعث ميشود شاعر دست خود را بازتر ببيند و همانطور كه در بيت، سطرها را پر ميكند، در شعر سپيد نيز به واژگان اضافه عرصه بدهد و البته عادتي كه توسني كند، آفت ميشود.
اما آنجا كه آسمان همهچيز را به اندازه خرج كرده، حق سطرهاي درخشان شعرش نيز ادا شده است. در «تاروت» همهچيز سرجاي خودش است؛ از يادآوري يك خاطره تا تحليل آن و يك نتيجهگيري سهمگين براي بازخواني يك دلخوشي عاشقانه؛ دلخوشيیي كه بهانهي آفريدهشدن آن، تنها يك لقمه نان بوده و تلخي قهوهاي كه در سطر آغازين شعر گفته شده، درپايان شعر چشانده ميشود.
بخش عمدهاي از آثار دفتر اول مجموعه كه شعرهاي سپيد را در برگرفته و «خوابهاي سليمان» نام دارد، به شعرهاي كوتاهي اختصاص دارد كه مبناي اصلي سرودهشدن آنها شهود است؛ از شهود تصويري (هايكو و هايكوواره) گرفته تا شهود متني و شنيداري و انديشهاي و جالب اينكه هر كدام از اين شهودها حتي اگر در ساخت به رستگاري نرسيده باشند، نمايانگر لحظهاي از لحظههاي بسيار شاعريكردن آسمان هستند؛ به گونهاي كه حتي گاهي كار به جايي ميكشد كه حتي اگر مخاطب نتواند با شعر ارتباط برقرار كند، آني را در آن حس ميكند.
دفتر دوم اين مجموعه «هياكل ويران» نام دارد كه غزلهاي محمدجوادآسمان را در برگرفته؛ تجربههايي كه آسمان بيشتر با آنها شناخته و شناسانده شده است.
محمدجوادآسمان به گواهي دوست و دشمن در شعر كلاسيك، شاعري زبانآور و مؤلف است و اين نكته را بارها اثبات كرده ولي متأسفانه آنچه در «هياكل ويران» گردآورده از يكدستي كامل برخوردار نيست. البته بسيار بودهاند غزلسراياني كه بعد از دورهاي كار مشخص و متمايز به سوي تجربههاي عموميتر رفتهاند تا هم زبانورزي كنند و هم گاهي به تفنن بپردازند و آسمان نيز در هياكلويران انگار قصد داشته نمايهاي از اين تجربهها را گزارش كند.
به هر حال هنوز هم غزلهاي آسمان از شنيدنيترين نمونههاي غزل امروز هستند اگرچه پيشينهي او باعث ميشود همواره از او انتظار داشته باشيم تازهجو و پيشنهاددهنده باشد. او هيچگاه در ساخت و محتوا، تاثيرپذيري از شخص معيني نداشته ولي بايد متوجه باشد كه گاهي كليشههاي جمعي پسنديدهشده از جانب مخاطب نيز ميتواند هنرمند را نادانسته و ناخواسته به دام بيندازد.
حرف آخر اينكه آسمان هنوز هم شاعر مستقلي ست كه دنبال شعر خودش ميگردد؛ يك شعر ايراني صميمي كه هنوز نيز بودن انسان را پاس ميدارد و تشويق ميكند.
ـ اين يادداشت در سايت روزنامهي همشهري
ـ وبلاگ ابراهيم اسماعيلي اراضي

1. در هفتههای گذشته پوستم کنده شد از بس دویدم. خوشبختانه توانستم معافیتِ سربازی و گذرنامهام را بگیرم امّا زمانِ زیادی برای صدورِ ویزا نماند و به مراسمِ اهدای جایزهی سالانهی «بنیاد ژاله اصفهانی» که امروز در دانشکدهی پژوهشهای شرقیِ دانشگاهِ لندن برگزار شد نرسیدم. بنابراین، سفرم به لندن، موکول شد به آیندهای نزدیک؛ به محضِ صدورِ ویزا از سویِ سفارتِ انگلستان در تهران.
برای همیشه از بزرگواریِ داوران و مدیرانِ برنامه، بهویژه آقایان هادیِ شفیعیِ عزیز و دکتر فروتنِ پرندِ گرامی، از عمقِ جان سپاسگزارم. همینطور از همهی کسانی که برای سریعتر صادر شدنِ کارتِ معافیتِ سربازی و گذرنامه یاریام دادند ممنونم و لطفِ دوستانی که در این شادی شریک شدند را فراموش نمیکنم.
2. خبردار شدم که کتابِ «مسافر کوچولو» در آخرین مراحلِ چاپ است و انتشاراتِ «هزارهی ققنوس» به زودی منتشرش خواهد کرد. این کتاب را که داستانیست کودکانه، «خانم پونه نیکوی» نگاشتهاند و من بختِ آن را داشتهام که پیش از چاپ بخوانمش. طرحِ انساندوستانهی داستانِ این کتاب که تحتِ تأثیرِ «شازده کوچولوی آنتواندوسنتاگزوپری» نوشته شده، ستایشبرانگیز است. من بسیار امیدوار بودم که ناشرِ این داستان، نمایندگیِ یونسکو یا یونیسف در ایران باشد. بههرحال از این خبر خوشحالم و امیدوارم این کتاب آنطور که استحقاقش را دارد دیده شود.
3... و یک شعر؛
زلالی، زلال.
نورِ مهتابی میسوزاندَت.
از کنارِ کاشیهای حمّام که میگذری،
مِه رَد میشود
و تو انگار پیراهنی گُلدار پوشیدهای...
24 شهریور 1384
«سرگئی یِسنین» یکی از شاعرانِ مطرحِ روس است که از قضا خیلی هم ایران را دوست داشته. با همین مقدّمهی کوتاه، شما را به خواندنِ ترجمهی دو شعر از او دعوت میکنم. این دو شعر، بخشی از کتابِ در دستِ انتشارِ «گزیدهی شعرِ روس» هستند که زحمتِ برگرداندنِ اشعارِ آن را دوستِ خوبِ من «خانمِ دلبر تاشماتاوا» کشیده و من هم در کارِ گزینش و بازسُرایی همراهیاش کردهام. توضیح اینکه «لاله» و «شاهانه» معشوقههای ایرانی یسنین بودهاند.
صرّاف
امروز
از صرّاف که هر روبل را با پنج ریال معاوضه میکرد
خواستم جملهی فارسیِ عاشقانهای به من بیاموزد
تا با «لاله»ی زیبا بگویمش.
امروز، نرمتر از نسیم
آرامتر از امواجِ «دریایِ وان»
از صرّاف خواستم
حرفی از بوسه وُ عشقبازی به من بیاموزد
تا با «لاله»ی زیبا بگویمش.
شرمگین و بیطاقت، خواستم سخنی بیاموزدم
تا بتوانم به «لاله»ی زیبا بگویم که او نصیبِ من است و بس.
پاسخِ صرّاف، کوتاه بود!
: «در این سرزمین، عشق را بر زبان نمیآورند.
تنها نمودِ عشق در اینجا
آهیست پنهان و سینهسوز
برقیست در چشمهای دُرافشان.
اینجا بوسه کلمه نیست، نام ندارد
آنطور که بر سنگِ قبر بنویسند.
نامِ بوسه همچون گُلِ رُز
روی لبها پژمرده میشود اینجا.
عشقِ بیاعتبار، شاخصِ خوشبختی و بدبختیست
و فقط دستی که روبنده را پس میزند
قادر است بگوید تو نصیبِ منی...»
بانوی ایرانی
ایرانبانو!
هِی میگویی:
«خوشا سعدی که زیرِ طاقِ افلاک
نمیزد بوسه جُز بر سینهی پاک»
تو را به خدا صبر داشته باش
من هم بالاخره میآموزم!
هِی ترانه میخوانی که:
«در آنسویِ فُرات ـ اَر نکتهدانی ـ
گُلِ رُز بهتر است از یارِ فانی»
آه، اگر میتوانستم، شعرِ بهتری میسرودم
و در آن، گُلهای رُز را پَرپَر میکردم
زیرا تنها دلخوشیِ من در این دنیا
تویی «شاهانه!».
با نصیحت پریشانم نکن
نصیحت به کارِ من نمیآید
اگر تقدیرم این بوده که شاعر باشم،
بوسههایم هم مانندِ شاعران است...
اگر بینقص کار کند،
شاید همهچیز، طبقِ برنامه بهتر و بهتر شود
امّا اگر کار نکند،
یعنی اگر اصلاً نباشد،
همهچیز، بهیکباره
رو به راه خواهد شد!
روزَش در ساعتی همیشگی آغاز میشود.
صبحانه اگر بخورد،
در ساعتی همیشگی میخورد
درست رویِ همان صندلیِ همیشگی
تَقریباً همان صبحانهی همیشگی
و به اداره میرسد
در ساعتی همیشگی.
پشتِ درِ اداره،
دقیقاً
پشتِ درِ اداره میایستد
نامش را عوض میکند و صدایش را و یَقهاش را صاف میکند
به مددِ آسانسور بالا میروَد
و از تمامِ مساحتِ نقشهی گیتاشناسی،
او با وقار فقط پشتِ همان میزِ سه مترِ مربّعی مینشیند
که بر عُهدهی اوست
و دستِ چَپَش که به چرخدنده شبیه است،
اگر بینقص کار کند،
میتواند روزانه 78 امضایِ گرهگشا بزند
امّا اگر کار نکند،
یعنی اگر اصلاً نباشد،
اصلاً گرهی به کارِ کسی نمیافتد
درست مثلِ چمنزارانِ خودرو
پیش از اختراعِ ماشینِ چمنزنی...
11 دی 1386
آهي فراسويِ زاري
دربارهی مهدیِ ملکیِدولتآبادیِ شاعر
روزنامهی همشهری، 29 مهر 1388
مهديِ ملكيِدولتآبادي، شاعريست كه زندگي را زيسته است؛ «فيكبدِ» زندگي را زيسته است. از آنهاييست كه با تصميمِ قبلي شاعر نشده و تشاعر هم بلد نيست. و طرفه اينكه شاعر است و رندي نميداند. همهی عمرش را به درودگري گذرانده امّا نه درودِ بيجايي گفته و نه گمان ميكنم بياندوه، بدرودي گفته باشد. به تعبيرِ حسينِ منزوي، براي شاعري، «سهمِ درد»ش را از روزگار گرفته. از آنهاييست كه در خوابگرديِ زندگي، يك روز چشم واكرده و ديده ميوهی روزياش را از شجرهی خاصالخاصِ درد چيده و چشيده و شاعر است. يكهو ديده كه عمري شاعر بوده است و شايد همين نكته از خاميهاي مرحلهی طلب بركنارش داشته. القصّه، در توفيقِ شعرِ منشوروارِ مهديِ ملكيِدولتآبادي رازي هست كه سايه برپسندِ عام و خاص انداخته و آن، حسّ و غميست، عاطفهی سرشاريست كه واسطهی عقدِ ديگر عناصرِ برجستهی شعريِ اوست. و باز، تنها آن كه شاعرِ ما را ديده و شناخته باشد دَرمييابد كه اين هنر، بيخود از شعرِ او سَرنزده است. اگر ملكي با حديثِنفسِ معمولش غوغا ميكند، هم از آن روست كه او به واقع، همواره مويرگي از شريانِ همين اجتماعِ دوروبر بوده و خود را از آن منقطع فرض نكرده؛ استضعاف كشيده مثل عُموم؛ هشتسال جنگيده مثل عُموم، و مرحبا كه با اينهمه، دردِ مختصاتِ بشرياش را، خطوطِ پيشانيِ منِِ بشرياش را، جلوي چشم داشته بيآنكه به ژستهاي دروغين دچار شود. اينكه ترجيعِ سخنم مدام حولِ شخصيتِ شاعر ميگردد، به خاطرِ اهميتيست كه براي سلوكِ شاعرانه قائلم و ايمانِ كامل به دخالتِ برجستهاش در «شدنِ» شعر را از رسائلِ نيما دارم.
امّا عاطفهی سرشار، رستخيزِ يگانهی شعرِ مهديِ ملكي نيست. سرشتِ شعرِ او با مضمون سرشته شده است و حرفِ مضمونهايش همين حرفهاي هرروزهی زندگيست؛ بدون آنكه در سطح بماند. او به سراغِ مضمونسازيهاي صرفاً هنري يا صرفاً خياليِ بيارتباط با مسائلِ زندگيِ بشرِ امروز نميرود. حرفهاي امروزيِ مضامينِ اشعارِ ملكي را ناگهان تصاويري امروزي هم همراهي ميكنند و آنگاه چه تصاويرِ بديع و معركهاي هم. ولي اغلب شايد زبانِ آركاييك، حصارِ ذهنِ پرندهی شاعر ميشود تا مناظري در حدودِ كشف شدهتر را نشانِمان بدهد وگرنه حتّي جبر و اختيار، حسرت و بيم و اميد، ابنالوقت بودن و دم را غنيمت شمردن، معمّاي هستي و مرگ و تنهايي هم به خوديِ خود مسائلي هستند كه امروزيتر از آنها نميتوان يافت. تا از زبان گفتيم، اين را هم بگوييم كه مهديِ ملكي، همان زبانِ كهن را مثلِ موم در مشت دارد و گاهي چنان به ظرافت، عسلِ تركيبات و اصطلاحاتِ امروزي را در آن ميآميزد كه هوش از سرِ آدمي ميپرد.
