تبليغاتX
محمد جواد آسمان
 
شعر ها و یاد داشت های محمد جواد آسمان
 

میدان نقش جهان - اصفهان 

اصفهانِ من کو؟

 

مستیِ نجیبِ کنارِ رود...

سنگفرشِ خیسِ سی­وسه­پُل...

چارباغِ خلوت...

صدایِ تاج...

از گلویِ مردِ دوچرخه­ران.

 

آن­سویِ ردیفِ چنارها،

رنگِ مسجدِ شاه،

زیرِ ماه،

در سکوتِ بازارِ مِسگَران،

در خَم و چَمِ زرد و لاجوَرد.

 

کوچه­ی مُسقَّف...

سُتونِ نور...

مادیِ پُر و بیدِ واژگون...

هشتیِ گُشوده به حوضِ ماه...

عطرِ گیجِ باران و کاهگِل...

 

بعدِ بوسه وُ حرف­های نغز،

فاشِ عشقِ بی­باکِ سَربه­مُهر،

خوابِ

        جُرعه­ی گرمِ اَرمَنی...

        گَعده­هایِ آوازِ زیرِ پُل...

#

بعد،

     خوابِ

آینده­ی سَگی...

عشق­هایِ «هِی! من تُرُب می­خوام»...

روزگارِ سَگدو برای نان،

از کلاغخوان تا به بوقِ سگ.

 

زورخانه­های نمایشی...

سفره­ی قلمکارِ صنعتی...

ترمه­های زربَفتِ کارِ چین...

بوته­های شمشادِ ژاپُنی...

 

سازه­های آماتورِ مدرن...

لهجه­های مایل به پایتخت...

هم­محلّه­ای­هایِ ناشناس،

در آپارتمان­های فِسقِلی.

 

در کنارِ زاینده­رودِ خُشک،

خواهرانِ مأمورِ مُنکَرات...

دختر و پسرهای عُقده­ای...

زردیِ چمن­ها وُ بویِ کود...

#

این غریبه در چشمم آشناست

اصفهانِ زیبایِ من کجاست؟!

 

 

اشارات و تنبیهات:

ـ سی­وسه­پُل: که می­شناسیدش. پُلی­ست با سی­و سه دهانه بر زاینده­رود، در میانه­ی عبورش از اصفهان. از صفویه مانده و معمارش اللّه­وِردی­خان بوده. این پُل برخلافِ خواجو، برجستگیِ میانی(شاه­نشین، کِریاس) ندارد و از همین رو من خواجو را دوست­تر دارم. خیابانِ چهارباغ در دو سوی همین پُل از شمال تا جنوبِ شهر کشیده شده است.

ـ تاج: جلال­الدین تاج اصفهانی، خواننده­ی خوش­صدای اصفهان که در تختِ­پولاد(گورستانِ کهنِ اصفهان) مدفون است و استاد شجریان نیز چندی نزد او شاگردی کرده است.

ـ مادی: نهرهای منشعب از زنده­رود که مانندِ مویرگ­هایی آب را به محلّه­های اصفهان می­رسانند. مادی­ها به تدبیرِ شیخ­بهایی بنا شده­اند.

ـ هَشتی: فضایی مسقف و معمولاً هشت­ضلعی که در فاصله­ی کوچه و درِ اصلیِ خانه­های کهنِ اصفهان قرار دارد. هشتی، حریمی نیمه­خصوصی­ست و شب­ها به رویِ بی­خانمانان باز است. گاهی نیز همسایه­ها در آن به گپ و گفتِ عصرانه می­نشینند.

ـ اَرمنی: ارمنی­های مسیحیِ مهاجر از زمانِ شاه­عبّاسِ صفوی در محلّه­ی جُلفای اصفهان ساکنند. قبلاً دورِ این محلّه دیواری بوده و مسلمانان هم برای می­نوشی به آنجا سر می­زده­اند. هنوز هم اصفهانی­ها برای تهیّه­ی شرابِ خوب به این محلّه می­روند؛ البتّه با ترس و لرز.

ـ گَعده: این واژه که شاید با قُعودِ عربی همریشه باشد، به معنای حلقه یا جمعِ افراد است. شب­هایی که هوا خوب باشد، اگر از کنارِ پُلِ خواجو بگذری، گَعده­­هایی را خواهی دید که در زیرِ پُل، دهنه به دهنه در حالِ آوازخوانی هستند. از پاپ و راک تا سنّتی!

ـ فرمود که: «من تُرُب می­خوام، تو رو یه رُبع می­خوام!!».

ـ زورخانه: همان سالُن­های ورزشِ باستانی که این­روزها دیگر برای ورود به آن­ها باید بلیت تهیه کنی. آن­هایی که آن پایین در گودِ زورخانه هستند هم انگار دارند تمرین تآتر می­کنند نه ورزش!

ـ سُفره­ی قلمکار: از صنایعِ دستیِ اصفهان است. روی این سُفره­ها با مُهرهای چوبی نقش­هایی چاپ می­کنند و بعد با آدابی در کنارِ رود «سنگ­شویِ»شان می­کنند.

ـ تِرمه: این پارچه را شاید بر روی جنازه­ها دیده باشید. قهوه­ای­رنگ است و جنسش از ابریشم. قبلاً برای سُفره­ی عقد از آن استفاده می­کرده­اند. نقشِ ترمه، بُتّه جقّه است؛ شبیه به نیمی از نمادی که در میانِ پرچمِ کُره­ی جنوبی سراغ داریم. این نقش را برخی همان سروِ زرتُشت می­دانند.

ـ خواهرانِ مأمورِ مُنکَرات: که معرّفِ حضورِ همه­ی دوستان هستند!

 

  نوشته شده در  Thu 7 Jan 2010ساعت 20:31  توسط محمد جواد آسمان  | 

 پل خواجو - اسپهان

بازگشت

(سروده­ای از زنده­یاد ژاله اصفهانی)

 

ژاله اصفهانی(دکتر مستانه سلطانی) در آغازِ همین قرنِ خورشیدی در شهرِ زاینده­رود زاده شد و دو سال پیش در کرانه­ی رودِ تایمز درگذشت. تحصیلاتِ او در دبیرستانِ خوش­نامِ بهشت­آیینِ اصفهان، دانشگاهِ تهران، دانشگاهِ آذربایجانِ شوروی و دانشگاهِ لامانوسوفِ مسکو سپری شد. زندگیِ ژاله که از بیست و پنج سالگی ایران را به همراهِ همسرش ترک کرده بود، به تمامی در غربت گذشت. او نیز همچون قاطبه­ی برجستگانِ هنر در روزگارِ شاهِ پیشین، دلبسته­ی اندیشه­های چپ بود و خود را به قولِ شاملو همدستِ توده می­دانست. وقتی انقلاب شد ژاله به ایران بازگشت زیرا گمان می­کرد چیزی عوض شده است. با این حال، زندانِ اوین پذیرای ژاله­ی شصت­ساله و ابتهاج و سلطان­پور و خیلی­های دیگر بود. اگر اشتباه نکنم این شعر را ژاله باید در همین آخرین سفر، در هنگامِ بازدید از اصفهان نوشته باشد:

 

کوچه، همان کوچه است و شهر، همان شهر

کوه، همان کوهسار و نهر، همان نهر

بیشه، همان­جا وُ زنده­رود، همان­جا

گنبد و گُلدسته وُ مناره­ی زیبا

هست همان­سان حماسه­ی ابدیّت

*

بر در و دیوارها هزار شعار است

شهرِ پس از انقلاب، گرم به کار است

شهرِ هنرمند، شهرِ صنعت و پیکار

شهرِ گرفتارِ فقر و ثروتِ بسیار.

خنده­ی فیروزه­ها وُ رقصِ طلاها

بر درِ دُکّان و در هیاهویِ بازار.

تازه­تر از باغ­های صبحِ بهاران،

باغِ گُلِ قالی است و نقشِ قلمکار.

میوه فراوان... کنارِ کوچه وُ میدان

چشمِ پُر از بُهتِ بچّه­های گرسنه

ساحلِ زاینده­رود و جمعِ جوانان

هِی خبر از جبهه­ها وُ هِی خبر از جنگ

جنگ که نابود باد روحَش و نامَش

این­همه خون و خرابه، باد حرامَش...