دلبستگي به جغرافياي گذشته، با حضورِ قاطعِ اسطورهها در شعرِ ملكي برجسته شده است و در اين ميان، جولانِ شخصيتهاي شاهنامه پُررنگتر و چشمگيرتر است. او با چيرهدستي، موقعيتها، فضاها، رفتارها و تصاويرِ پيرامونش را با مواردِ اسطورهاي انطباق ميدهد و با ياري گرفتن از ذهنياتِ مخاطب، بخشي از گفتنيها را بيآنكه بگويد ميگويد. گاهي داوريهاي پيشداشتهی ذهني را نزدِ مخاطب به هم ميريزد و خوانشي ديگر از داستاني كهن به دست ميدهد. در اين عرصات، همذاتپنداريِ شاعر با عناصر و شخصيتهاي اسطورهاي، موادِّ حسّيِ لازم را نيز براي شعرِ او فراهم ميكند.
در اشعارِ مهديِ ملكي، به معناي شعرِ دههی هفتادي نميتوان روايت و فرم يافت امّا شعرهاي او عموماً از «موضوع» يا به بيانِ درستتر «محورِ عمودي» برخوردارند. گويا او خوب ميداند كه در هر هنگامهاي گرفتارِ چه دغدغهايست، در اين دامنه چقدر حرف براي زدن دارد و امكانات زباني و بيانيِ شاعر و شعر، تا چه حد قادر خواهد بود با اين معنا هماهنگ شود. و همينهاست كه شعرش را يكتكّه ميكند. از قضا موسيقي نيز در شعرِ ملكي جايگاهِ ويژهاي دارد. او گاهي با تسلّط و شيريني، در اوزانِ كمكاربرد، چنان گردبادي ميانگيزد كه وزن انگار وزنِ منحصرِ او ميشود و بس.
مهديِ ملكيِدولتآبادي، مزدِ شاعرياش را از شعرش و دلش گرفته. منزويِ بزرگ هم در مقدّمهاي كه بر كتابِ شعرِ او «به عمقِ ماتمِ تهمينه» نوشته، حقِّ شعرِ او را گزارده. او برگزيدهی استانيِ دوّمين جشنوارهی شعرِ فجر هم بوده امّا مانده تا به حق شنيده و شناخته شود ارزشِ شعرش؛ چه رسد به خودش...
حالا این شما و این چند شعر از او:
1
بُرده مرا با خود اين درد، آنسوتر از بيقراري
اينك من و بيشكيبي، اينك من و بُردباري
انگار دستي دمادم چون دستِ بيرحمِ تاريخ
چنگيز پاشيده در من با تيغهاي تَتاري
چون جنگلي پُردرختم، در من ولي هر درختي
يك اصله خنجر كه رفتهست خونريز و جانكاه و كاري
گويي كه صد چشم در من باز است و در هر كدامش
تيرِ گزي رخنه كرده... ميسوزم اسفندياري
شهري عزادارم امشب، هر گوشهام، هر گُذارم
صد مادرِ داغديده، صد حجلهی سوگواري
دارم تنآشوب دردي، دارم جگرسوز آهي
دردي فراسويِ مُردن، آهي فراسويِ زاري
2
پيشِ شما آيينهی بدناميام امشب
چون لحظههاي سرخوشِ خيّاميام امشب
يك شيشه مِي چون اشكِ عاشق صاف ميخواهم
تا بشكند تُنگِ سفالِ خاميام امشب
چون قايقي بيسرنشين، زنجيريِ موجم
اوجم، فرودم، روحِ ناآراميام امشب
جامي دگر پُر كن از اين معجون كه ميخواهم
پايان دهم بر قصّهی ناكاميام امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه ميخواهد
بگذار هشياري نباشد حاميام امشب
چون تاك، بر دارِ مجازاتم بياويز و
جامي دگر پُر كن اگر اعداميام امشب
3
كودك! تو جورِ دگر باش... يك نسل از من گذشته
از پارهپارهشدنها، از زخمخوردن، گذشته
چون موم باش اين زمانه، هر لحظه شكلي عوض كن
دورانِ مفرغ به سر شد هنگامِ آهن گذشته
اينجا اگر سبز باشي، آماجِ تيغِ بلايي
خاري به چشمِ زمان شو، فصلِ شكفتن گذشته
اين نقشِ گُلها كه بيني، جاپايِ سرخِ بهار است
وقتي كه با پايِ زخمي از كوي و برزن گذشته
آزادگي چون فسيلي در قعرِ گور آرميده
دورِ شجاعت سرآمد، عهدِ تهمتن گذشته
در بيخيالي، منيژه بر مركبي از تجمّل
عمريست با صد افاده از چاهِ بيژن گذشته
با ديگران هرچه شد باش، زندانيِ قلبِ خود باش
ديگر زمانِ قديمِ از خود گذشتن، گذشته
دورِ صلاح است و سازش، آسايش است و نوازش
در بحرِ لالا بيارام، رودِ تتنتن گذشته
آيينهام پيشِ رويت؛ بيهودهاي كه به جاده
هرچند از پا فتاده، عمرش به رفتن گذشته
دلدادگي را رها كن، نقدِ دلت را نگهدار
گاهِ گرفتن رسيده، وقتِ سپردن گذشته
هر لحظه آيينهواري ميآيد از روبهرويم
دل گويد او را به چنگ آر... ميگويم از من گذشته
4
به نايِ خسته، دلِ شكسته، غزل بخوانم؟ نميتوانم
نميتوانم غزل بخوانم، نميتوانم، نميتوانم
و دوست دارم كه روحِ خود را شبيهِ تيري در آسمانها
روانه سازم... شكسته پيشانيِ كمانم، نميتوانم
مسافري خسته را شبيهم، چگونه راهي شوم از اينجا؟
عصا ندارم، عجيب فرسوده استخوانم، نميتوانم
چه خواهي از من پياده آيم؟! كه ديگر اِستادنِ خودم را
زِ ناتواني، وبالِ اينم، وبالِ آنم، نميتوانم
بهچاهافتادهاي غريبم، چگونه بالا بيايم اكنون؟
كه رفتهاند آنهمه بهظاهر برادرانم، نميتوانم
اگرچه نايم هميشه خستهست، اگرچه دل تا ابد شكستهست
دوباره بايد غزل بخوانم، چرا نخوانم؟ نميتوانم
پینوشتها:
ـ نشانیِ این یادداشت در سایتِ روزنامهی همشهری:
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=99328
ـ وبلاگِ مهدیِ ملکیِدولتآبادی:
http://www.mehdimaleki.blogfa.com
درود بر همگی
چند روز پیش به من خبر دادند برندهی جایزهی جشنوارهای شدهام که در دانشگاه لندن برگزار میشود. این بزرگترین افتخاریست که تاکنون نصیبِ شعرِ من شده. اینروزها در تکاپوی فراهم آوردنِ وثیقه برای دریافتِ گذرنامه و سپس ویزا هستم تا خودم را برای حضور در مراسمِ اصلی که هفتمِ آذر (بیستوهشتمِ نوامبر) در برونئیگالریِ دانشکدهی مطالعاتِ شرقی و آفریقاییِ دانشگاهِ لندن برگزار میشود آماده کنم. اینطور اتّفاقات، مسؤولیتِ انسان را سنگینتر میکند. خواستم هم شادیام را با دوستانم تقسیم کرده باشم و هم از دیر تأیید کردنِ نظرات عذرخواهی کنم. در این چند روز، از بس به این اداره و آن اداره دویدهام، گمان میکنم آمادگیِ شرکت در ماراتُن را نیز یافتهام!
امیدوارم روزی بتوانم به معنای حقیقی، «شاعر» شوم.
سفرکردهها
...دیر آمد و نَنشَسته از دیروزِ تهران گفت
از آن خیابانهای خلوت، آن درختان گفت
از تکچنارِ پیر و بیبرگِ سرِ بُنبست
که هفتهای یک شاخه میرویید بر آن گفت...
ـ «کی باورِش میشه؟ بازَم این کوچه، این خونه...»
...از بازیِ تقدیر و استیصالِ انسان گفت
از اوّلین عشقَش در این خانه، در این بُنبست
از هفتهای یکبار شبهای درخشان گفت...
ـ «این اتّفاقی نیست جونَم، اتّفاقی نیست
اینُ خودِش اونشب که میرفتم از ایران گفت
: "اونجام که میری، شک ندارم هرچی میبینی،
حتّا اگه برعکسِ اینجا باشه، غمگینی
پاریس و باروناش، درختا وُ خیابوناش
تهران و فریاداش و اعداماش و زندوناش...
اونجا تُ اینجاییّ و این خونه همون خونَهس
حتّا تو تیمارستانَم دیوونه دیوونَهس"
...اونروزا میترسیدم از دستِش بِدَم... دادم...»
این جمله را مانندِ گنجشکی هراسان گفت
پا رویِ پا انداخت و سیگار روشن کرد
ناگفتهها را پُک به پُک لبهای لرزان گفت...
ـ «تُ از کجا گیرَم اُوُردی؟ اون هنوز زندَهس؟...»
25 مهر 1388
درود بر همگی
دوستانِ همراه میدانند که من تلاش کردهام به تقریب، هر هفته این وبلاگ را بهروز کنم. بنا بر این سنّتِ نانوشته، پیش از این، وعدهام را تا پایانِ مهرماه ادا کرده بودم و بیحساب بودیم! قاعدتاً نوبتِ بعدی، باید نخستین هفتهی آبانماه باشد که غزلِ تازهای از من در این قرارگاه خواهید خواند؛ غزلی روایی که تازه نوشتهام.
ولی پیش از آنکه به آبان برسیم، بهتر دیدم مطلبی اینجا بگذارم که هم تازه است و هم نیست. در آغاز، من دو وبلاگ داشتم؛ یکی برای سرودههای کلاسیک و دیگری برای نوها. وبلاگی که ویژهی اشعارِ کلاسیکم بود، به لطفِ دوستِ ناشناسی هک شد! اکنون دیدم بدک نیست در این فاصلهی کوتاه که تا آبانماه باقیست، شعرهای آن وبلاگِ معدوم را یکجا در این پُست بگذارم تا هم دوستانی که نخواندهاند بخوانند و نظر بدهند و هم خودم در بایگانیِ این وبلاگ داشته باشمِشان. اینک آن پانزده شعر:
پانتُمیم
به حوض، خیره شد و دکمهی کُتَش را بست
بدونِ پلکزدن، پا شد و دوباره نشَست
هوا بهقدری که فکر کرد، سرد نبود
بهانه دستِ خودش داد و فکر کرد که هست
در آن هوا، شاید برگهای خشکِ چنار ـ
بهانههایی از این دست، داده بود به دست
«مَعو مَعو»یِ دوتا گربه ـ شاد یا عصبی ـ
هنوز، رشتهی افکارِ مَرد را نگُسست
نگاه کرد به رقصیدنِ کلاغ در آب...
...که باد آمد و موجی زد و... کلاغ، شکست!
کلاهِ مَرد که با باد رفت، او هم رفت
شبیهِ باد قدم زد... نه خیره شد، نه نشَست
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
مَرگآگاهی
حالم بَد است مثلِ خبرهاي راديو
از حالِ بدتري نگرانم جلوجلو
حالِ مرا نپرس
سراغِ مرا نگير
پيشم تو هَم نيا
از پيشم تو هَم برو
فالِ مرا گرفته وُ خيري نديدهاند
كاغذ مُچالههاي تلنبار در كِشو
از روزهاي لعنتيِ خوبِمان / فقط ـ
يك مشت شعر مانده كه آن هم برايِ تو
لعنت به خوبيِ تو وُ ليوان آبجو
لعنت به پلّهها وُ من و اين پيادهرو
لعنت به نيمكت
به خيابون
به تابلو...
لعنت به آسمون و درختِ تلوتلو
لعنت به خوابِ خطّا شلوغه اَلو اَلو ...
لعنت به صبحِ آخرِ خطّه پياده شو ...
7 اردیبهشت 1384
امان بده!
كلاغ ميبارد از هوا... چه بختِ شومي! عجب بهاري!
چه چشمهايي به جايِ گُل شكفته هر گوشه وُ كناري!
هِزاردَستان مواظبند كه غنچهاي يكدهن نخوانَد
مَتَرسَكان کج نشستهاند كه برنخيزد كسي به كاري
نه هفتخطِّ قلندري، نه رسمِ پروردنِ شرابي
نه آرزوي سلامتي، نه شادباشي، نه شادخواري
نه حرفي از بوسه بر لبي، نه يادي از بوسه در خيالي
نه حالِ عشقي، نه عاشقي... چه روزگاري! چه روزگاري!
نه از كتابي بُريدهبال اميدِ آوردنِ اميديست
نه سطري از روزنامهاي بُخارِ جامانده از قطاري
نخواه از اين باغِ بيچراغ كه سُفرهي هفتسين بچيند
كه عيدِ هرسال بوده است بهارِ او اينچنين بهاري
چطور اين بيدِ جنزده صبور باشد ليالياش را؟
كه عصر هر جمعه ديده است سوار را سايهي غباري
... ببند... زخمِ مرا ببند... صداي خونينِ من مبادا...