باز، چراغان شود به یادِ شهیدان

پنجره­ها، دَکّه­ها، کنارِ خیابان

یک­سو، آوارگانِ جنگِ تبَه­کار

یک­سو، مردانِ دل­سپرده به پیکار

در رهِ حفظِ وطن تفنگ­به­دوشَند

عازم و عاصیّ و خشمگین و خموشَند

*

دوره­ی تاراج و تاج، گزمه­ی مکّار،

خواست که برگردم و چو بنده شوَم من

نزدِ وطن، خوار و سرفِکَنده شوَم من

دردِ وطن ماند و رستگاریِ وجدان

با دلِ پُر اشتیاق و دیده­ی بیدار

گرچه همه­عمرِ من به رنجِ سفر رفت،

هیچ نگویم که عمرِ رفته، هدر رفت.

*

باز، من و آسمانِ صافِ صفاهان

وین­همه چشمِ پُرانتظارِ درخشان...

دیدنِ یار و دیار، آرزویَم بود

شکرگزارم که زنده ماندم و دیدم

با همه دیری، به آرزوم رسیدم...

 

  نوشته شده در  Mon 4 Jan 2010ساعت 17:50  توسط محمد جواد آسمان  | 


غزلی تازه که هنوز نام ندارد!

 

فکر می­کردم در آغوشَش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشَش بمیرم بهتر است

گرمِ آغوشَش شدم... دست و دلَش لرزید و گفت:

شاید از دستَت دلم را پَس بگیرم بهتر است

از قفس، هرکس رهایَت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشقِ من! این­روزها آزادگان زندانی­اند

زندگی، بی­عشق، زندان است... گیرم بهتر است!!

عشقِ من! ای­کاش بودی... عشقِ من ای­کاش بود...

زندگی،

این­طور اگر باشد،

بمیرم بهتر است...

18 آذر 1388

خمین

 

  نوشته شده در  Tue 22 Dec 2009ساعت 13:12  توسط محمد جواد آسمان  | 
یوسفعلی میرشکاک

ماه پلنگينه‎پوش
(یادداشتی درباره‎ي یوسفعلی میرشکاک)

هفته‎نامه‎ي پنجره، شماره‎ي بیستم، ۳۰ آبان ۱۳۸۸

 

فروغ فرخزاد درباره‎ي سهراب سپهري گفته بود: «اگر سهراب همه‎ي انرژي‎اش را صرف شعر مي‎كرد (يعني از نقاشي و مطالعات پراكنده دست برمي‎داشت)، بزرگ‎ترين شاعر روزگار ما مي‎شد.» (نقل به مضمون)
يوسفعلي ميرشكاك انسان پيچيده‎اي‎ست. شخصيت او به‎قدري چندلايه، جامع‎الاطراف و گاهي متناقض‎نماست كه مي‎تواند موضوع كتابي مفصل باشد. در حقيقت، وقتي از ميرشكاك سخن مي‎رانيم با چند نفر روبه‎روييم؛ ميرشكاك شاعر، ميرشكاك منتقد، ميرشكاك طنزپرداز، ميرشكاك نقاش، ميرشكاك اسطوره‎شناس، ميرشكاك اهل سياست، ميرشكاك فيلسوف، ميرشكاك درويش و عارف، و حتي حديث‎دان و مصحح و زبان‎شناس و... .
كمتر كسي وجود اين مايه از منشورواري را دارد. به‎واسطه‎ي همين چندسويگي و بحث‎برانگيزي در هر كدام از اين زمينه‎ها، گمان مي‎كنم ذهن و وقت اغلب خاصان روزگار ما ـ به موافقت يا مخالفت ـ كم و بيش به او مشغول شده است. و باز كمتر كسي اين هنر را دارد كه در گوشه‎ي خلوتگاهش بنشيند و عالمي را به موضع‎گيري درباره‎ي خود وادارد و در تك‎تك زمينه‎هاي گوناگوني كه واردشان شده نيز فحل باشد و حرفي براي گفتن داشته باشد. اگر بخواهم رشته‎ي پيوندي ميان حاصل كار ميرشكاك در زمينه‎هاي مختلف بيابم، به صفت جنون‎مندي مي‎رسم. همين جنون‎مندي‎ست كه به‎زعم من به اظهارنظر‎ها، شعرها و نقاشي‎هاي قابل اعتناي او جان‎مايه و روح و دلنشيني بخشيده است.
متأسفانه نخستين آشنايي من با نام و قلم ميرشكاك در نيمه‎ي دوم دهه‎ي هفتاد اتفاق افتاد؛ زماني‎كه او در نشريات تندرويي مطلب مي‎نوشت كه با پسند سياسي من همسو نبود. اگر بعدها او را از نزديك نديده بودم و با مجموعه‎ي جهان‎بيني و منش او آشنا نمي‎شدم، بي‎ترديد هنوز در نيمه‎ي تاريك دلم جا داشت. وقتي ميرشكاك را از نزديك ديدم، فهميدم برجسته كردن وجه سياسي او به بهاي نديدن وجوه ارزشمند ديگرش، همان‎قدر بي‎انصافي‎ست كه انكار هيدگر به‎خاطر مواضع سياسي‎اش. يادم مي‎آيد هنگامي كه دانشجوي فلسفه بودم، ديرزماني شيفته و حيران نام خانوادگي او شده بودم كه به نظرم نسبت به نام ميرداماد و ميرفندرسكي، با فلسفه مناسبت بيشتري داشت. آن‎روزها هنوز از دانايي‎هاي فلسفي ميرشكاك خبر نداشتم و نمي‎دانستم مدتي نيز شاگرد فرديد بوده است. ميرشكاك سهم دانش و جايگاهش را با سرسختي و جنگندگي از روزگار گرفته است. وقتي كه حدوداً بيست‎ساله بوده، همزمان با كار يدي، مقدمه‎اي بر نخستين تصحيح و گزينش از ديوان بيدل نوشته. از جوان‎ترين، شايسته‎ترين و مؤثرترين اعضاي مؤسس حوزه‎ي هنري بوده و هنر نسل ارزنده‎اي از اهالي هنر، به‎واسطه‎ي آموزگاري او شكل گرفته است. مي‎گويند در همان جواني، بسياري از اهالي فضل در برابر نقد ادبي او سپر مي‎انداخته‎اند. او به‎رغم محروم بودن از تحصيلات آكادميك (كه نه اعتقادي به آن دارد و نه نيازي) بيشتر از بسياري از دانشگاهيان ما كتاب خوانده و چيز نوشته و در حوزه‎ي علوم انساني، نظريه‎ي نو پرداخته است. اين‎هاست كه در امتزاج با ويژگي‎هاي شخصي او، انسانيت، صداقت و شجاعت او، مرا به ستايش ميرشكاك وامي‎دارد، بي‎آن‎كه لزوماً در همه‎ي موارد با او هم‎نظر باشم. نمي‎خواهم با اغراق سخن بگويم و او را مطلق جلوه دهم. بله، شايد همه‎ي سروده‎هاي ميرشكاك عالي نباشند، شايد همه‎ي آثار ديگر و نظريات و عملكرد او نيز. اما به‎نظرم فقط كسي كفه‎ي بزرگي و دانش و اعتبار ميرشكاك را سنگين‎تر نمي‎بيند كه يا از كارنامه‎ي او دقيق مطلع نيست يا انصاف كافي ندارد. شگفت‎آورترين ويژگي ميرشكاك به گمان من نگاه تازه و شخصي او به مسايل است. او فراوان آثار ديگران را مطالعه كرده، اما ذهن تحليل‎گرش پاسخ‎هاي تازه و شخصي براي مسائل گوناگون دارد. گاهي در مواجهه‎ي آني با پيش پا افتاده‎ترين موارد تا پيچيده‎ترين موضوعات، نگرشي كه ارائه مي‎دهد، شگفت‎زده‎ات مي‎كند. از خودت مي‎پرسي چطور ممكن است كسي بتواند از اين زاويه‎ي بكر به اين موضوع بنگرد يا چنين پيوند زيبا و انكارناپذيري بين دو مورد ظاهراً بي‎ربط بيابد؟! و راز ماجرا وقتي برايت آشكار مي‎شود كه پاسخ‎ها، آثار و نظريات او را كنار هم مي‎چيني و مرور مي‎كني؛ او به جهان‎بيني‎یي شخصي و ارگانيك دست يافته است. فرمول‎هاي كلي و معيني در دنياي ذهني كامل و پرداخته‎شده‎ي او موجود است كه باطن هر پيشامدي در آيينه‎ي آن، معناي تازه و به‎جايش را مي‎يابد. آن كسي كه با درهم‎آميختگي عينيات و ذهنيات و مفاهيم و نشانه‎ها و نام‎ها و افسانه‎ها و اسطوره‎ها و واقعيات در دنياي انديشگي ميرشكاك آشنا نباشد، آن كسي كه بر حلقه‎هاي پيوند دانش‎ها و نام‎ها و نشانه‎ها احاطه نداشته باشد، در برابر مواضع ميرشكاك گيج مي‎شود، هذيان مي‎شنود، تناقض مي‎بيند، و خلاصه حيران مي‎ماند. بدون دانستن اين‎هاست كه ما از خود مي‎پرسيم چگونه ممكن است كسي اين‎قدر معتقد و اين‎قدر كافرنما باشد؛ چطور امكان دارد كسي تا اين حد از سنت بومي دفاع كند و بر آن پاي بفشارد و همزمان به شكست محتوم آن (في‎المثل به تعبير خودش مصاديقي مانند اضمحلال زبان فارسي و مدفون شدن همه‎ي ما زير سيلاب مدرنيسم) ايمان داشته باشد؛ مگر مي‎شود هم بي‎نهايت اصلاح‎طلب و معترض بود و هم بي‎نهايت بنيادگرا؟

 ـ نشانی این یادداشت بر روی تارنمای پنجره

  ـ وبلاگ یوسفعلی میرشکاک 

 

  نوشته شده در  Sat 19 Dec 2009ساعت 9:52  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

احوال­پُرسی

 

سلام خانمِ دریا! ... سلام خانمِ سیب!

سلام خانمِ رفتارتان عجیب و غریب!

 

مُساعد است هوایِ نگاهِ آبیِ­تان؟

هنوز گرمند آن گونه­هایِ سُرخِ نجیب؟

برای من که شما وقتِ خواب و بیداری،

مجسّمید آن­هم در همان فضایِ عجیب

؛ همان شما وُ همان کوچه وُ همین باران

که با خطوطِ تَرِ صورتم شده ترکیب...

هِی از شما می­دزدم نگاهِ خیسَم را

که از شما پنهانش کنم به هر ترتیب

که در خیالم با بُغضِ بی­خیال­تری

نگاه­ِتان کنم از پشتِ این خطوطِ اُریب

...که چشم باز کنم باز و کوچه غرق شود 

شبیهِ من در دریایِ اشک و خواهشِ سیب...

 17 فروردین 1383

 

  نوشته شده در  Mon 7 Dec 2009ساعت 12:56  توسط محمد جواد آسمان  | 
 

ابراهيم اسماعيلي اراضي

 

 

 

 

شبيه حيرت آيينه‌اي در آينه‌اي

 (يادداشتي بر كتاب "باغ بي‌سايه")

 ابراهيم اسماعيلي اراضي

 روزنامه‌ي همشهري ـ ۴ آذر ۱۳۸۸


اينكه دو نفر اهل كلمه، كاملا از يك دريچه به شعر بنگرند، چندان پذيرفته و باوركردني نيست؛ كه اگر چنين باشد، يا يكي از اين دو تحت تاثير ديگري ست  يا هر دو آنها تحت تاثير يك نظر سوم!

در چنين وضعيتي گريز از نظريه‌ي صرف به سمت تحليل‌هاي كاربردي، معقول‌‌تر مي‌نمايد و چه خوب است كه مخاطبان حرفه‌اي شعر در مواجهه با آثار هر شاعري، از زاويه‌ي خاص آن شاعر با آثارش مواجه شوند و تنها در اصول، به نقد بپردازند. در اين مطلب قرار داريم كه به شعرهاي آخرين  مجموعه‌اي كه ارديبهشت‌ماه امسال از محمدجواد آسمان منتشر شد، بپردازيم؛ فارغ از بايدها و نبايدهاي نظريه‌هاي ترجمه‌اي كه هنوز هم هيچ گرهي از شعر امروز ايران باز نكرده‌اند!

محمدجواد آسمان تا پيش از «باغ بي‌سايه» تنها يك مجموعه‌ي شعر جدي به عنوان يك كليت مستقل داشته است؛ «تجربه‌هاي تا حالا» كه 8-7 سالي از انتشار آن مي‌گذرد. البته او در اين فاصله چند مجموعه‌ي موضوعي ديگر را نيز به ناشران سپرده كه هر كدام به دليلي دربردارنده‌ي آثار قابل‌تأمل‌ترش نبوده‌اند.

اگر مخاطبي اهل باشيد، بعد از يكي‌دوبار خواندن آثار آسمان به اين نتيجه خواهيد رسيد كه انتظار او از شعر پيش از آنكه ساختارگرايانه و آوانگارديستي يا حتي ژورناليستي باشد، ماهيتي و محتوايي ست با اين توضيح اضافه كه او ساخت را خوب مي‌شناسد و خصوصا در آثار كلاسيك خود، شاعري فحل مي‌نمايد؛ ضمن اينكه فارغ از قالب، همواره شاعري مي‌كند؛ بيشتر با جانش؛ جان شاعرش ... و بعد با بلدي‌ها و آگاهي‌ها و رندي‌هايش.
آسمان در آثار سپيد و نيمايي‌اش بيش از هرچيز به كنش‌هايي مي‌پردازد كه يا كشفي ديگرگونه را ترجمه مي‌كنند و  يا زاويه‌اي تازه براي كشف را پيش روي مخاطب مي‌گذارند.

بخش اول اين نگاه يعني ترجمه‌ي كشف و شهودهاي شخصي از دريافت جاني به واژه، مي‌تواند با دغدغه‌هاي انديشگي آسمان نيز نسبت داشته باشد؛ همانطور كه حتي در عنوان چند شعر اين مجموعه نيز مي‌توان از آن سراغ گرفت؛ خوانش‌هاي فلسفي از هستي. اين خوانش در نوع خود نمي‌تواند اشكالي داشته باشد تا جايي كه با اصول شعر برخورد نكند و مشكلات اساسي پديد نياورد؛ اصولي كه پاره‌اي از آنها صبغه‌ي فكري دارند و پاره‌اي ديگر، صبغه‌اي ادبي.

در شعرهاي «باغ بي‌سايه» كمتر اثري يافت مي‌شود كه لحن اندرز يا شعار داشته باشد اما كارهايي هست كه قاعدتا او بنا به رسالتي كه حس مي‌كرده، آنها را نوشته و براي چاپ در اين مجموعه قرار داده است:

شاعر گريست
شعري سرود براي ژوليده‌ي كنار خيابان
اما كسي نگفت و نينديشيد
شاعر چگونه زيست

در اين چند سطر، پيش از آنكه شهود شاعرانه‌اي نهفته باشد، يك دغدغه‌ي اجتماعي - فرهنگي خود را نشان مي‌دهد و شايد اگر كسي آسمان را نشناسد، نداند كه او به لحاظ نوع شخصيتش نمي‌تواند چنين دغدغه‌هايي را ننويسد و چاپ نكند. او در بعضي آثارش نيز آرزوها و آرمان‌هاي شبه‌ايدئولوژيك‌اش را روي كاغذ آورده:

نقشه را برمي‌دارد
پاك كن را برمي‌دارد
... مرزها را برمي‌دارد
تنها كاري كه از دستم برمي‌آيد

در اين تجربه نيز اگرچه ذهنيتي خيال‌آميز و شاعرانه رخ مي‌نماياند اما بازهم كنشي منطقي ( و نه يك كنش برخاسته از فرامنطق هنري) است كه به «حرف» درمي‌آيد تا شاعر تنها كاري كه از دستش برمي‌آمده را بنويسد و منتشر كند.

اين اتفاق در برخي ديگر از آثار مثل «بوروكرات» به گونه‌اي ديگر ديده مي‌شود؛ نوعي اطناب در مقدمه كه باعث مي‌شود مخاطب حرفه‌اي حس كند دست‌كم گرفته شده است و نهايتا بعد از 25سطر به فراز اصلي شعر برسد.