ببخش زخمِ مرا... ببخش اگر كه خنديده گَهگُداري...
۲۵ فروردین ۱۳۸۵
پسفردا
یک روز بعدازظهر، بعد از سالهای سال،
وقتی که جامِ سال پُر شد بارهای بار،
تو لابُد از من یاد خواهیکرد؛ بد یا خوب ...
... من اشک خواهم ریخت تا آن روز ...
صدها بار.
آنروز، دیگر، سالها مانندِ دیوارند
تو این وَرِ دیواری و من آن وَرِ دیوار
من در کنارت نیستم وقتی که میخندی
دستِ تو پیشَم نیست هنگامی که من بیمار ...
... چی دارم از تو ـ نازنین! ـ جز چند تارِ مو؟
چی مانده از تو پیشِ من جز چند عکسِ تار؟
... هِی استکانِ خالی و هِی استکانِ پُر
هِی روزهای خالی از سیگار و هِی سیگار ...
شاید فراموشم کنی آن روز بعدازظهر ...
شاید همان یکبار هم انگار نَه انگار ...
آن روز بعدازظهرِ تو،
بایِست شب باشد
در شهرِ من
ـ شهری که یادت میکند بسیار ـ
آنشب، برای من شبیهِ خیلی از شبهاست؛
بُغضِ تمامِ روزها بر دوشِ من آوار ...
امشب مرا آیینه هم تنها رها کرده ...
... تنها همین تنهاییَم را میشوم تکرار...
19 خرداد 1384
خوابم یا بیدارم؟
من از شب میترسم. شب را از من بگیر
ای فردایِ روشن! ای صبحِ دلپذیر!
از شب میترسم. شب، آدمها مُردهاند
در گورِ رؤیاهایی امکانناپذیر
شب صورت دارد، امّا پنهان میکند
بَرمیآید هرچیز از این روباهِ پیر
من از شب میترسم. شبها مثلِ هماند
هر شب امّا کابوسی دارد بینظیر؛
کابوسِ یک خرمن خورشیدِ نیمهجان
کابوسِ دجّالی یکچشم و سَربهزیر
کابوسِ باغی با گُلهایی نقرهکوب
ـ تعبیرش را هم من میدانم، هم کویر ـ
خوابم یا بیدارم؟ پلکم را بستهام
من در شب دربندم یا شب در من اسیر؟!
دیشب... امشب... فرداشب... هرشب... شب، شب است
خواهد رفت امّا بَرمیگردد ناگزیر
صبحی خواهد آمد... ـ دیشب هم گفتهاند ـ
امّا افسوس از این امّیدِ دور و دیر...
17 امرداد 1387
هِی، دریا!
پا شو ببین کی آمده، هِی، دریا!
هِیها... منم، دوباره من ای دریا!
این گَلّههایِ موج، چرا خوابَند؟
هِی، گُرگ، گُرگ آمده، هِی، دریا!
آن کَلّهپایِ مست که یادت هست!؟
آن خورده تا به خِرخِره مِی، دریا!
ها، ها، همان تبِ شبِ خُردادی...
حالا همین کسادیِ دِی، دریا!
آن بیخیال، با چه خیالاتی ـ
عُمرش به آرزو شد طِی... دریا!
گفتی: «برو بخواب که فردا صبح، ...»
...این صبح، کِی میآیَد؟ کِی؟ دریا!
هِی پَس نزن مرا... تُفِ سَربالاست...
نذرِ مرا قبول کُن ای دریا!
29 آذر 1385
يارِ دبستانيِ من!
«خاليتر از بيهودگي رفتيم بسيار
با جويبارِ لحظهها؛ از هيچ سرشار»
رفتيم و از چشمانِمان شب پَر نميزد
دستي به غفلتهايِمان خنجر نميزد
بسيار پيموديم و يك زمزم نديديم
در راهِمان حتّی سرابي هم نديديم
وقتي كه باغِ قصّه جز كركس نميداد،
بيراهه ديگر گامِمان را پس نميداد،
بر دوشِ احساساتِمان تابوت بُردند
ايمانِمان را تا كويرِ لوت بُردند
خورشيد را در كوچه حلقآويز كردند
خُرداد را خونينتر از پاييز كردند
فرياد در رگهايِمان دِق كرد و ماسيد
انگشتها در جيبها ماند و پَلاسيد
...بُغضي كه دائم در گلويِ مُشتها بود،
خونمردهي ده قرنهي انگشتها بود.
□
ما نسلِ تكمِضرابهاي ريشخَنديم
حَبسيم در آوارِ چاهي كه نكنديم!!
يا بادبادكهاي مُردابِ كبوديم
ـ تكرارِ تقديرِ همان بودا كه بوديم ـ
يا طُعمهي ناچارِ جنگلهاي دوريم
تا اينچنين بيهودگيها را صبوريم
هرگز نجوشيد از صدامان طعمِ فرياد
بر دوش بايد بُردِمان تا «تختِ پولاد»
بگذار دريايِ خزر را خون بگريَم
صد چشمه ابر و صد بغل هامون بگريَم
حالا كه ديگر آبِمان كَم، نانِمان كَم،
حالا كه ديگر سهمِمان از آسمان كَم،
آويشنِ اعصابِمان بيحسّ و كمخون،
رگهايِمان لبتشنهي اورادِ افيون،
پوشيدگيهامان زمستانيتر از پيش
انديشههامان نيز عرفانيتر از پيش!!
دردی گران بر گُردهي مردانِ مَرد است
آري... «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»
□
اي كاش روزي بُغضِمان فرياد ميشد
غُضروفِ بازوهايِمان فولاد ميشُد
آمالِ ماهيوارِمان با رود ميرفت
گَردي كه بر رُخسارِ شبها بود، ميرفت
...آنَك شهودِ صادقِ امّيد؛ خورشيد
مهتابِ باروهايِمان خورشيدخورشيد...
□
مُردابهامان باز نيلوفر سُرودند
خونگریهها اين راز را بهتر سُرودند
جادو شده مهتاب و بی نفت است فانوس
در چنبرِ شبهاي بيپايانِ كابوس...
20 تیر 1378
اشارات:
«از تهی، سرشار/جویبارِ لحظهها جاریست...»، «هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آی...» مهدی اخوانثالث.
«تختِ پولاد»: گورستانِ کهنِ اصفهان.
در غزل زیر، خواسته بودم نوعِ دیگری از قافیه را بیازمایم.
دهانَت
دلم برایِ تو تنگ است... تنگ، مثلِ دهانَت
چه حرفها نرسید از دلم، لبم، به دهانَت
چه حرفهایِ زبانبستهای که ماهیِ تُنگَت
نگُفت، یا گفت و غرق شد در آبِ دهانَت
امیدِ بوسه نرفت و نویدِ بوسه نیامد
چه از پرندهی پَرکَندهی دلم، چه دهانَت
نخواست بلبلِ لالِ مرا به خندهی سردی
از این قفس بپَرانَد به بویِ غنچه، دهانَت
نگاه کردی و دیدی نَه صبر مانده نَه هوشَم
به گوشِ جانِ من آمد حکایتی زِ دهانَت...
...نَه صبر ماند و نَه هوشم... نبود بر سرِ آتش ـ
مُیَسَّرم که نجوشم؛
بر آتشی که دهانَت،
بر آتشی که خیالِ لبت، گذشتَنَت از من،
بر آتشی که مرا زد بهجایِ بوسه، دهانَت...
3 تیر 1382
پرندهها
پرندهها چه ميگويند؟ پرندهها چه ميخوانند؟
پرندهها! چه آوازي...!؟ پرندهها نميدانند ...
؛ پرندهها نميدانند پرندههاي بسياري ـ
پرندههاي بشقابند، پرندههاي زندانند
چه ارزني؟ كه ميكارَد؟ بلا چگونه ميبارد؟
قفس چه مزّهاي دارد؟ ـ پرندهها چه ميدانند!؟ ـ
... نه تشنهاند و نه بيمار، نه گُشنه وُ نه شببيدار
دلاورانِ گندمزار، شناورانِ بارانند
... شكوفه بشكفد، تيزند؛ قصيدهخوانِ هر چيزند
مسافران پاييزند ـ هميشه سَر به فرمانند ـ
... گُلي كه يارشان باشد، گُلِ بهارشان باشد،
جفا كند، نميميرند ... وفا كند، نميمانند!
بهار، كِي پريشانند؟ چه موقعي زمستانند؟
نه شاعرند و نه عاشق ... پرندهها سخنرانند!
27 آذر 1385
من دوسه شعرِ محاوره دارم که این یکی از آنهاست. در کتابِ «تجربههای تا حالا» هم چاپ شده بود ولی بعدها دستی در آن بردم. نمیدانم بهتر شده است یا بدتر؛ فقط جاهایی از آن به نظرم کمبودهایی داشت که باید اصلاح میشد.
غریبه
غریبه! بگو آدمی یا پَری؟
کدومی که اینجوری دل میبَری؟
کدوم آفتاب از کدوم آسمون
تو چشمِ تُ پاشیده جادوگری؟
که تونستی دستاتُ قایق کُنی،
از آبایِ تو قصّهها بگذری،
بیای شهرِ ما رُ بریزی به هم
بِگی از منم حتّا عاشقتری.
ندونی دوادرمون روزامه
شبی که قایم کردی تو روسری.
صدات و نیگات، آتیشَم میزنن
دوتاشون و مخصوصَن این آخری؛
دوتا حبّه زیتونِ فلفل زَدَهن
دوتا سبزِ مایل به خاکستری
که تا قاف رؤیا تو رُ میبرن
میمونی باهاشون بِری یا نَری...
چی میخوای بگی که نمیگی؟ بگو!
با این سَر تکون دادنِ سَرسَری...
سلامِت قرارِ خداحافظه
خداحافظیت آخرِ دلبری
میدونم نمیخوای دلم بشکنه...
نگو که نمیخوای بذاری بِری!!
میتونی بری... اما تنها برو
دل عاشقاتُ کجا میبَری...
13 آبان1381
اتّفاق
وقتی دوتا کبوتر، ـ شاید دوتا کلاغ ـ
آهسته رَد شدند از آیینهی اتاق،
باید طبیعتاً خبری از تو میرسید
مثلِ همیشه کاملاً از رویِ اتّفاق!
مثلِ همیشه باید پیشَم میآمدی
با دستهای برفی و با چشمهای زاغ.
نَه... دستهای برفی و چشمانِ زاغ، نَه...
با دستهای آتش... با چشمهای باغ...
مثلِ شَبَح میآمدی و پَهن میشدی ـ
پهلویِ من؛ درست کنارِ همین اجاق.
مثلِ شَبَح؟ ...نَه، مثلِ پَری که شنیدهام -
لبهای سُرخ دارد و انگشتهای داغ...
آنوقت، دستهایت میماند پیشِ من
مثلِ دوتا کبوتر، پیشِ دوتا کلاغ!!
آنوقت، برقِ چشمت گم بود و گم نبود
در قابِ بی پرنده... با آنهمه چراغ...
2 فروردین 1382
بَر نمیگردی
بهارِ من! گُلِ من!
آه... میبینی که پاییزم
زمستان نیستم؟
نه، نیستم...
...امّا غمانگیزم!!
دلم ابریست...
در من برگهای زرد میریزد
هوای گریه دارم وقتی از چشمِ تو لبریزم
...هوای گریه دارم چشمهایت را که کم دارم
نمیبارم... اگرچه در خودم بارانِ یکریزم
همانطوریستَم که آسمان را دوست میداری؛
نه میخندم،
نه میبارم ...
نه میخُشکم،
نه میریزم
بِلاتکلیف، بینِ بودن و مُردن، که چیزی نیست
برای من که با بُغضم
که با بُغضم گلاویزم
شبی بیرنگ و بیمهتابم و بی تو نمیخواهم ـ پریِّ من! ـ
شبی با بویِ نارنجی بیامیزم
نمیخواهم بفهمی حالِ بد یعنی چه، خوبِ من!
نمیخواهم هم از...
...از دردِ دل کردن، بپرهیزم
که میدانم که از چیزی که گفتی، برنمیگردی
که میدانی که از گوری که هستم، برنمیخیزم...
25 دی 1383
Mon autre moi meme
شهريست خالي از سَكَنه... خالي از زمان...
با سايهاي كه گم شده در كوچههاي آن...
○
من راستی نميدانم چند ثانيهست
يا چند قرنِ پشتِ سرِ هم، كه همچنان ـ
دنبالِ ردِّ هيچكسي پرسه ميزنم
در شهرِ ناشناسي اندازهي جهان...
...هِي فكر ميكنم...
به دليلي نميرسم، غير از سؤالِ باد و جوابِ خودش به آن
تا باورم شود كه:
نه، انگار زندهام...
انگار لااقل «من» «هستم» در اين ميان...
البتّه گاهگاهي در خواب ديدهام؛
چيزي شبيهِ سايه كه كور است و بيزبان،
در شهر مانده، امّا،
او هم شبيهِ من، دنبالِ ديگري ميگردد دواندوان...
[غافل از اينكه بيرون از ماجرا
كسي
رفته كنارِ پنجرهاي رو به آسمان
تا شهر را سياهتر و سردتر كند
تا سايهاي نمانَد با سايه مهربان...]