يعني اگر اصلا نباشد
اصلا گرهي به كار كسي نمي‌افتد
درست مثل چمنزاران خودرو
پيش از اختراع ماشين چمن‌زني...

قاعدتا آسمان آن‌قدر شعربلد هست كه بي‌گدار به آب نزده باشد و مهم‌ترين و اوليه‌ترين منظور و هدفش اين بوده كه روزمرگي‌هاي انسان امروز جامعه‌ي ايراني را به رخ بكشد ولي آيا بهتر نبود در بازگويي اين روزمرگي به شيوه‌اي عمل مي‌كرد كه در خسته‌شدن مخاطب از روزمرگي نيز لايه‌هايي نهفته باشد؟ قاعدتا آسمان «ايجاز» در سطح اوليه‌ي آن را خوب مي‌شناسد ولي اينجا به ايجاز در ساخت نظر داريم؛ تنيدگي در هستي‌یي كه آفريده مي‌شود تا مخاطب را تازه‌تر كند و به او امكاناتي متفاوت بدهد. به نظر مي‌رسد كه نقطه‌ضعفي اگر از اين زاويه در شعر آسمان ديده شود، دقيقا از نقطه‌ي قوت آثارش ناشي شده باشد.

او آن‌قدر شاعر است كه در هر كدام از آثارش خيلي راحت ۲-۳ سطر درخشان مي‌نويسد تا آنجا كه حتي گاهي مخاطب را مرعوب مي‌كند ولي انگار درهواي تازه‌ي شعرش آنچنان آسوده يله مي‌شود كه آفات باغش را نمي‌بيند و همين كه از شعر بودن نوشته‌اش مطمئن مي‌شود، پاره‌اي ديگر از دغدغه‌هايش را هم مي‌نويسد و شايد به همين دليل باشد كه خيلي از كارهاي كوتاه‌تر آسمان را رستگارتر مي‌يابيم؛ اگرچه در حد يك نگاه هايكووار باشد يا يك پيشنهاد براي مكاشفه كه به اعتقاد برخي، به شعر نرسيده باشد.

يكي از توانايي‌هاي ويژه و مهم آسمان اين است كه نسبت به ديگران، لحظات بيشتري از فرصت‌هايش را در اتمسفر شعر نفس مي‌كشد و به همين دليل در برخوردهاي گوناگون روزمره‌اش مي‌تواند با شعر مواجه شود و سپس آن را بنويسد. در چنين فرصت‌هايي او امكانات تأويلي متن خود را نيز فراموش نمي‌كند؛ مانند شعر «سكوريت» كه در پيوند عنوان و متن شعر،  يك تصوير كاملا امروزي بهانه‌اي مي‌شود تا «فراق» كه يك مضمون هميشگي ست، تازه‌تر بيان شود و البته در اين بين، عنوان شعر هم بيكار نيست.

«سكوريت»
ديگر براي بردن نامت
دنبال واژه نمي‌گردم
آن سوي مه هميشه تو هستي
اين سو هميشه كسي نيست

شاعر براي بازگوكردن فراق بدون اينكه از ساختاري تكراري بهره برده باشد، با برگزيدن عنواني مناسب، يك تصوير ملموس پيش روي مخاطب گذاشته است؛ يك تصوير امروزي؛ شيشه‌هايي كه آدم‌هاي دو طرفش نمي‌توانند در آن واحد يكديگر را بينند؛ آنكه در نقطه‌ي تاريك‌تر است،‌ ديگري را نمي‌بيند و اين وسط مي‌توان تأويل‌هاي زيادي از «نور» و «ديدن» و... داشت؛ از بودن؛ ازعشق؛ از انسان محروم امروز.

در بين آثار سپيد «باغ بي‌سايه» هستند شعرهايي كه ارگانيسم فرامنطقي آنها باعث شده همه‌چيز باورپذير باشد  و همراهي مخاطب با هر اثر هنري نيز دقيقا در همين باورپذيري رخ مي‌بندد. «قبلاها» از همين قبيل است؛ حركت از يك خاطره به يك استدلال خيال‌انگيز و بعد بازگشت روايت‌  به فرامنطقي اصلي بي‌آنكه مخاطب،‌ غربتي در متن احساس كرده باشد.

آسمان در بسياري از تجربه‌هاي اين مجموعه با عبور از تجربه‌هاي قبلي سعي داشته به سمت سهولت و امتناع حركت كند؛ غايت ‌آرماني‌اي كه هر شاعري سعي مي‌كند با دست يافتن به آن، هركدام از مخاطبانش را به قدر وسع، در متن شريك كند و البته دستيابي به چنين قله‌اي به اين آساني‌ها نيست؛ چنان كه گاهي سهولت يا امتناع، هركدام  ممكن است پاي خود را از گليم خويش فراتر بگذارند تا در شعري به مخاطبي احساس ابهام غيرهنري دست بدهد و در شعر ديگري، مخاطب احساس كند آسانگيري، جايگزين سهولت شده است. از دريچه‌ي انصاف كه بنگريم، نمونه‌هاي سهل و ممتنع موفق در اين مجموعه كم نيستند و جالب اينكه بسياري از اين سهل و ممتنع‌ها تغزلي‌اند و حرفه‌اي‌ترها خوب مي‌دانند كه در شعر سپيد، رستگارشدن عاطفه و تغزل،  كمياب است.

از سوي ديگر نيز شايد بتوان بين برخي آسانگيري‌ها و برخي اطناب‌ها رابطه‌اي دقيق يافت چرا كه به قول دوستي شايد تمام اينها به خاطر سرودن شعر كلاسيك(به معناي كلاسيك آن) باشد كه باعث مي‌شود شاعر دست خود را بازتر ببيند و همانطور كه در بيت، سطرها را پر مي‌كند، در شعر سپيد نيز به واژگان اضافه عرصه بدهد و البته عادتي كه توسني كند، آفت مي‌شود.

اما آنجا كه آسمان همه‌چيز را به اندازه خرج كرده، حق سطرهاي درخشان شعرش نيز ادا شده است. در «تاروت» همه‌چيز سرجاي خودش است؛ از يادآوري يك خاطره تا تحليل آن و يك نتيجه‌گيري سهمگين براي بازخواني يك دلخوشي عاشقانه؛ دلخوشي‌یي كه بهانه‌ي آفريده‌شدن آن، تنها يك لقمه نان بوده و تلخي قهوه‌اي كه در سطر آغازين شعر گفته شده، درپايان شعر چشانده مي‌شود.

بخش عمده‌اي از آثار دفتر اول مجموعه كه شعرهاي سپيد را در برگرفته و «خواب‌هاي سليمان» نام دارد، به شعرهاي كوتاهي اختصاص دارد كه مبناي اصلي سروده‌شدن آنها شهود است؛ از شهود تصويري (هايكو و هايكوواره) گرفته تا شهود متني و شنيداري و انديشه‌اي و جالب اينكه هر كدام از اين شهودها حتي اگر در ساخت به رستگاري نرسيده باشند، نمايانگر لحظه‌اي از لحظه‌هاي بسيار شاعري‌كردن آسمان هستند؛ به گونه‌اي كه حتي گاهي كار به  جايي مي‌كشد كه حتي اگر مخاطب نتواند با شعر ارتباط برقرار كند، آني را در آن حس مي‌كند.

دفتر دوم اين مجموعه «هياكل ويران» نام دارد كه غزل‌هاي محمدجوادآسمان را در برگرفته؛ ‌تجربه‌هايي كه آسمان بيشتر با آنها شناخته و شناسانده شده است.

محمدجوادآسمان به گواهي دوست و دشمن در شعر كلاسيك، شاعري زبان‌آور و مؤلف است و اين نكته را بارها اثبات كرده ولي متأسفانه آنچه در «هياكل ويران» گردآورده از يكدستي كامل برخوردار نيست. البته بسيار بوده‌اند غزلسراياني كه بعد از دوره‌اي كار مشخص و متمايز به سوي تجربه‌هاي عمومي‌تر رفته‌اند تا هم زبان‌ورزي كنند و هم گاهي به تفنن بپردازند و آسمان نيز در هياكل‌ويران انگار قصد داشته نمايه‌اي از اين تجربه‌ها را گزارش كند.