هربار،
ردِّ سايه به معراج ميرسد
با اشكهاي لَختهشده رويِ پلّكان...
در آن اتاقِ دنجِ بياندازه آشنا،
شب روشن است زيرِ چراغِ ستارگان
آنجا نگاهِ سُرخِ كسي خيره در من است؟
يا انعكاسِ آتش تويِ دو استكان؟
...اينجا به دعوتِ كه، به صرفِ چه دعوتم؟
بگذار تا ببينمت اي روحِ لامَکان!
(...امّا كسي كه بُرده انگشت در دهان،
انگشت ميگذارد رويِ ستارگان...)
12 شهریور 1379
بهار زودرس
میانِ این سبُکباران، خوشا افتاده در چاهی
به مقصد میرسد در این بیابان، هرکس از راهی...
رهایان را رها بُگذار و دل سنگین مکُن، بگذر،
که در این باد، پرواز است مُزدِ هر پَرِ کاهی
از این دارُالمَجانین، اعتباری کَم نشد، باری،
اگر آماجِ سنگِ کودکان شد پیرِ آگاهی
گُلِ گُلخانهی زخمِزبانَند و نمیدانند ـ
شَبیخون میزند نوروز بر تقویمها گاهی
بهارِ زودرَس! دیر آمدی... دیر استجابت شد ـ
دعاهایی که «حافظ» راند بر لب در سحرگاهی
حُبابِ ماه، از چشمِ پلنگآسایَت افتاده
وگرنه با نگاهی میتوان دل بُرد از ماهی
تو در هندوستان تنها وُ من در دوستان تنها
زِ تنهایی به تنهاییست ـ آری... ـ راهِ کوتاهی...
...به یادِ من، غروبِ «دهلیِ نو» را تماشا کُن؛
گرفته دامنَش را باز از نو، شعلهی آهی...
15 اسفند 1387
پناه
امشب که در بسته دنیا، مرغِ شکستهپَرَت را،
رویِ منِ خسته بُگشا آغوشِ خوابآورَت را
ای باغِ سیبِ رسیده! ای عصمتِ آبدیده!
آبستنِ اعترافم زیباییِ محشرت را
بگذار با بوسهای چند، لبهایِ من جان بگیرند
تا چشمبسته بخوانم اسرارِ چشمِ ترَت را
افسوس از پار و پیرار... نفرین به قِسمت که هر بار،
نگذاشت پیش از زمستان اهلی کُنی کَفترت را
بعد از تو، من هم شب و روز، چشمانِ خیسم ورق خورد
از اوّلین روزِ دیدار، تا بوسهی آخرَت را
...حالا گذشته گذشته... تا بختِمان برنگشته،
حِرزِ تنم کُن تنَت را؛ رو کُن منِ دیگرت را
این عشق را میتوانیم با بوسه از سَر بگیریم
دلواپسِ سَربهزیرم! بالا بیاور سرَت را...
5 شهریور 1387
فردا
شنیدهاید که رفتنیست
برای همین
فردا میآیید
فردا با اوّلین پرواز
بر زمین خواهید نشست
و به بالینش خواهید آمد
فردا برای کسی که امروز میمیرد
یعنی دیروز
یعنی سالهایی که گذشت
و چهرهها و مکانها و صداها
و حرفها و حسرتها و پشیمانیها
فردا برای کسی که امروز میمیرد
از همین لحظه تمام شده است
از همین لحظه که شما شتابان
چمدانهایتان را بستهاید
تا در فردایی که او در آن نیست
به او بپیوندید.
آزاده طاهایی
آخر تابستان 88
![]()

«روحِ پراگ»، نوشتهی «ایوان کلیما» ـ نویسندهی اهلِ جمهوریِ چک ـ با ترجمهی روان و دلنشینِ «خشایارِ دیهیمی» (نشرِ نِی) یکی از بهترین کتابهایی بود که در شش ماهِ گذشته خواندم. کلیما یکی از شاهدانِ زندهی هولوکاست است؛ یکی از یهودیزادگانِ غیرمتعصب که سالهای کودکیاش را در زندانِ نازیها گذرانده. او در این کتاب، پس از مروری کوتاه بر سرگذشتِ خود، مسائلِ گوناگونِ کشورِ چک و دنیای امروز را (اعم از اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی) واکاویده و نظرگاههای بهغایت منصفانهاش را در یادداشتهایی بُریدهبُریده امّا همنوا گرد آورده است. این یادداشتها در حقیقت مقالاتی (نه به معنای علمیِ کلمه) بودهاند که او در کسوتِ روزنامهنگاری، طیّ پانزده سال نگاشته. اجازهی نشر یافتنِ این کتاب را در ایران (و مخصوصاً در این دولت!) باید به حسابِ بختِ خوش گذاشت. روحِ پراگ دو اهمیتِ عمده دارد؛ نخست این که طرحِ معضلات و تجربههایی که جمهوریِ چک پیش از آزادی داشته است، بسیار برای نخبگان فرهنگی کشورِ ما مفید به نظر میرسد. و دوم این که کلیما بهعنوانِ یک نویسندهی اهلِ فرهنگ، تنها از زاویهی فرهنگی به همهی آن مشکلاتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و راهکارهای آنها نگریسته است. همین طرزِ نگاهِ فرهنگی به امور، که کارِ آسانی هم نیست، گمان میکنم پیشنهادهای خوبی برای اهالیِ فرهنگ در ایران داشته باشد.
جمهوریِ چک پس از سیطرهی آلمان نازی، سالها دچارِ رکودی همهجانبه بود و منجیِ دلسوزی را انتظار میکشید. بالاخره انتظار پایان یافت و شوروی با حمایت عمومی مردم و به رهبریِ استالین آنجا را فتح کرد. سالها طول کشید تا مردم خفقانگرفتهی چک بفهمند از چاله به چاه افتاده بودهاند و لازم است اینبار انقلابی صلحآمیز و آگاهانه انجام دهند. امروز پس از انقلابِ مخملین، هرچند بهنظر میرسد جمهوریِ چک به دامانِ ایالاتِ متّحده غلتیده و همچنان استقلالِ نداشتهاش در معرضِ تهدید است، امّا گویا دستِکم آزادیهای مدنی (بهویژه رفع سانسور) در آنجا تثبیت شده.
مطالبِ این کتاب، فهرستوار از این قرار است: «یک دورانِ کودکیِ غیرِ معمولی / چگونه شروع کردم / ادبیات و حافظه / روح پراگ / محاسنِ غیرمنتظرهی سرکوب / فقر زبان / پایان تمدّن / نمک، گرانبهاتر از طلا / امید / قهرمانانِ عصرِ ما / دستورالعملِ خوشبختی / تأمّلی کوتاه دربارهی زباله / گفتوگو با روزنامهنگارها / صداقت / آدمهای قدرتمند و آدمهای بیقدرت / فرهنگ، علیه توتالیتاریسم / شروع و پایانِ توتالیتاریسم / دربارهی ادبیاتِ مذهبِ سکولار / سنّتِ ما و محدودیتِ رشد / کافکا و منابعِ الهامش».
هنگامِ خواندن، پاراگرافهایی را برای خودم علامت زده بودم. امروز دوباره به سراغِ کتاب رفتم تا برخی از آنها را در اینجا درج کنم که یادم افتاد دوستان اغلب آنقدر بیحوصله هستند که بعید میدانم همین سطرها را هم تا پایان بخوانند!
توضیحی پَساپَس:
مطلبی که در نوبتِ قبل در زیر غزلم نوشته بودم، عکسالعملهایی را برانگیخت. از نیّتِ خیرِ موافقان و مخالفانِ درجِ آن ممنونم. فقط توضیحِ کوچکی را لازم میدانم؛ شوربختانه تعدادی از دوستانم آن نوشته را سیاسی تعبیر کرده بودند. تعجّب کردم. دغدغه، دغدغهای کاملاً اجتماعی و فرهنگی و دانشگاهی بود. این تلقّیِ غلط دوستان، درست شبیهِ همان گمانِ اشتباهی بود که عرض کرده بودم مسؤولینِ ما بعضاً دچار آن هستند: «خلطِ پُرسوجوها و دغدغههای اجتماعی و فرهنگی و حقوقِبشری با مبارزاتِ سیاسی!» بنابراین، ضمنِ تکذیب هرگونه منظورِ سیاسی، و محضِ ختمِ غائله، باید عرض کنم:
«جُوِ سیاست ارزانیِ همان سیاستمداران. ما را همین آبجُوِ فرهنگ، بس!»

بازجویی
عزیزِ من! نپرس از حال و روزِ ناخوشاحوالان
ملالی نیست غیر از چشمِ گریان و لبِ نالان
نمینالم اگر زندانیان را خواب میبینم
نمیگریم اگر یادم میآید فوجِ دجّالان
اگر میگریم از شوق است لابُد! شوقِ آزادی!
اگر مینالم، از بیگانگان و خُردهدلّالان!
... نه میگریم، نه مینالم، نه حتّا ناخوشاحوالم
ملالی هم ندارم... دست میکوبم چو قوّالان!
گلویم بُغض میگرید؟! لبم سربسته مینالد؟!
چرا شک میبَری بر خندهی اجباریِ لالان؟!
مگر نشنیدهام که قصّه تا بوده همین بوده؟
مگر ننشستهام پایِ اشاراتِ کهنسالان؟
همان باغ است این باغ و کفِ دستِ بهارانش
نمیبینند جز پاییزِ خونآلود، رمّالان...
کسی که گرگ را در پوستی وارونه نشناسد،
سزایش مرگِ خونین است
یا
سنگینیِ پالان!
خیالی نیست گر ابری نمیبارد
که خاکستر بپاشد روی زخمِ سینهسوزِ ناخوشاحوالان...
محبّت میکنند آتشنشانانِ سحَرخیزیّ و میشویند
خونِ کُشتگان را
از کفِ دالان...
اینبار هم خبر مثلِ همهی خبرهای تلخ، کوتاه بود؛
«مهدی شیرزاد» دستگیر شد.
بازداشتِ امثالِ مهدی شیرزاد این پرسش را بَرمیانگیزد که چرا در میانِ متولّیانِ ادرهی امورِ نظام کسانی هستند که به محققان، مدرّسان و دانشجویان ـ بهویژه علاقهمندانِ علومِ اجتماعی ـ و به دانشِ آنان به چشمِ خطری برای خود مینگرند؟ چرا کار به جایی رسیده که در متنِ کیفرخواستی که در دادگاهِ متّهمانِ ناآرامیهای پس از انتخابات قرائت میشود، پایِ شماری از برجستهترین متفکّرینِ علومِ اجتماعیِ جهان مانندِ ماکس وبر، یورگن هابرماس و جان کین به عنوانِ متّهم به میان میآید، و از آنان طوری یاد میشود که گویی اینان مأمورانِ سازمانهای امنیتیِ شرق و غرب بوده و هستند. بسیار نابخردانه است اگر کسانی در سطوحِ مختلفِ نظام باور داشته باشند که در آکادمیها توطئهای هماهنگ علیهِ حکومتِ ایران در حالِ شکلگیریست و همهی آتشها از گورِ فلسفه و علومِ انسانیِ ترجمهشدهی غرب برمیخیزد. چنین نگاهی به معنای آن است که هزاران پژوهشگر و دانشجو، چشم و گوش بسته، نمیفهمند در کلاسها و کتابهایشان چه میگذرد امّا فیالمثل، یک کارمندِ دادگستریِ استانِ تهران این موضوع را میفهمد!
مهدی یکی از پاکترین، وطنپرستترین و متدیّنترین دوستانِ دورانِ دبیرستانِ من بود. دبیرستانِ نمونهی فرهنگِ اصفهان جایِ مستعدترین علاقهمندانِ علومِ انسانی بود که من اشتباهی در میانِ آنها بُر خورده بودم. مهدیِ شیرزاد در همان روزها هم یک سر و گردن از بقیه سر بود؛ زیاد میدانست و زیادتر مطالعه داشت. مثلِ «رشید اسماعیلی» و معدودی دیگر. با اینکه پدرِ مهدی در آن روزگار، نمایندهی اصفهان در مجلسِ ششم بود امّا ذرّهای تبختُر در رفتارِ مهدی نمیدیدی. کلاسهای تاریخ و علوم اجتماعی به لطفِ او و بحثهای اساسیاش بود که رونق و جذّابیت داشت. بعدها دورادور از موفقیتهایش میشنیدم و چندباری هم در جلساتِ سالانهی فارغالتحصیلانِ فرهنگ دیدمش. ذرّهای از خوبیهایش کم نشده بود. میدیدم که روزنامهی کثیفِ کیهان پشتِ سرِ او صفحه میگذارد و میفهمیدم که هنوز مهدی در همان راهِ درست قدم بَرمیدارد. حالا او این شبها را در زندان میگذراند و نمیداند کسی اینجا هست که گلویش تلخ و خشک است و مدام سایتها را جستوجو میکند به امیدِ خبری خوش، و هر صبح که بیدار میشود امیدوار است که همهی اینها را در خواب دیده باشد... شک ندارم که فردا روزِ مهدیهاست و روسیاهی به ذغال خواهد ماند...