به هر حال هنوز هم غزل‌هاي آسمان از شنيدني‌ترين نمونه‌هاي غزل امروز هستند اگرچه پيشينه‌ي او باعث مي‌شود همواره از او انتظار داشته باشيم تازه‌جو و پيشنهاددهنده باشد. او هيچ‌گاه در ساخت و محتوا، تاثيرپذيري از شخص معيني نداشته ولي بايد متوجه باشد كه گاهي كليشه‌هاي جمعي پسنديده‌شده از جانب مخاطب نيز مي‌تواند هنرمند را نادانسته و ناخواسته به دام بيندازد.

حرف آخر اينكه آسمان هنوز هم شاعر مستقلي ست كه دنبال شعر خودش مي‌گردد؛ يك شعر ايراني صميمي كه هنوز نيز بودن انسان را پاس مي‌دارد و تشويق مي‌كند.

 

 ـ اين يادداشت در سايت روزنامه‌ي همشهري

 

ـ وبلاگ ابراهيم اسماعيلي اراضي

  

  نوشته شده در  Wed 2 Dec 2009ساعت 2:33  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

ژاله اصفهانی

درود بر همگی

1. در هفته­های گذشته پوستم کنده شد از بس دویدم. خوشبختانه توانستم معافیتِ سربازی و گذرنامه­ام را بگیرم امّا زمانِ زیادی برای صدورِ ویزا نماند و به مراسمِ اهدای جایزه­ی سالانه­ی «بنیاد ژاله اصفهانی» که امروز در دانشکده­ی پژوهش­های شرقیِ دانشگاهِ لندن برگزار شد نرسیدم. بنابراین، سفرم به لندن، موکول شد به آینده­ای نزدیک؛ به محضِ صدورِ ویزا از سویِ سفارتِ انگلستان در تهران.

برای همیشه از بزرگواریِ داوران و مدیرانِ برنامه، به­ویژه آقایان هادیِ شفیعیِ عزیز و دکتر فروتنِ پرندِ گرامی، از عمقِ جان سپاسگزارم. همین­طور از همه­ی کسانی که برای سریع­تر صادر ­شدنِ کارتِ معافیتِ سربازی و گذرنامه یاری­ام دادند ممنونم و لطفِ دوستانی که در این شادی شریک شدند را فراموش نمی­کنم.

2. خبردار شدم که کتابِ «مسافر کوچولو» در آخرین مراحلِ چاپ است و انتشاراتِ «هزاره­ی ققنوس» به زودی منتشرش خواهد کرد. این کتاب را که داستانی­ست کودکانه، «خانم پونه نیکوی» نگاشته­اند و من بختِ آن را داشته­ام که پیش از چاپ بخوانمش. طرحِ انسان­دوستانه­ی داستانِ این کتاب که تحتِ تأثیرِ «شازده کوچولوی آنتوان­دوسنت­اگزوپری» نوشته شده، ستایش­برانگیز است. من بسیار امیدوار بودم که ناشرِ این داستان، نمایندگیِ یونسکو یا یونیسف در ایران باشد. به­هرحال از این خبر خوشحالم و امیدوارم این کتاب آن­طور که استحقاقش را دارد دیده شود.

3... و یک شعر؛

 

سانسور

 

زلالی، زلال.

نورِ مهتابی می­سوزاندَت.

از کنارِ کاشی­های حمّام که می­گذری،

مِه رَد می­شود

و تو انگار پیراهنی گُل­دار پوشیده­ای...

24 شهریور 1384

 

  نوشته شده در  Sat 28 Nov 2009ساعت 22:34  توسط محمد جواد آسمان  | 
سرگئی یسنین

 

 

 

«سرگئی یِسنین» یکی از شاعرانِ مطرحِ روس است که از قضا خیلی هم ایران را دوست داشته. با همین مقدّمه­ی کوتاه، شما را به خواندنِ ترجمه­ی دو شعر از او دعوت می­کنم. این دو شعر، بخشی از کتابِ در دستِ انتشارِ «گزیده­ی شعرِ روس» هستند که زحمتِ برگرداندنِ اشعارِ آن را دوستِ خوبِ من «خانمِ دلبر تاشماتاوا» کشیده و من هم در کارِ گزینش و بازسُرایی همراهی­اش کرده­ام. توضیح اینکه «لاله» و «شاهانه» معشوقه­های ایرانی یسنین بوده­اند.


 

صرّاف

 

امروز

از صرّاف که هر روبل را با پنج ریال معاوضه می­کرد

خواستم جمله­ی فارسیِ عاشقانه­ای به من بیاموزد

تا با «لاله»ی زیبا بگویمش.

امروز، نرم­تر از نسیم

آرام­تر از امواجِ «دریایِ وان»

از صرّاف خواستم

حرفی از بوسه وُ عشقبازی به من بیاموزد

تا با «لاله»ی زیبا بگویمش.

شرمگین و بی­طاقت، خواستم سخنی بیاموزدم

تا بتوانم به «لاله»ی زیبا بگویم که او نصیبِ من است و بس.

 

پاسخِ صرّاف، کوتاه بود!

: «در این سرزمین، عشق را بر زبان نمی­آورند.

تنها نمودِ عشق در اینجا

آهی­ست پنهان و سینه­سوز

برقی­ست در چشم­های دُرافشان.

اینجا بوسه کلمه نیست، نام ندارد

آن­طور که بر سنگِ قبر بنویسند.

نامِ بوسه همچون گُلِ رُز

روی لب­ها پژمرده می­شود اینجا.

عشقِ بی­اعتبار، شاخصِ خوشبختی و بدبختی­ست

و فقط دستی که روبنده را پس می­زند

قادر است بگوید تو نصیبِ منی...» 

 


 

بانوی ایرانی

 

ایران­بانو!

هِی می­گویی:

«خوشا سعدی که زیرِ طاقِ افلاک

نمی­زد بوسه جُز بر سینه­ی پاک»

تو را به خدا صبر داشته باش

من هم بالاخره می­آموزم!

هِی ترانه می­خوانی که:

«در آن­سویِ فُرات ـ اَر نکته­دانی ـ

گُلِ رُز بهتر است از یارِ فانی»

آه، اگر می­توانستم، شعرِ بهتری می­سرودم

و در آن، گُل­های رُز را پَرپَر می­کردم

زیرا تنها دلخوشیِ من در این دنیا

تویی «شاهانه!».

 

با نصیحت پریشانم نکن

نصیحت به کارِ من نمی­آید

اگر تقدیرم این بوده که شاعر باشم،

بوسه­هایم هم مانندِ شاعران است...

 

  نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت 15:0  توسط محمد جواد آسمان  | 


بوروکرات

 

اگر بی­نقص کار کند،

شاید همه­چیز، طبقِ برنامه بهتر و بهتر شود

امّا اگر کار نکند،

یعنی اگر اصلاً نباشد،

همه­چیز، به­یک­باره

رو به راه خواهد شد!

 

روزَش در ساعتی همیشگی آغاز می­شود.

صبحانه اگر بخورد،

در ساعتی همیشگی می­خورد

درست رویِ همان صندلیِ همیشگی

تَقریباً همان صبحانه­ی همیشگی

و به اداره می­رسد

در ساعتی همیشگی.

 

پشتِ درِ اداره،

دقیقاً

پشتِ درِ اداره می­ایستد

نامش را عوض می­کند و صدایش را و یَقه­اش را صاف می­کند

به مددِ آسانسور بالا می­روَد

و از تمامِ مساحتِ نقشه­ی گیتاشناسی،

او با وقار فقط پشتِ همان میزِ سه مترِ مربّعی می­نشیند

که بر عُهده­ی اوست

و دستِ چَپَش که به چرخ­دنده شبیه است،

اگر بی­نقص کار کند،

می­تواند روزانه 78 امضایِ گره­گشا بزند

امّا اگر کار نکند،

یعنی اگر اصلاً نباشد،

اصلاً گرهی به کارِ کسی نمی­افتد

درست مثلِ چمنزارانِ خودرو

پیش از اختراعِ ماشینِ چمن­زنی...

11 دی 1386

 

  نوشته شده در  Thu 12 Nov 2009ساعت 12:14  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

آهي فراسويِ زاري

درباره­ی مهدیِ ملکیِ­دولت­آبادیِ شاعر

روزنامه­ی همشهری، 29 مهر 1388


زنده‌ياد قيصرِ امين‌پور، زماني گفته بود: «آیندگاني كه محضرِ سيّدحسنِ حسینی را درك نكرده‌اند و فقط از راهِ شعرش با وي آشنا خواهند شد، بخشِ بزرگي از امكانِ شناختِ مرتبه­ی او را از دست داده‌اند.» حالا حكايتِ ماست؛ در گوشه‌اي از اصفهان، مردِ بزرگ امّا فروتني زندگي مي‌كند كه دانستن درباره­ی شعرِ دلنشينِ او، تنها گوشه‌اي از سلوكِ شاعرانه‌اش را بر ما كشف مي‌كند. حال در مجالي چنين، از همان شعر هم چه مايه مي‌توان گفت و شنيد؟ پس بايد گزيده‌تر گفت و به ناگزير، كلّي‌تر.

مهديِ ملكيِ‌دولت‌آبادي، شاعري‌­ست كه زندگي را زيسته است؛ «في‌كبدِ» زندگي را زيسته است. از آن­هايي­ست كه با تصميمِ قبلي شاعر نشده و تشاعر هم بلد نيست. و طرفه اينكه شاعر است و رندي نمي‌داند. همه­ی عمرش را به درودگري گذرانده امّا نه درودِ بي‌جايي گفته و نه گمان مي‌كنم بي‌اندوه، بدرودي گفته باشد. به تعبيرِ حسينِ منزوي، براي شاعري، «سهمِ درد»ش را از روزگار گرفته. از آن­هايي­ست كه در خوابگرديِ زندگي، يك روز چشم واكرده و ديده ميوه­ی روزي‌اش را از شجره­ی خا‌ص‌الخاصِ درد چيده و چشيده و شاعر است. يكهو ديده كه عمري شاعر بوده است و شايد همين نكته از خامي‌‌هاي مرحله­ی طلب بركنارش داشته. القصّه، در توفيقِ شعرِ منشوروارِ مهديِ ملكيِ‌دولت‌آبادي رازي هست كه سايه برپسندِ عام و خاص انداخته و آن، حسّ و غمي‌ست، عاطفه­ی سرشاري‌ست كه واسطه­ی عقدِ ديگر عناصرِ برجسته­ی شعريِ‌ اوست. و باز، تنها آن كه شاعرِ ما را ديده و شناخته باشد دَرمي‌يابد كه اين هنر، بي‌خود از شعرِ او سَرنزده است. اگر ملكي با حديثِ­نفسِ معمولش غوغا مي‌كند، هم از آن روست كه او به واقع، همواره مويرگي از شريانِ همين اجتماعِ دوروبر بوده و خود را از آن منقطع فرض نكرده؛ استضعاف  كشيده مثل عُموم؛ هشت‌سال جنگيده مثل عُموم، و مرحبا كه با اين­همه، دردِ مختصاتِ بشري‌اش را، خطوطِ پيشانيِ منِِ بشري‌اش را، جلوي چشم داشته بي‌آن­كه به ژست‌هاي دروغين دچار شود. اين­كه ترجيعِ سخنم مدام حولِ شخصيتِ شاعر مي‌گردد، به خاطرِ اهميتي­ست كه براي سلوكِ شاعرانه قائلم و ايمانِ كامل به دخالتِ برجسته‌اش در «شدنِ» شعر را از رسائلِ نيما دارم.

امّا عاطفه­ی سرشار، رستخيزِ يگانه­ی شعرِ مهديِ ملكي نيست. سرشتِ شعرِ او با مضمون سرشته شده است و حرفِ مضمون‌هايش همين حرف‌هاي هرروزه­ی زندگي‌­ست؛ بدون آن­كه در سطح بماند. او به سراغِ مضمون‌سازي‌هاي صرفاً هنري يا صرفاً خياليِ بي‌ارتباط با مسائلِ زندگيِ‌ بشرِ امروز نمي‌رود. حرف‌هاي امروزيِ مضامينِ اشعارِ ملكي را ناگهان تصاويري امروزي هم همراهي مي‌كنند و آن­گاه چه تصاويرِ بديع و معركه‌اي هم. ولي اغلب شايد زبانِ آركاييك، حصارِ ذهنِ پرنده­ی شاعر مي‌شود تا مناظري در حدودِ كشف شده‌تر را نشانِ­مان‌ بدهد وگرنه حتّي جبر و اختيار، حسرت و بيم  و اميد، ابن‌الوقت بودن و دم را غنيمت شمردن، معمّاي هستي و مرگ و تنهايي هم به خوديِ خود مسائلي هستند كه امروزي‌تر از آن­ها نمي‌توان يافت. تا از زبان گفتيم، اين را هم بگوييم كه مهديِ ملكي، همان زبانِ كهن را مثلِ موم در مشت دارد و گاهي چنان به ظرافت، عسلِ تركيبات و اصطلاحاتِ امروزي را در آن مي‌آميزد كه هوش از سرِ آدمي مي‌پرد.

دلبستگي به جغرافياي گذشته، با حضورِ قاطعِ اسطوره‌ها در شعرِ ملكي برجسته شده است و در اين ميان، جولانِ شخصيت‌هاي شاهنامه پُررنگ‌تر و چشمگيرتر است. او با چيره‌دستي، موقعيت‌ها، فضاها، رفتارها و تصاويرِ پيرامونش را با مواردِ اسطوره‌اي انطباق مي‌دهد و با ياري گرفتن از ذهنياتِ مخاطب، بخشي از گفتني‌ها را بي‌آن­كه بگويد مي‌گويد. گاهي داوري‌هاي پيش‌داشته­ی ذهني را نزدِ مخاطب به هم مي‌ريزد و خوانشي ديگر از داستاني كهن به دست مي‌دهد. در اين عرصات، همذات‌پنداريِ شاعر با عناصر و شخصيت‌هاي اسطوره‌اي، موادّ­ِ حسّيِ لازم را نيز براي شعرِ او فراهم مي‌كند.

در اشعارِ مهديِ ملكي،‌ به معناي شعرِ دهه­ی هفتادي نمي‌توان روايت و فرم يافت امّا شعرهاي او عموماً از «موضوع» يا به بيانِ درست‌تر «محورِ عمودي» برخوردارند. گويا او خوب مي‌داند كه در هر هنگامه‌اي گرفتارِ چه دغدغه‌اي­ست، در اين دامنه چقدر حرف براي زدن دارد و امكانات زباني و بيانيِ شاعر و شعر، تا چه حد قادر خواهد بود با اين معنا هماهنگ شود. و همين‌هاست كه شعرش را يك‌تكّه مي‌كند. از قضا موسيقي نيز در شعرِ ملكي جايگاهِ ويژه‌اي دارد. او گاهي با تسلّط و شيريني، در اوزانِ كم‌كاربرد،‌ چنان گردبادي مي‌انگيزد كه وزن انگار وزنِ منحصرِ او مي‌شود و بس.

مهديِ ملكيِ­دولت‌آبادي، مزدِ شاعري‌اش را از شعرش و دلش گرفته. منزويِ بزرگ هم در مقدّمه‌اي كه بر كتابِ شعرِ او «به عمقِ ماتمِ تهمينه» نوشته، حقّ­ِ شعرِ او را گزارده. او برگزيده­ی استانيِ دوّمين جشنواره‌­ی شعرِ فجر هم بوده امّا مانده تا به حق شنيده و شناخته شود ارزشِ شعرش؛ چه رسد به خودش...