درود بر همگی
چرخی زدم در سایت «وازنا» و به شعرهای خوبی برخوردم. حیفم آمد تعدادی را که بیشتر بر دلم نشَست با شما در میان نگذارم. به زودی با مطلبی از خودم بهروز خواهم شد.
تهران دریاست (بابک خوشجان)
از فرودگاهِ باراخاس که بیرون آمدی
سرت را بالا بگیر
دستهایت را از جیبت بیرون بیاور
میتوانی نشانِشان بدهی
انگشتهای تو، دیگر جوهری نیست
ـ دوتایِشان را هم که نشان بدهی کافیست ـ
تو تمامِ بمبهایت را دیروز
در قلبِ تکتکِ مردمِ دنیا منفجر کردهای
تو ذهنِ تمامِ سیاستمدارانِ دنیا را گروگان گرفتهای
انگشتنگاری نمیخواهد
تو محبوبترین تروریستِ دنیایی.
همه میدانند.
در مادرید
به جایِ ما هم
آزاد نفس بکش
میزانِ خسارات را درست محاسبه کن.
برجهای دوقلو، هواپیماها، قطارها، ...
اینها را رها کن
قلبهای تسخیر شده را بشمار.
به گرانادا که رسیدی،
به لورکا بگو:
ساعتهای تهران
انتظارِ پنجِ عصر را نمیکِشند
ورزاها در شهر میدوَند
و سرِ هر کوچه پسری ایستاده
با پارچهای سفید
و سبدی آهک.
بگو: کوچههای تهران که دهان باز میکُنند
ایگناسیو فریادیست با شنلِ سبز
توفنده به پیش میدوَد
و آرام باز میگردد
ردِ شاخِ ورزایی در گلوش.
بگو: ایگناسیو در کوچههای تهران
موجیست که برمیخیزد
برای ورزاهای ساحل، آغوش باز میکند
و آرام باز میگردد
روی دستهای دریا
حجمی از کف و خون...
بگو: اینجا
اتوکشیدهترین شاعرانِ شهرِ ما
کلاههایشان را
برای ایگناسیو
به میانهی میدان پرت کردهاند.
بگو در میدانهای شهرِ ما
سویی ورزوها ماغ میکشند و سُم میکوبند
سویی دیگر
ایگناسیو پیشانیبندیست
ـ یادمانِ پهلویی دریده،
یادگارِ سینهای شکافته،
نشانِ گلویی سوراخ، ـ
دست به دست میچرخد
تا ایگناسیویی دیگر
روی دستها...
بگو:
اینجا تهران است
پایتختِ ایران
جایی که دیگر
نه شهرِ مجسّمههای سیمانیست
نه نمایشگاهِ سازههای بتونی
تهران دریاست
و دریا هرگز نمیمیرد.
بگو.
سرت را بالا بگیر و بگو.
دستهایت را بالا بگیر و بگو.
و دو انگشتت را
که دیگر جوهری نیست.
بگو...
شیوع (الیاس علوی)
چه فرق میكند؟
ـ رندلالمال* یا مشهد
گلنلک** یا قندهار ـ
تو نیستی
و این اتاق كلكینی*** به صبح ندارد.
روانشناسم میگوید:
نوستالوژیا گرفتهای
نوووسیییتاااا
لوووژیییااااا
مرا ببخشید منتقدانِ عزیز!
اگر قواعدِ ظریفِتان را رعایت نمیكنم
این روزها همه قافیه را باختهایم
خاکها مین میزایند
شرابها مزّهی شاش میدهند
گرگها به پاسبانیِ گلّه نشستهاند
و آنكه آن بالا خوابش برده،
قاعدهها را از یاد بُرده است.
میخواهم به تو فكر كنم
كه شیوع كردهای در رگهایم
چون ایدز در افریقا
افسردگی در غرب...
میخواهم به تو فكر كنم
امّا میگویند
قایقی با بیست و پنج بدن بودند
با بیست و پنج هزار زخم
بیست و پنج هزار امید
میگویند
بینِ آنها لبی به زیباییِ تو فریاد زده است: كمک
دستی به زیباییِ تو فریاده زده است: ...
میخواهم به تو فكر كنم
نه به قایقی كه در اقیانوسِ آرام غرق شده است
كودكانی كه تجارت میشوند
غرائضِ جنسیِ حیوانات..
زمانهی روسپیگریست عزیزم!
تو موهایت را به ده دینار میفروشی
من همین شعر را كه برای تو مینویسم
به پایتخت ایمیل میكنم
تا شاید جایزهای ببرم.
روانشناسم میگوید:
یارِ تازه بگیر
هوای تازه بنوش
آخ...
چه فرق میكند؟
تو نیستی
و این اتاق، كلكینی برای نفسكشیدن ندارد.
*رندل المال: خیابانی شلوغ و دیدنی در ادلید استرالیا.
**گلنلک: ساحلی زیبا در ادلید استرالیا.
***كلكین: در فارسی دری به معنای دریچه و پنجره است.
هرکجا که خون (علی اسداللهی)
قرارمان هرکجا که میخواهد باشد؛
مثلاً فستفودی در هيروشيما
که ساندویچهايش را با دقّت
از قارچ خالی کرده،
يا رستورانی داغ در حلبچه
که بر هيچ غذایی
سُس خردل نمیپاشد.
یک بار سوار بر قطاری میشویم
که در مسیر استالینگراد ـ سیبری، چپ کرده
یک بار در آتشبازی میدان تيانآنمن
باید به ضرب گلوله برقصیم و همآهنگ باشیم...
میگويند بغداد هم اين روزها
آرامتر شده است
و بولدوزرهای هواییاش
به شکستن دیوار فرسودهی صوت مشغولند
کارخانههای ریسندگی کابل نیز
جان میدهد برای چشمدوختن
به مزارع شعلهور پنبه...
از چراگاه اسبها، بر بلندیهای جولان
تا روستایی در ناکجای بوسنی
زیر مجسّمهی خیرهی پینوشه
یا بر قلّههای سَربههوای ویتنام
... هر کجای اين کرهی آبی
چند قطره خون تنوّع است!
زمین را بچرخان
و هر کجا که خواستی، انگشت فاتحهات را بگذار...
مرز (گروس عبدالملکیان)
دراز کشیدهام
زنم شعری از جنگ میخوانَد...
همین مانده بود
تانکها به تختِخوابم بیایند.
گلولهها
خوابهایم را
سوراخ کردهاند سوراخ
بر یکی از آنها چشم میگذاری
خیابانی میبینی
که برف، پوستش را سفید کرده.
کاش برف نمیآمد
که مرزِ ملافه و خیابان پیدا بود.
حالا
تانکها
از خاکریزِ ملافههایِ تخت گذشتهاند و
کمکم به خوابم وارد میشوند:
من بچّه بودم
مادرم ظرف میشُست
و پدر با سبیلِ سیاهش به خانه برمیگشت.
بمبها که میباریدند
هر سه بچّه بودیم...
تصویرهای بعدیِ این خواب
خفهات میکند
چشمهایت را ببند
لب بر این دریچهی کوچک بگذار
و تنها نفس بکش
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش لعنتی!
نفس بکش!
نفس...
دکتر، سرش را تکان میدهد
پرستار، سرش را تکان میدهد
دکتر، عرقش را پاک میکند
و کوههای سبز
بر صفحهی مانیتور
کویر میشوند.
سوژه (بابک خوشجان)
تمامقد ايستاده بود
جلویِ قابِ عکسی که
در آن، تمامِ افتخارِ تبارش
تمامقد ايستاده بود.
از ميانِ اينهمه سوژه
مردمکهايش را امّا
به کداميک گره زده بود؟
به چهرهی پُر افتخارِ پدر؟
(با آن لباسِ ژاندارمی
تفنگِ ژ ۳،
پوتينهای برقافتاده،
و نگاهی که تا خودِ تهران نقب میزد
به کاخِ اعلیحضرت همايونی
که هزار، شايد هم دوهزار تومان جايزه
که شايد حمايل و مدالِ افتخار
که شايد يک ستارهی ديگر روی شانهاش)...
به چهرهی شکستخوردهی مردِ افغان؟
(با آن بارِ ترياک،
دستارِ نيمهباز ـ نيمهبسته،
صورتِ گرد و خاک گرفته،
دستهای بسته،
و نگاهی که تا خودِ هرات نقب میزد
به درونِ سياهچادری تک
که شايد پستانِ زنی در دهانِ کودکی با يک لشکر مگس
که شايد پيرزنِ کوری با يک دوکِ نخريسی)...
به خطِّ شکستهی عکس؟
(با آن عمقِ باورنکردنیاش
و مسيری که از شانهی چپِ پدر
تا شقيقهی راستِ مردِ افغان رفته بود
و پای ِ شتر را شکسته بود
و تفنگِ ژ۳ را شکسته بود
و شنهای سيستان را شکسته بود)...
به شيشهی غبار گرفتهی قاب؟
به مدالِ رنگ و رو رفتهی گوشهی راستِ قاب؟
به خودِ قابِ خاتمِ اصلِ اصفهان؟
(با رگههایی از عاجِ فيل و طلایِ ۲۰ عيار)...
در ازدحامِ اينهمه سوژهی فاخر
مردمکهايش ناگهان حرکت کرد
از روی صورتِ پدر پريد
روی بارِ ترياک
بعد، روی مدال
بعد، روی قابِ خاتم
روزنامه را فرود آورد
و خرمگس، چرخزنان بر زمين افتاد.
جای ما عاشق شدند (محمّد علی کاوئی)
گوشیِ تلفن، دستِ خودت بود
میگفتم دوستت دارم
از پشتِ گوشی امّا
صدای خندهی چند نفر میآمد
خبر نداشتی که اینوَر هم
دوستانِ من مشغولِ ضبطِ صدا بودند
دستِ آخر، عشقِ نمادینِ ما
میانِ هزاران نفر بلوتوث شد
هزاران نفر را عاشق کرد
و ما از خنده مُردیم
و ما از خنده
مُردیم...
شبنشینی
طلسمِ خواب را از پلکهایِ خستهات وا کُن
بیا وُ شاعرِ بیدارخوابَت را تماشا کُن
شبِ خوبی برای خوابدیدن نیست... میدانم،
ولی امشب تصوُّر کُن که بیداری...
مُدارا کُن...
تصوُّر کُن مرا اینجا، قلم در دست، پشتِ میز،
خودت را روبهرویَم فرض کُن، من را تماشا کُن
بگرد از خاطراتت چهرهام را...
آه، یادت نیست...
برایم چهرهای که بابِ طبعِ توست پیدا کُن
به من اینطور غمگین زُل نزن،
قلبِ مرا نشکن
بگو دل کَندهای از من... بگو،
خوب است،
حاشا کُن!!
بگو که خوب شُد رفتی، خدا را شُکر خوشبختی...
دلیلی تازه جُز با مصدرِ «رفتن» مهیّا کُن
دلیلی مثلِ «تاریک است...»،
مثلِ «صبح، نزدیک است...»
برو... امّا،
گُلَم!
فکری برایِ صبحِ فردا کُن
تو را فردا کسی با بوسهای بیدار خواهد کرد...
...اگر آن بوسه را دلچسب دیدی،
یادی از ما کُن!!
17 خرداد 1385
درود بر همگی
یاد باد دوست بزرگوار و بااخلاق و دانشمندم «دکتر محمّدعلیشاه سیّد» که بانیِ آشناییِ من با دوستِ فرزانهی دیگری به نامِ «دکتر محمّد امین زوّاری» شد. اکنون باید دکتر علیشاه مشغولِ تدریس در دانشگاهِ کویتهی پاکستان باشد و دکتر زوّاری خوشبختانه همچنان در دسترس است؛ در تهران. این دکتر زوّاری که پیشتر نیز او را به مخاطبان این وبلاگ معرّفی کرده بودم، بسیار کوشا و اهلِ مطالعه است. به شکلِ غبطهانگیزی پویاست و سرش درد میکند برای یافتن و خواندنِ کتبِ تازه به بازار آمده در حوزهی ادبیات. هماو بود که به محضِ چاپ شدنِ «باغِ بیسایه» قلم برداشت و با بزرگواریِ تمام، یادداشتی بر آن نوشت. من از این بابت، سپاسگزاریِ بزرگی به او بدهکارم. حرفهای نگفته و شعرهای نشنیده را برای روزهای بعد میگذارم و امروز با یادداشتِ ایشان به شما سلام میگویم:

نگاهی از آسمان به جهان!
(توجه: نوشتهی زیر، ماحصل نگاه اوّل به مجموعهی شعر «باغ بیسایه» سرودهی محمّدجواد آسمان و بالطّبع تحت تأثیر شیفتگی موجود در اولین نگاه است. بنابراین اگر در روزی دیگر، در نوشتاری دیگر، یکسره خلاف گفتههای امروز و این ساعت خود چیزی گفتم، بر من خرده نتوان گرفت. از آن مهمتر، با یک نگاه اولیه، هیچ نقدی سامان نمیگیرد و این نوشته هم فقط توصیف است.)
باغ، میتواند بیسایه باشد؟ اگر معمار باغ، محمّدجواد آسمان باشد، میتواند. این باغ متفاوت، دومین مجموعهی شعر «آسمان» در تقویم واقعیست امّا در تقویم آرمانی فعالیت ادبی، بنا به گفتهی خود شاعر، این اوّلین مجموعهی اوست و این یعنی اینکه این مجموعه، دلی و جوششیست نه سفارشی. به عبارت دیگر، تصویر تمامقد وجود هنری شاعر را در این مجموعه، و تاکنون فقط در این مجموعه، میتوان دید.
آنچه که در یک تورّق گذرا، فوراً نظر خوانندهی «کتاب» باغ بیسایه را جلب میکند، نامها و عنوانهاست؛ عنوان کتاب، عنوان دو بخش کتاب، عنوان شعرها و حتّی عنوان بخشهای مختلف کتاب. آسمان شعر گفتن را از طرح روی جلد و انتخاب عنوان مجموعه آغاز کرده و در صفحهی «تقدیم» ادامه داده و از «فهرست» کتاب نیز چشم نپوشیده است. فهرست به «نشانی» تبدیل شده تا خواننده بداند که باید سفر کند و این بخش از کتاب به او کمک میکند تا گم نشود و مقصد را بیابد. نشانی، با عنوان کتاب(باغ...) تناسبی دارد. در تکتکِ اشعار نیز، عنوان شعرها، بخشی از تناسبها، تداعیها و تصویرسازیها را بر دوش میکشد و تلاش بسیار شده است تا عنوانها جاندار و پرمایه باشند و نقشی پررنگ در ساختمان شعر داشته باشند.
کتاب، به دو بخش تقسیم شده است؛ «خوابهای سلیمان»، نام بخش اوّل کتاب است که اشعار سپید و نیمایی آسمان را در خود جای داده است و «هیاکلِ ویران»، بخش دوم کتاب، دربرگیرندهی غزلهای شاعر است. «سلیمان» و «هیاکل» را که دیدم، حدس زدم شاعر برای بیان رؤیاها و خیالات شاعرانهی خود و شاید هم القای پیام خاصی، به سراغ قصّهها و اسطورههای توراتی رفته باشد و صد البته از راه قرآن و قصّههای قرآنی. به سراغ شعرها که رفتم و بسامد بالای عناصر مربوط به قصّههای حضرت یوسف(ع) و موسی(ع) و سلیمان(ع) را دیدم، این حدس تقویت شد. به ویژه اینکه یکی از غزلهای بخش دوم کتاب با ردیف «یوسف» ساخته شده است. این، نشان میدهد که آسمان، شاعریست دینمدار و دیناندیش و مطالعات و تأملات او در متون دینی، در پس زمینهی ذهن او حضوری قوی دارد و شاعر به طرزی هنرمندانه، از این دانستهها در ساختنِ تصاویر و بیانِ تخیّلیِ خود بهره گرفته است. «خواب و رؤیا» در سراسرِ اشعارِ محمّدجواد آسمان حضور دارد، همانقدر که این عنصر در ساختمان منظومههای عاشقانهی کلاسیکِ فارسی مهم است، همانقدر که این عنصر در داستانِ یوسف و زلیخا نقشِ محوری دارد.
تصویرسازیِ قوی در بافتی مبتنی بر ایجاز، باعث میشود، خواننده روی اشعار مکث کند، تأمل کند و به تناسبِ آن، از تأخیرِ دریافتِ پیشآمده، به لذّتِ درکِ ادبی برسد. ببینید:
«هُزوارش»
میگویی نه، میگویی نه، میگویی نه
میشنوم آری، آری، آری...
چه در شعرهای نیمایی و سپید و چه در غزلهای کلاسیک، آسمان به تصویرسازی توجّه نشان داده است و صرفاً «حرف» به خوردِ خواننده نمیدهد. نوع تصویرها، پسزمینهی ذهنیِ شاعر و «حرف»های او با غزلِ کلاسیک همخوانیِ بیشتری دارد و بیدلیل نیست که کفهی بخش دوم کتاب به نظرم سنگینتر از بخش اول است؛ اگرچه در بخش اول نیز نمیتوان او را ناموفّق محسوب کرد.
بیشک، عشق، محورِ دفترِ شعرِ «باغِ بیسایه» است. ادبیات فارسی، به هردلیلی، بیانِ عاشقانهی جهان است و گویا برای عاشقانهگفتن و عاشقانهسرودن ابزارهای بیشتر و بهتری دارد. آسمان نیز، حتّی آنجا که دغدغههایی اجتماعی را طرح میکند، بیشتر، از عشق میگوید:
ما هنوز عاشقِ هَمیم
فریبِ رفتنت را نخور.
اتّفاقی نیست که روزِ تولّدم
مردی با بویِ ادکلنِ من از کنارِ تو رد شود
اتّفاقی نیست که من امروز در «سبزهمیدان»
عاشقِ دخترکی افغان شوم با کفشهایی شبیهِ کفشهای تو
دخترکی که پس از قرنها دوباره اصفهان را فتح کرده است،
به من میگوید:
«جنگ بالاخره تمام میشود و ما برمیگردیم
امّا منفجر میشوند مینهای باقیمانده
تا سالهای سال...»
در انتهای کتاب، شعری تُرکی خودنمایی میکند. آسمان، دوتا زبانِ مادری دارد؛ زبانِ ترکی که رسمی نیست، و فارسی، که زبانِ شعر و ادبِ اوست. تمایلِ انسان به زبانِ مادری، بسته به شرایطِ اجتماع، با شدّت و حدّتِ متفاوت، بالاخره بروز و ظهور میکند همانطور که در دفترِ شعرِ محمّدجواد آسمان، همانندِ خورشیدِ در حالِ طلوع(و شاید هم غروب)، خود را در انتهای دفترِ شعر، نشان داده است. شعر و ادبیاتِ تُرکی در هراتِ دورانِ تیموری پاگرفت و امیرعلیشیر نوایی ـ که بیشک از خادمانِ برجستهی زبان و ادبِ فارسیست ـ شعر و ادبیاتِ تُرکی را حمایت کرد. در دروانِ صفوی، ادبیاتِ تُرکی فرصتِ حضور در ایران را به دست آورد و قوی شد و بعدها در عثمانی راهِ کمال پیمود. ادبیاتِ تُرکیِ کلاسیک، بخشی از غنامندی و ادبیّتِ خود را مدیونِ ادبیاتِ فارسیست و شاعرانِ اوّلیهی تُرکی، بیشتر ذولسانین بودهاند.
شعرِ آسمان، عیب و ایراد ندارد؟ قطعاً خالی از ایراد نیست. امّا این نوشته ظرفیتِ بررسیِ نقّادانه را ندارد و این مهم بماند برای زمانی که وقتی درخور برای خوانشی از نوعِ دیگر وجود داشته باشد. این را همینجا بگویم که شعرِ آسمان، ارزشِ خواندن و وقتگذاشتنِ جدّی و کشفهای زیباشناختیِ فراوان را دارد. شعرِ زیر شاید خوبترین شعرِ آسمان نباشد امّا از نظرِ زمانی، از «نو»ترینهای اوست و من بهخاطرِ محورِ عمودیِ محکمِ غزل، از آن خوشم آمد، شما را نمیدانم:
«مثلِ اینها...»
مثلِ اینکه زنی بچّهی مُرده زاییده باشد
لاشهی بچّهاش را به چشمِ خودش دیده باشد
مثلِ آن گوسفندی که گیج از تقلّایِ جُفتَش
بَهبَهی گفته باشد به قصّاب و خندیده باشد
مثلّ روحی که در روزِ تدفینِ خود اتّفاقاً
اندکی خاک هم رویِ تابوت، پاشیده باشد
یا عقابی که از ترسِ یکعمر بیآسمانی
با نوکش بالِ افتاده در دام را چیده باشد
... مثلِ اینها، دقیقاً شبیهِ همینهاست حالم
بی که در چشمِ من قطرهای اشک لرزیده باشد
رفت، امّا نگفتم نرو... رفت و چیزی نگفتم
از پریشانیام کاش چیزی نفهمیده باشد ...

درود بر همگی
سالهای سکونت در کوی دانشگاه برای من تلخیها و شیرینیهایی داشته است. تلخترین خاطرهی من بیتردید حملهی وحشیانهی گاردِ ویژهی پلیس به دانشجویانِ بیدفاع حقگو و حقجو در بامدادِ بیستوچهارمِ خردادِ امسال بود. شیرینترین خاطراتم هم به گپوگفتها و آشناییها و شبنشینیهایم با دوستانِ دانشجو مربوط میشود و برجستهتر از همه، یافتنِ دوستانِ خوبی از کشورهای دیگر که در ایران تحصیل میکنند؛ «عزیز مهدی» و «سوبهاش کومار» و «راج نش» از هندوستان، «رستم آیمحمّدُف» و «بزرگمهر» از تاجیکستان، «محمّدعلیشاه سیّد» و «بلالاحمد ساسولی» از پاکستان، «دلبر تاشماتاوا» از روسیه، «ویصل باشچی» و «کریم گلبتکین» از ترکیه، «آنا برزینا» و «ایرینا» از اوکراین، «الکساندر چلوخودزه» از گرجستان، «باستیان زولینو» از اندونزی، «محمّدامین زوّاری» و «افضلخان احمدی» و «محمّد واعظی» از افغانستان، «زوزل» از کوبا، «مدرید» از بوسنی، «صفدر» و «فریبا» از آذربایجان، «ویته» از دانمارک، ...
یکی از کارهایی که در فرصتِ آشنایی با این دوستان دست داد، ترجمهای بود که خانم تاشماتاوا به پیشنهادِ من از اشعارِ روس انجام دادند. کشوقوسهای این ترجمه حدودِ دو سال طول کشید. ترتیبِ کار اینگونه بود که شاعر به شاعر پیش میآمدیم و ایشان برترین آثارِ هر شاعر را رصد میکردند و گیر میآوردند و ترجمهی تحتالّلفظیِ آن را با من در میان میگذاشتند. انتخاب نهایی برای کارِ بیشتر، بر عهدهی من بود و پس از آن، هر شعرِ منتخب را در چند جلسه بررسی میکردیم، و بازسُرایی و بازنویسیِ نهایی را من در خلوتِ خودم انجام میدادم. همهی تلاشمان را کردیم که ترجمهها به بهترین نحو و دقیقترین صورت عرضه شود ...هرچند تجربهی نخستِ هردومان بود و قدمِ نخستین. حاصلِ کار، سیویک شعر شد از شانزده شاعر. اینروزها در حالِ ادیتِ نهاییِ این شعرها هستم تا ناشرِ منصفی برایشان پیدا کنیم. همینجا از صبر و همّتِ خانمِ تاشماتاوا که کارِ اصلی را انجام دادند و خسته و وازده نشدند سپاسگزارم. از دوستِ خوبم خانمِ آزاده طاهایی هم بینهایت ممنونم که بیدریغ، زحمتِ بازبینیِ این شعرها را قبول کردند.
با این مقدّمه، شما را به خواندنِ پنج شعر از این شعرها میهمان میکنم. نقل و درج این شعرها در هرجا، با ذکر نام مترجم که همانا خانم دلبر تاشماتاوا باشد، بلامانع است. هر پنج شعر، از سرودههای «ایئوسیف آلکساندرُویچ بروتسکی» (*)، شاعر معاصر روس و برندهی جایزهی نوبل ادبیّات(1987) است. او در 24 می 1940 در «سنپترزبورگ» (**) به دنیا آمد و در 28 ژانویهی 1996 در «نیویورک» درگذشت.
..................................................
شعر اول: نقّاش
ایمان داشت
به جمجمهی خود
ایمان داشت.
نهیبش میزدند: «احمق نشو!»
امّا تنها دیوارها ویران میشد
و جمجمه،
همانطور که معلوم شد،
جانسخت بود.
او فکر میکرد
پاکی
پشتِ همین دیوارهاست
و دیوار که فروریزد،
ادامهی راه آسان است.
سیگارهای ارزان
از خودکُشی نجاتش دادند
بعد، مُدام
در روستاها وُ جادههای زرد و بیانتها پلکید
و هنرمندانه نقّاشی کرد
بر دیوار کلیساها
مریم و یهودا را.
و بعدتر، کشاورزان پیر، در جادههای غبارآلود
چنان که شأن او اقتضا میکرد
به خاک سپردندش؛
کسی دعایی بر گورش نخواند
فقط روی جسدش خاک ریختند...
امّا همچنان، هنوز،
روی زمین باقی ماندند
مریمها
یهوداها...
(1962)
..................................................
شعر دوم: تندیسِ «پوشکین» (***)
سکوت
و سپس، هیچ واژهای.
پژواک
و همچنان خستگی، خستگی، خستگی...
سُرودههاشان را با خون تمام میکردند
و با صدایی مرگآلود
نقشِ زمین میشدند.
آنگاه، با دقّت و درنگ
خیره میماندند.
وجودشان پُر میشد از سرما،
از حسّی شگفت.
آنگاه، حاضران و پزشکانِ پیر
با نومیدی خم میشدند روی صورت آنها.
آنگاه،
در آسمانِ بالاسَر
ستارههایی لرزان سُرود میخواندند.
آنگاه،
در آسمانِ بالاسَر
نسیمها از حرکت میماندند...
بلوارِ خلوت و هوهوی کولاک
بلوارِ خلوت و تندیسِ شاعر
بلوارِ خلوت و هوهوی کولاک
و سری که با خستگی خم شده...