حالا این شما و این چند شعر از او:

 

1

بُرده مرا با خود اين درد، آن‌سوتر از بي‌قراري
اينك من و بي‌شكيبي، اينك من و بُردباري
انگار دستي دمادم چون دستِ بي‌رحمِ تاريخ
چنگيز پاشيده در من با تيغ‌هاي تَتاري
چون جنگلي پُردرختم، در من ولي هر درختي
يك اصله خنجر كه رفته‌ست خون‌ريز و جان­كاه و كاري
گويي كه صد چشم در من باز است و در هر كدامش
تيرِ گزي رخنه كرده... مي‌سوزم اسفندياري
شهري عزادارم امشب، هر گوشه‌ام، هر گُذارم
صد مادرِ داغ­ديده، صد حجله­ی سوگواري
دارم تن­آشوب دردي، دارم جگرسوز آهي
دردي فراسويِ مُردن، آهي فراسويِ زاري

 

2

پيشِ شما آيينه­ی بدنامي‌ام امشب
چون لحظه‌هاي سرخوشِ خيّامي‌ام امشب
 يك شيشه مِي چون اشكِ عاشق صاف مي‌خواهم
تا بشكند تُنگِ سفالِ خامي‌ام امشب
چون قايقي بي‌سرنشين، زنجيريِ موجم
اوجم، فرودم، روحِ ناآرامي‌ام امشب
جامي دگر پُر كن از اين معجون كه مي‌خواهم
پايان دهم بر قصّه­ی ناكامي‌ام امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه مي‌خواهد
بگذار هشياري نباشد حامي‌ام امشب
چون تاك، بر دارِ مجازاتم بياويز و
جامي دگر پُر كن اگر اعدامي‌ام امشب

 

3

كودك! تو جورِ دگر باش... يك نسل از من گذشته
از پاره‌پاره‌شدن‌ها، از زخم‌خوردن، گذشته
چون موم باش اين زمانه، هر لحظه شكلي عوض كن
دورانِ مفرغ به سر شد هنگامِ آهن گذشته
اين­جا اگر سبز باشي، آماجِ تيغِ بلايي
خاري به چشمِ زمان شو، فصلِ شكفتن گذشته
اين نقشِ گُل‌ها كه بيني، جاپايِ سرخِ بهار است
وقتي كه با پايِ زخمي از كوي و برزن گذشته
آزادگي چون فسيلي در قعرِ گور آرميده
دورِ شجاعت سرآمد، عهدِ تهمتن گذشته
در بي‌خيالي، منيژه بر مركبي از تجمّل
عمري‌ست با صد افاده از چاهِ بيژن گذشته
با ديگران هرچه شد باش، زندانيِ قلبِ خود باش
ديگر زمانِ قديمِ از خود گذشتن، گذشته
دورِ صلاح است و سازش، آسايش است و نوازش
در بحرِ لالا بيارام، رودِ تتن‌تن گذشته
آيينه‌ام پيشِ رويت؛ بيهوده‌اي كه به جاده
هرچند از پا فتاده، عمرش به رفتن گذشته
دلدادگي را رها كن، نقدِ دلت را نگهدار
گاهِ گرفتن رسيده، وقتِ سپردن گذشته
هر لحظه آيينه‌واري مي‌آيد از روبه‌رويم
دل گويد او را به چنگ‌ آر... مي‌گويم از من گذشته

 

4

به نايِ خسته، دلِ شكسته، غزل بخوانم؟ نمي‌توانم
نمي‌توانم غزل بخوانم، نمي‌توانم، نمي‌توانم
و دوست دارم كه روحِ خود را شبيهِ تيري در آسمان‌ها
روانه سازم... شكسته پيشانيِ كمانم، نمي‌توانم
مسافري خسته را شبيهم، چگونه راهي شوم از اين­جا؟
عصا ندارم، عجيب فرسوده استخوانم، نمي‌توانم
چه خواهي از من پياده آيم؟! كه ديگر اِستادنِ خودم را
زِ ناتواني، وبالِ اينم، وبالِ آنم، نمي‌توانم
به‌چاه‌افتاده‌اي غريبم، چگونه بالا بيايم اكنون؟
كه رفته‌اند آن­همه به­ظاهر برادرانم، نمي‌توانم
اگرچه نايم هميشه خسته‌ست، اگرچه دل تا ابد شكسته‌ست
دوباره بايد غزل بخوانم، چرا نخوانم؟ نمي‌توانم

 

پی­نوشت­ها:

 ـ نشانیِ این یادداشت در سایتِ روزنامه­ی همشهری­:

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=99328

 ـ وبلاگِ مهدیِ ملکیِ­دولت­آبادی:

http://www.mehdimaleki.blogfa.com

 

  نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 21:11  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

درود بر همگی

چند روز پیش به من خبر دادند برنده­ی جایزه­ی جشنواره­ای شده­ام که در دانشگاه لندن برگزار می­شود. این بزرگ­ترین افتخاری­ست که تاکنون نصیبِ شعرِ من شده. این­روزها در تکاپوی فراهم آوردنِ وثیقه برای دریافتِ گذرنامه و سپس ویزا هستم تا خودم را برای حضور در مراسمِ اصلی که هفتمِ آذر (بیست­وهشتمِ نوامبر) در برونئی­گالریِ دانشکده­ی مطالعاتِ شرقی و آفریقاییِ دانشگاهِ لندن برگزار می­شود آماده کنم. این­طور اتّفاقات، مسؤولیتِ انسان را سنگین­تر می­کند. خواستم هم شادی­ام را با دوستانم تقسیم کرده باشم و هم از دیر تأیید کردنِ نظرات عذرخواهی کنم. در این چند روز، از بس به این اداره و آن اداره دویده­ام، گمان می­کنم آمادگیِ شرکت در ماراتُن را نیز یافته­ام!

امیدوارم روزی بتوانم به معنای حقیقی، «شاعر» شوم.

 

  نوشته شده در  Mon 26 Oct 2009ساعت 13:31  توسط محمد جواد آسمان 

 

سفرکرده­ها

 

...دیر آمد و نَنشَسته از دیروزِ تهران گفت

از آن خیابان­های خلوت، آن درختان گفت

از تک­چنارِ پیر و بی­برگِ سرِ بُن­بست

که هفته­ای یک شاخه می­رویید بر آن    گفت...

ـ «کی باورِش می­شه؟ بازَم این کوچه، این خونه...»

...از بازیِ تقدیر و استیصالِ انسان گفت

از اوّلین عشقَش در این خانه، در این بُن­بست

از هفته­ای یک­بار شب­های درخشان گفت...

ـ «این اتّفاقی نیست جونَم، اتّفاقی نیست

اینُ خودِش اون­شب که می­رفتم از ایران گفت

: "اونجام که می­ری، شک ندارم هرچی می­بینی،

حتّا اگه برعکسِ اینجا باشه، غمگینی

پاریس و باروناش، درختا وُ خیابوناش

تهران و فریاداش و اعداماش و زندوناش...

اونجا تُ اینجاییّ و این خونه همون خونَه­س

حتّا تو تیمارستانَم دیوونه دیوونَه­س"

...اون­روزا می­ترسیدم از دستِش بِدَم... دادم...»

این جمله را مانندِ گنجشکی هراسان گفت

پا رویِ پا انداخت و سیگار روشن کرد

ناگفته­ها را پُک به پُک لب­های لرزان گفت...

ـ «تُ از کجا گیرَم اُوُردی؟ اون هنوز زندَه­س؟...»

25 مهر 1388

 

  نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009ساعت 1:4  توسط محمد جواد آسمان  | 
 

درود بر همگی

دوستانِ همراه می­دانند که من تلاش کرده­ام به تقریب، هر هفته این وبلاگ را به­روز کنم. بنا بر این سنّتِ نانوشته، پیش از این، وعده­ام را تا پایانِ مهرماه ادا کرده­ بودم و بی­حساب بودیم! قاعدتاً نوبتِ بعدی، باید نخستین هفته­ی آبان­ماه باشد که غزلِ تازه­ای از من در این قرارگاه خواهید خواند؛ غزلی روایی که تازه نوشته­ام.

ولی پیش از آن­که به آبان برسیم، بهتر دیدم مطلبی اینجا بگذارم که هم تازه است و هم نیست. در آغاز، من دو وبلاگ داشتم؛ یکی برای سروده­های کلاسیک و دیگری برای نوها. وبلاگی که ویژه­ی اشعارِ کلاسیکم بود، به لطفِ دوستِ ناشناسی هک شد! اکنون دیدم بدک نیست در این فاصله­ی کوتاه که تا آبان­ماه باقی­ست، شعرهای آن وبلاگِ معدوم را یکجا در این پُست بگذارم تا هم دوستانی که نخوانده­اند بخوانند و نظر بدهند و هم خودم در بایگانیِ این وبلاگ داشته باشمِ­شان. اینک آن پانزده شعر:

 


پانتُمیم

 

به حوض، خیره شد و دکمه­ی کُتَش را بست

بدونِ پلک­زدن، پا شد و دوباره نشَست

هوا به­قدری که فکر کرد، سرد نبود

بهانه دستِ خودش داد و فکر کرد که هست

در آن هوا، شاید برگ­های خشکِ چنار ـ

بهانه­هایی از این دست، داده بود به دست

«مَعو مَعو»یِ دوتا گربه ـ شاد یا عصبی ـ

هنوز، رشته­ی افکارِ مَرد را نگُسست

نگاه کرد به رقصیدنِ کلاغ در آب...