آه... در چنین شبی،
پهلو به پهلو شدن در رختخواب،
بسیار دلنشینتر است از ایستادن
بر سکّوی افتخار!
(از دفتر «اشعار و روایتهای منظوم» بیتاریخ)
..................................................
شعر سوم: سانِت (****)
اوّل، قارچها در میآیند
بعد، باران میگیرد.
...کاش دستِکم یکنفر بتواند زیر این باران
خیس شود!
در هر صورت،
من که همچنان، بارها در اینجا خواهم نشست؛
در این کافهی دودگرفتهی زیرزمینی
اینجا که جوانکان سُرخرو
معلوم نیست از یارانِ «خوشبَر و رو»شان چه میخواهند
اینجا که صدای کشدار و بَمی در نوار
بیشرمانه نامِ زنی را فریاد میکند
زنی که دیگر هرگز کسی
به زیر چرخ کبود برَش نخواهد گرداند...
آری، من همچنان، بارها در این گوشه خواهم نشست
و بیدغدغه فکر خواهم کرد
که «آخر چه؟!»
(1970)
..................................................
شعر چهارم: آزادی
آشنا شدن
با یک خانمِ زیبا،
تندتر گاز دادن
هنگامِ عبور از کنارِ دیوارِ زندانی که سه سالِ آزگار
پشتش آبخنک خوردهای،
چالاپچولوپِ آبِ چالهچولههای خیابان
در زیرِ چارچرخِ سواری،
و جولانِ بطریِ تگَری در سبد...
...آزادی یعنی همین!
دماغ را قلقلک میدهد نسیمِ رودِ «نِوا» (*****)
و یادِ بستگان، فکر را متلاشی نمیکند.
...آخ که فقط یک هموطن
فقط هموطنِ من
زیباییِ این شعر را میفهمد.
(1972)
....................................................
شعر پنجم: پلِ «پراچِچنی» (******)
امروز
روی این پل
روی پلِ «پراچِچنی»
ماهیگیرِ آشفتهای با عقدهی نارسیس (*******)
خیره به عکسِ لرزانش
به تکانتکانِ قلّابش بیاعتناست.
آه، پلِ «پراچِچنی»...
پلی که روزی، من و تو رویَش
شبیهِ دو عقربهی ساعت
درست، قبل از آنکه
ـ برای یک روز، نه... ـ
برای همیشه جدا شویم،
همدیگر را در آغوش کشیدیم،
در ساعتِ 12.
ماهیگیر، در رودخانه پیر و جوان میشود؛
گاهی نشاطِ جوانی در پوستِ کشیدهی او،
گاهی چروک بر پیشانیاش.
او جای ما نشسته وُ حق دارد!
امروزهروز، هرچه که تنهاست، سمبُلِ جهانِ جدید است
بُنچاقِ فتحِ فضا این است...
بگذار او آرام خیره بماند
بر رودخانهی ما.
حتّا بگذار خودش را در آن بیابد.
حق دارد او که این رود را داشته باشد
مانند خانهای
که آیینهای به آن ببرند امّا
هرگز در آن
زندگی اتّفاق نیُفتد.
(1968)
.................... پینوشتها:
*)
Ио́сиф Алекса́ндрович Бро́дский
**) سن پترزبورگ، دومین شهر بزرگ روسیه پس از مسکوست که در منتهیالیه شمالغرب این کشور واقع شده است. این شهر بر کرانهی رود «نِوا» در شرق «خلیج فنلاند» قرار گرفته و پیش از مسکو به مدّت دو سده پایتخت روسیه بوده است. نام «سنپترزبورگ» که به دستور « امپراتور؛ پتر» و به یادِ یکی از قدّیسان به نامِ «پترُسِ مقدّس» بنا گردید و امروزه مرکز فرهنگی روسیه به شمار میآید، پس از انقلاب اکتبر مدتی به «پتروگراد»، سپس به «لنینگراد» و پس از فروپاشی شوروی دوباره به همان «سنپترزبورگ» تغییر یافت.
***) آلکساندر سرگئیویچ پوشکین، شاعر و نویسندهی سبک رومانتیسیسم روسی که در مسکو زاده شد و در سنپترزبورگ از دنیا رفت. او را بنیانگذار ادبیات مدرن روس میدانند.
****) Sonnet، یکی از قوالبِ شعریِ متداول در اروپاست که ریشه در اشعارِ کهنِ ایتالیا و جنوبِ فرانسه دارد. در این قالب از شعر که چهاردهسطر دارد، قافیهبندیِ سختگیرانهای حکمفرماست.
*****) نامِ رودی در شمالِغربِ روسیه که شهرِ سنپترزبورگ بر کرانهی آن است.
******) نام یکی از پلهای متعدّد شهر سنپترزبورگ است.
*******) نارسیسیسم یا عقدهی نارسیس، به معنای خودشیفتگیست. این اصطلاح روانشناختی، بر اساس افسانهای وضع شده است که در آن، قهرمان افسانه (نارسیس) در آب برکه مینگرد و عاشق زیبایی و کمال خود میشود.
درود بر همگی
دوستانِ خوب، پناه و التیامِی برای غربتِ انسان در زندگی هستند. من هیچوقت در زندگیام بهاصطلاح «رفیقباز» نبودهام ولی بیتردید یکی از بختهای بزرگم آشنا شدن با دوستانی بیهمتا بوده است. یکی از این دوستان، خانم دکتر آزاده طاهاییست. ایشان شاعر و پزشکاند و ساکنِ پاریس. برای من آگاهی و طرزِ نگاهِ ایشان به زندگی بسیار مغتنم و راهگشا و الهامبخش بوده است و به این سبب به نوعی به ایشان مدیونم. من شعرهای خانمِ طاهایی را اگر نگویم بیشتر از شعرهای خودم، اندازهی شعرهای خودم دوست دارم. بخشی از سرودههای آزاده طاهایی، امسال از سوی انتشاراتِ آهنگِ دیگر با نامِ «رویِ پُلِ آلما چه میکنید خانم؟!» چاپ شد. هم مطالعهی این مجموعهی شعر و هم مطالعهی رمانِ «سفرکردهها» نوشتهی همسرِ فرهیختهی ایشان آقای حسین نوشآذر (نشرِ نی) را به دوستانم توصیه میکنم.
پیشتر وعده داده بودم که تعدادی از یادداشتها و نقدهایی که دوستان بر کتاب «باغِ بیسایه» نوشتهاند را بر روی این صفحه بگذارم. یکی از کسانی که پیش از انتشارِ کتاب، شعرها را برایشان فرستادم تا نظرشان را جویا شوم، همین خانمِ طاهایی بودند. خانم طاهایی با بزرگواری خواهشِ من را پذیرفتند و شعرها را خواندند و یادداشتی هم نوشتند. البته کتابی که در آن مقطع برای چاپ آماده شده بود، تا آمد چاپ شود هزار چرخ خورد و به هزار علّت از هزارتوی نظراتِ هزار نفر ـ خواسته یا ناخواسته ـ گذشت. متنی که در زیر خواهید خواند، یادداشتیست که خانمِ طاهایی با فروتنی بر رویِ آن شعرها نوشتند. همین فروتنی هم یکی از خُلقیاتِ غبطهبرانگیزِ خانمِ طاهاییست. وقتی که با ظرافتهای شعر ایشان روبهرو شوید، خواهید دانست که چقدر در این یادداشت فروتنی کردهاند. از خانمِ طاهایی برای همیشه ممنونم و این متن را که برایم بسیار عزیز است، با شما به اشتراک میگذارم...
سلام آقای جوادِ آسمانِ عزیز
تأخیر داشتم. زندگی گاهی عقب میافتد. گاهی جلوتر از طاقت و خواستهی ما پیش میرود. کمتر موقعی پیش میآید که زندگی رفیق است و سایهبهسایه با ما در راه قدم برمیدارد. همهی این روزها، یعنی هفتروزی که گذشت، میخواستم برایتان بنویسم. امّا هفت روزِ هفته به دویدن و نشستن و شنیدن ودویدن و دیدن و برخاستن گذشت تا امروز که هشتروز از زمانی که دفتر شعرتان به دستم رسید میگذرد. دیشب باز به سراغش رفتم. و دوباره از نو خواندمش. خواستم همان دیشب بنویسم. فایل سفیدی را هم باز کردم تا بنویسم. امّا چه داشتم که بنویسم؟ من که منتقدِ شعر نیستم. وزنها را نمیشناسم. چرخشهای زبانی را نمیشناسم. تاریخِ شعر را نمیشناسم. تاریخ خودم را بهزحمت به خاطر میآورم. شعرتان را به چه کسی یا چه کسانی جز خود شما میتوانستم تطبیق بدهم؟
من پزشک هستم. کارم درمان است. نشانههای بیماری را میشناسم. میدانم سلامتی رنگ و بویش چیست، خطوطش چهشکلیست. بیماری را میشنوم. حس میکنم. اشتباه هم میکنم. امّا وقتهایی هم هست که چشمهایم درست میبینند و دستِ بیماری برایم رو میشود.
به سراغ دفتر رفتم و نبضش را در دست گرفتم. نبض شعر شما شاعرانه میزد. یعنی جنسش از شعر بود. دروغ نبود. کلاهبرداری و دبنگ و ترفند و قمار با کلمات نبود. خود شعر بود. همانطور شاعرانه. گاهی تند، گاهی آرام، گاهی آهنگش نامنظّم میشد و یک خط در میان میزد. امّا در همهی ضربانش شعر بود. زنده بود و جریان داشت. دروغ نبود.
گاهی کودک بود و محض. مثل این:
بارانِ سادهاي باريد؛
آسمان به بركه رسيد و ماه
سهمِ ماهي شد.
گاهی عاشق بود. مثل این:
بیا قدم بزنیم ... بیا / زمین، بزرگ است
عشقِ ما به کسی بَر نخواهد خورد
جیبِ پالتویِ من
برای دستِ تو جا دارد.
گاهی صوفی بود. مثل این:
گيسويِ لا...)
پريشانِ اِلّا
آبشارِ هَ
معلّقِ اِلا
دووووود...(لا
خَلسهي قهوهخانه
هنگامِ اذان!
در راه گم شده بود:
من از همين فنجان ريشه بستهام. امّا ـ
درست رويِ سايهام ايستادهام؛
... امّا از دستهاي خودم بالا رفتهام.
راه را پیدا می کرد:
ستونِ فقراتِ دايناسورهایِ پاریسِ ماقبلِ تاریخ،
چند مُهره داشت؟؟
... صبر داشته باش نازنينِ من
به تو ميگويم
فقط
تو اوّل، خطهاي اين برگِ خشكِ چنار را
خوب نگاه كن و به من بگو
بهار در سرزمينِ من دقيقَن چه ساعتي
آغاز خواهد شد؟!
گاهی ناتوان. کمی خسته بود. شاید زیاد:
ناغافل
اسمِ خودم را بر خودم ديدم و
پلكهايم را بستم و
سهبار، سهبار، سهبار،
ها كردم به آينههايي كه بِهِم آويزان بود
و فوت كردم به دستهاي لرزانم
به دستهاي لرزانم فوت كردم فوت ...
... كه از پروازِ شبپَره
ردّي به جا نخواهد ماند!
جایی قاطع:
قصدم مزاحمت نبود
دردي كه در كشيدگيِ اندامش داشت،
من را به كُشتنش واداشت؛
خيره در چشمهایَش
فقط آهسته پرسيدم:
آهاي انجيرِ پير!
باغِ معلّق ميداني چيست؟
و كُشتمش!
سوگوار. به ملاقاتِ مرگ رفته بود:
پسرِ صاحبخانه آمده میگوید
غروب قرار است تابوت بیاورند
بیا برویم تماشا
میروم
نه به این امید که تو را بیاورند
میخواهم وسطِ جمعیت
درست آن لحظه که بُغضِ مادرم میترکد،
ضامنِ سؤالم را بکشم...
گاهی پرخاشگر و عاصی. عصبی:
من خودم پشتِ پیراهنِ راهراهم گیر افتادهام
اگر قیافهی من شبیهِ پدرسوختههاست،
خُب لابُد پدرسوختهام!
از شب چه توقُّعی داریم
که سیاه باشد
که سیاه نباشد
خوبی چیست؟
بدی چیست؟
مرا در حیرتِ بیپاسخیِ جهان رها کنید
یک زخم بود؛ یک زخمِ قدیمی که تازه مانده بود، باز... :
من احتیاج داشتم از ازل به استفراغ
دارم به سِقط
من در تمامِ این مدّت
دلپیچهام را پنهان کرده بودم
هرروز ظهر
زردابهی این زخم را میدیدم و در تمامِ این مدّت
دلپیچهام را پنهان کرده بودم که میگوید:
«از این هتل باید مرخص شد!»
من فقط احتیاج داشتهام به خالیشدن
گاهی داشت میمُرد:
كتفم چسبيده به سيمانِ يخزده
تنم مُچاله در اين پيرهنِ چارخانه
چشمهام به آجرهاي سيوسهپُل ...
به دودِ سبزي كه از تنهي درختان بلند است ...
به پرندههاي بينِ ابرها ...
به ليزيِ دستِ ماهيگير، بوي گَندِ هرچه ماهيست
گاهی تمام کرده بود. مُرده بود:
ـ حرفی ندارم ـ
تا از خونِ من بمکید ای پشههای نازنین!
زیرا من ممکن است امشب صمیمانه ایدز داشته باشم!!
و فردا به جنگ فرستاده شوَم
پس حرفی ندارم
فقط میشُمارم
نشمارم؟
مَثَلَن این پایین
همین تابلو را ببینید؛
برگی در حوض افتاده است
امّا در حاشیهی میدانگاه
سَکّویی برایِ نشستنِ من نیست...
نیست خُب!
میبینید آقای آسمان؟! میبینید چقدر دستمان خالیست؟ ما بهجز این کلمات، چیزی نداریم که به همدیگر بدهیم. ما شاید به حرمتِ همین کلمات است که زندهایم.
نوشتید که اگر خواستم متن را تغییر بدهم و یا پیشنهاد دیگری کنم. دستم بشکند اگر بتوانم. وقتی حسّی، ثانیهای، مکانی، در جلدِ بندی رفت، دیگر رفته است. شعری متوّلد شده است. اگر خواستید خودتان بخوانید و زندگی کنید و ببینید و انتخاب کنید و شعرهای دیگر بگویید. و یا اگرحرفهایم خواستهی مطلوبِ شما را برآورده نمیکند و انتظارتان از خوانشِ من چیز دیگری بود، بروید به سراغ یک منتقد و یا ویراستارِ شعرِ زبردست. تعدادشان کم نیست و خوشبختانه هستند. از نگاه من، شعرهایتان، شعر هستند و ناب هستند و فردیت دارند. و پُر هستند از درک و لحظاتِ کشف. چطور میتوان در آنها دست برد؟ فرض کنیم که در شعری، بندی ناقص و زشت و بیموقع باشد. اینطور نبود و نیست. گیرم که باشد. مگر چه میشود؟ من که بهخدا نوزادانِ عقبمانده و ناهنجار را بیش از همه دوست دارم.
شعرها را خواندم و نفس کشیدم. بگذارید شعرهایتان را دیگران هم بخوانند. شما میدانید و میتوانید. پس بنویسید و قسمت کنید.
با دوستی، آ. ط.
December 7, 2008
امّا، خانُم!
اصفهان، آنقدر کوچک هست هنوز،
که بالِ آبیِ پرندهای را نبیند ـ
که تمامِ روز از آسمانش میگذرد.
من
جادههایِ کفِ دستم را میشناسم؛
از این لبهای همیشهخشک، تاحالا بوسهای زنده نشده
در چشمم برف میآید و در شهرم کلاغی نمیپَرَد...
بهتر است چشم از این دفترِ نقّاشی بَرداریم خانُم!
ببَریم شهرِ تو...
که در آن، باران، خشک نمیبارد.
که خونِ غزل در رگهای توست.
که در آن دفتر هم آنقدرها بزرگ هستی
که حق داشته باشی
با من مهربان نباشی...
من را کنارِ خودت نکِشی
من را نکِشی کنارِ خودت
کنار بکِشی...
7 آذر 1381
سناریویی بر اساسِ خواب
چقدر گفتم
برای آدمهای تویِ فیلم، گریه نکن مادرِ من!
کارگردان به ما میخندد.
نشنیدی آخرین جملهی فیلم را؟
ـ «این کوچه بُنبست نیست
آخرِ این کوچه، دریاست!»
چرا گریه میکنم؟؟
چرا گریه نکنم؟ تو که نمیدانی!
اشکم را پاک کن، دستم را بگیر
امّا بگو کجا برویم؟
کجا برویم از دِهی که دریا فتحش کرد؟
سرم را بچسبان به سینهات
که خوابِ بدی دیدهام
نگو که خواب گریه ندارد، دارد!
دریایی از جیوه در برابرِ من بود
همزادِ خونسَردم داشت در آن دست و پا میزد
و ما نمیدانستیم از غرقشدن فرار کنیم یا از صیّادان...
بغلم کن، نجاتم بده
گریه نکن، قول بده
تو را به خدا، در نمازِ فردا صبحَت
دیگر برای سیاستمداران دعا نکن مادرِ من!
خدا به ما میخندد...
22 مهر 1384
درود بر همهی دوستان
من تا به حال دو دفترِ جدّیِ شعر به چاپ سپردهام. جدّی که میگویم، یعنی برای خودم جدّیست نه لزوماً برای هر که و هر چه در بیرون. یکی «تجربههای تا حالا» بود که در سال 1381 از سوی «انتشارات منوچهری تهران» عرضه شد، و دومی همین است که تصویرِ روی جلدش را بالا میبینید؛ «باغِ بیسایه» که امسال «نشر دفتر شعر جوان» چاپش کرد.
این کتاب، دو فصل دارد؛ نخستین پارهاش که 7۳ شعرِ سپید (وچند نیمایی) را در خود جا داده، «خوابهای سلیمان» نام دارد. فصلِ دیگر، نامش «هَیاکلِ ویران» است و شاملِ 30 غزل. در زمانِ دیگری، دو سه تا از یادداشتها و نقدهایی که دوستان بر این کتاب نوشتهاند را اینجا خواهم گذاشت. فعلاً آمدم که بگویم در فروشگاههای زیر، دسترسی به این کتاب ممکن است:
ـ تهران، میدان انقلاب، خیابان انقلاب، تقریباً روبهروی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقهی منفیِ یک، فروشگاهِ مرکزیِ خانهی شاعرانِ ایران.
ـ اصفهان، خیابان آمادگاه، روبهروی مهمانسرای عبّاسی، طبقهی بالا، فروشگاه کتاب کمند.
ـ اصفهان، دروازهدولت، ابتدای خیابان چهارباغ به سمتِ سیوسهپل، فروشگاه فرهنگسرای اصفهان.
ـ اصفهان، خیابان چهارباغ، بینِ دروازهدولت و خیابانِ شیخبهایی، دو فروشگاهِ «شهسواری» و «مشعل».
وقتها
وقتهایی شده
که در رختخوابِ پیش از خوابَت
در تیکتاکِ ساعت
هِقهِقِ مرا شنیده باشی
دلهُرههای مرا
از فردامان
دیده باشی
وقتهایی هست
که در آغوشِ رختخوابِ پس از خواب،
با چشمِ خیس، لبخندِ تو را میشنوم
که برخاستهایّ و رفتهایّ و
از آشپزخانه،
به من صبحبخیر میگویی...
3 فروردین 1383
بيراهههاي راه
ناغافل
اسمِ خودم را بر خودم ديدم و
پلكهايم را بستم و
سه بار، سه بار، سه بار،
«ها» كردم به آينههايي كه بِهِم آويزان بود
و فوت كردم به دستهاي لرزانم
به دستهاي لرزانم فوت كردم فوت ...
... كه از پروازِ شبپَره
ردّي به جا نخواهد ماند!
در لحظه اتّفاق مياُفتد
و پيش از آنكه چشم باز كرده باشي؛
«دو نيم بايد ميبودم من
براي گريان خنديدن
براي ديدن...»
كه آسمان از بُغضش به منِ بيسرزمين پناه آورد
...كه دستهايم را بخشيده بودم
غِفلَتاً!
29 فروردین 1379
Euthanasia
زندگياش مرگ بود ...
مثلِ شيطاني كه رمضانِ بدي را پشتِ سر گذاشته باشد،
عبوس و تنها بود
ميخواست
در باد
دستهايش را گرم كند
خوابش بُرد ...
انگشتهايش آتش گرفت ...
قصدم مزاحمت نبود
دردي كه در كشيدگيِ اندامش داشت،
من را به كشتنش واداشت
خيره در چشم هایَش
فقط آهسته پرسيدم:
آهاي انجيرِ پير!
باغِ معلّق ميداني چيست؟
و كشتمش!
2 بهمن 1380
درود بر دوستان
گمانم سال ۸۱ بود که من این شعر را در جشنوارهای دانشجویی در دانشگاه صنعتی اصفهان خواندم. بهانهی آن جشنواره، پاسداشتِ «شهریارِ مندنیپور» داستاننویسِ معاصرِ بود. یادم میآید «مریم هوله» و «هومنِ عزیزی» هم میهمانِ آن برنامه بودند و شعری که مریم خواند، حسابی مجری را دستپاچه کرد! در آن برنامه، «علیِ خدایی» که یکی دیگر از داستاننویسهای خوبِ روزگارِ ماست، گفت که این شعر را بسیار دوست داشته است. الآن فکر میکنم شهریارِ عزیز در آمریکا در حالِ گذراندنِ فرصتِ مطالعاتیست. او بسیار به من لطف داشت و داستانی از من (به نامِ بوروکراسی) در مجلّهی وزینِ «عصرِ پنجشنبه» چاپ کرد. دیشب در خواب، علی خدایی را در یک کتابفروشی دیدم و گپ زدیم و گفت که مشغولِ ترجمهی داستان است. من شعری با نامِ «هنوز» را که بر روایت استوار است و در کتابِ «تجربههای تا حالا» چاپ شده به او تقدیم کردهام ولی به دلم افتاد که با این شعر بهروز شوم به یادِ علیِ خدایی و شهریارِ مندنیپور (که هرجا هستند، کاش روزگار بهکامشان باشد) و البتّه به یادِ عاشقیهایِ آنروزگار...
سهمِ ما
یک تکّه از آسمان را نگَهمیدارم ـ که مهتابیست ـ
برایِ قدمزدنهایِمان.
و حتّا صدای قناریها را دور میاندازم
...دور،
تا دُور و بَرِمان خلوت شود،
و صدای تو که آهسته صدایم میزند،
روی نوارِ کنارِ زایندهرود،
بپیچَد، بپیچَد در گوشَم.
بپیچیم سَمتِ مستیهای جلفا،
بلکه پیشِ چشمِ تو ریز ریز کنم همهچیز را وُ بریزم دور،
به جز
غزلهای سعدی،
غزلِ سلیمان،
تو،
چیزهایی را که نگَهداشتهام، پُر کنی تویِ گونی،
دستِ هم را بچسبیم، بگوييم یکسَر ميرویم جزایرِ دور افتادهی
قناری...هایِمان
را
به بهانهی
برگردانیم!
...بگذاریم مردُم را به حالِ خودِشان
گریه کنند.
27 مهر 1381
گردباد
وارد شد
با گیسوانِ شرجیِ پُفکرده
لبخندِ سپید
سَرشانههایِ خیس
و اَطوارِ غازوار، زنِ پاشنهبلند.
سقف، کوتاه شد
نفَسها سنگین
قلبها به سِکسِکه افتادند
سِر شدند.
با چشمهایِ آرایشکرده
چشم در چشمِ یکایکِ ما انداخت
اشکِ سیاه ریخت
و همچنان که دور میشد در افق،
وزنِ سایهی کِشدارَش
تعادُلِ زمین را به هم میزد.
بعد از آن، ما فقط در اخبار شنیدیم
که کابویها کمند انداختهاند
برایِ شکارِ تُرنادُ...
19 آبان 1386
« من ميتوانم از فردا / در كوچههاي شهر كه سرشار
از مواهبِ ملّيست / ... / گردشكُنان قدم بردارم /
و با غرور، ششصد و هفتاد و هشت بار،
به ديوارِ مُستراحهاي عمومي
بنويسم:/
خط نوشتم كه خَر كُند خنده »
فروغ
TAUTOLOGY
زمين، حُدودَن گِرد است.
و آسمان، تا قسمتي ابريست ...
... پرندهها طبقِ معمول، ميخوانند.
چه سخت است خاريدنِ شستي در كفش.
□
نه، اين پرنده روي اين ديوار ننشسته است، نه...
پرنده، روي ديوار، لانه نميكند.
بيچاره مسافرانِ تاكسي از لذّت تصور آن درخت، محرومند.
پس خوش به حالِ من كه سوارِ اتوبوسم
و اتفاقن به اين فكر ميكنم كه اتوبوس يا حتّا تاكسي،
چه شبيهِ زنهاي كَذاست!
... مسلّمن تهوعِ من از تكان و گرما نيست.
نخير، حتا از غلظتِ زنانِ ايستاده در ايستگاه.
... ايستگاه.
□
صندليِ من كه باز، تكانتكان ميخورد و ميخورد،
تكان ميخورَد.
و ازهمينجاها ميشود با غرور و لبخندي فلسفي سر تكان داد،
تا مأمورِ شهرداري، با اشتياقِ بيشتري فضائلِ پرندگان را
از شانهي مجسّمههاي محترم پاك كند.
زنها كِركِر ميخندند.
و من، ندانسته چه احساسِ مردهاي بدكاره را دارم!
و من، از آرزوهايم اين است كه يكروز عصر، بالاخره گونيهاي ادارهي پُست را
بدزدم،
و صبحِ زود، تمامِ نانهاي دمِ درِ ساندويچيها را بدزدم.
لَم بدهم
گاز بزنم
نامه بخوانم
و با گوسپَندهايي بچرم كه نوعَن ميگويند: «نَع ... نَع ...»
... و من، از آرزوهايم اين است كه دفعَتَن بپرم شَستِ پايم را بِخارانم.
□
آخ... ايستگاهِ آخر، شايد همين پرندهها هستند، همين زنها ...
و من انگار، جرقّهي آن آتشي هستم كه سالهاست،
خاموش شده ...
۱۸ فروردین ۱۳۸۲
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|