...که باد آمد و موجی زد و... کلاغ، شکست!

 

کلاهِ مَرد که با باد رفت، او هم رفت

شبیهِ باد قدم زد... نه خیره شد، نه نشَست

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷


مَرگآگاهی

 

حالم بَد است مثلِ خبرهاي راديو

از حالِ بدتري نگرانم جلوجلو

حالِ مرا نپرس

سراغِ مرا نگير

پيشم تو هَم نيا

از پيشم تو هَم برو

فالِ مرا گرفته وُ خيري نديده‌اند

كاغذ مُچاله‌هاي تلنبار در كِشو

از روزهاي لعنتيِ خوبِ­مان / فقط ـ

يك مشت شعر مانده كه آن هم برايِ تو

لعنت به خوبيِ تو وُ ليوان آبجو

لعنت به پلّه‌ها وُ من و اين پياده‌رو

لعنت به نيمكت

          به خيابون

          به تابلو...

لعنت به آسمون و درختِ تلو‌تلو

لعنت به خوابِ خطّا شلوغه اَلو اَلو ...

لعنت به صبحِ آخرِ خطّه پياده‌ شو ...

7 اردیبهشت 1384


امان بده!

 

كلاغ مي‌بارد از هوا... چه بختِ شومي! عجب بهاري!

چه چشم‌هايي به جايِ گُل شكفته هر گوشه وُ كناري!

هِزاردَستان مواظبند كه غنچه‌اي يك‌دهن نخوانَد

مَتَرسَكان کج ‌نشسته‌اند كه برنخيزد كسي به كاري

نه هفت‌خطّ‌ِ قلندري، نه رسمِ پروردنِ شرابي

نه آرزوي سلامتي، نه شادباشي، نه شادخواري

نه حرفي از بوسه بر لبي، نه يادي از بوسه در خيالي

نه حالِ عشقي، نه عاشقي... چه روزگاري! چه روزگاري!

نه از كتابي بُريده‌بال اميدِ آوردنِ اميدي‌ست

نه سطري از روزنامه‌اي بُخارِ جامانده از قطاري

نخواه از اين باغِ بي‌چراغ كه سُفره‌ي هفت‌سين بچيند

كه عيدِ هرسال بوده است بهارِ او اينچنين بهاري

چطور اين بيدِ جن‌زده صبور باشد ليالي‌اش را؟

كه عصر هر جمعه ديده است سوار را سايه‌ي غباري

... ببند... زخمِ مرا ببند... صداي خونينِ من مبادا...

ببخش زخمِ مرا... ببخش اگر كه خنديده گَهگُداري...

۲۵ فروردین ۱۳۸۵


پس­فردا

 

یک روز بعدازظهر، بعد از سال‌های سال،

وقتی که جامِ سال پُر شد بارهای بار،

تو لابُد از من یاد خواهی‌کرد؛ بد یا خوب ...

... من اشک خواهم ریخت تا آن روز ...

                                 صدها بار.

 

آن­روز، دیگر، سال‌ها مانندِ دیوارند

تو این وَرِ دیواری و من آن وَرِ دیوار

من در کنارت نیستم وقتی که می‌خندی

دستِ تو پیشَم نیست هنگامی که من بیمار ...

... چی دارم از تو ـ نازنین! ـ جز چند تارِ مو؟

چی مانده از تو پیشِ من جز چند عکسِ تار؟

... هِی استکانِ خالی و هِی استکانِ پُر

هِی روزهای خالی از سیگار و هِی سیگار ...

شاید فراموشم کنی آن روز بعدازظهر ...

شاید همان یک­بار هم انگار نَه انگار ...

 

آن روز بعدازظهرِ تو،

    بایِست شب باشد

در شهرِ من

ـ شهری که یادت می­کند بسیار ـ

 

آن‌شب، برای من شبیهِ خیلی از شب‌هاست؛

بُغضِ تمامِ روزها بر دوشِ من آوار ...

امشب مرا آیینه هم تنها رها کرده ...

... تنها همین تنهاییَم را می‌شوم تکرار...

19 خرداد 1384


خوابم یا بیدارم؟

 

من از شب می­ترسم. شب را از من بگیر

ای فردایِ روشن! ای صبحِ دلپذیر!

از شب می­ترسم. شب، آدم­ها مُرده­اند

در گورِ رؤیاهایی امکان­ناپذیر

شب صورت دارد، امّا پنهان می­کند

بَرمی­آید هرچیز از این روباهِ پیر

من از شب می­ترسم. شب­ها مثلِ هم­اند

هر شب امّا کابوسی دارد بی­نظیر؛

کابوسِ یک خرمن خورشیدِ نیمه­جان

کابوسِ دجّالی یک­چشم و سَربه­زیر

کابوسِ باغی با گُل­هایی نقره­کوب

ـ تعبیرش را هم من می­دانم، هم کویر ـ

خوابم یا بیدارم؟ پلکم را بسته­ام

من در شب دربندم یا شب در من اسیر؟!

دیشب... امشب... فرداشب... هرشب... شب، شب است

خواهد رفت امّا بَرمی­گردد ناگزیر

صبحی خواهد آمد... ـ دیشب هم گفته­اند ـ

امّا افسوس از این امّیدِ دور و دیر...

17 امرداد 1387


هِی، دریا!

 

پا شو ببین کی آمده، هِی، دریا!

هِی­ها... منم، دوباره من ای دریا!

این گَلّه­هایِ موج، چرا خوابَند؟

هِی، گُرگ، گُرگ آمده، هِی، دریا!

آن کَلّه­پایِ مست که یادت هست!؟

آن خورده تا به خِرخِره مِی، دریا!

ها، ها، همان تبِ شبِ خُردادی...

حالا همین کسادیِ دِی، دریا!

آن بی­خیال، با چه خیالاتی ـ

عُمرش به آرزو شد طِی... دریا!

گفتی: «برو بخواب که فردا صبح، ...»

...این صبح، کِی می­آیَد؟ کِی؟ دریا!

 

هِی پَس نزن مرا... تُفِ سَربالاست...

نذرِ مرا قبول کُن ای دریا!

29 آذر 1385


يارِ دبستانيِ من!

 

«خالي‌تر از بيهودگي رفتيم بسيار

با جويبارِ لحظه‌ها؛ از هيچ سرشار»

رفتيم و از چشمانِ‌مان شب پَر نمي‌زد

دستي به غفلت‌هايِ‌مان خنجر نمي‌زد

بسيار پيموديم و يك زمزم نديديم

در راه‌ِ‌مان حتّی سرابي هم نديديم

وقتي كه باغِ قصّه جز كركس نمي‌داد،

بيراهه ديگر گامِ‌مان را پس نمي‌داد،

بر دوشِ احساساتِ‌مان تابوت بُردند

ايمان‌ِمان را تا كويرِ لوت بُردند

خورشيد را در كوچه حلق‌آويز كردند

خُرداد را خونين‌تر از پاييز كردند

فرياد در رگ‌هايِ‌مان دِق كرد و ماسيد

انگشت‌ها در جيب‌ها ماند و پَلاسيد

...بُغضي كه دائم در گلويِ مُشت‌ها بود،

خونمرده‌ي ده قرنه‌ي انگشت­ها بود.

ما نسلِ تكمِضراب‌هاي ريشخَنديم

حَبسيم در آوارِ چاهي كه نكنديم!!

يا بادبادك‌هاي مُردابِ كبوديم

ـ تكرارِ تقديرِ همان‌ بودا كه بوديم ـ

يا طُعمه‌ي ناچارِ جنگل‌هاي دوريم

تا اينچنين بيهودگي‌ها را صبوريم

هرگز نجوشيد از صدامان طعمِ فرياد

بر دوش بايد بُردِمان تا «تختِ پولاد»

 

بگذار دريايِ خزر را خون بگريَم

صد چشمه ابر و صد بغل ‌هامون بگريَم

حالا كه ديگر آبِ‌مان كَم، نانِ‌مان كَم،

حالا كه ديگر سهمِ‌مان از آسمان كَم،

آويشنِ اعصابِ‌مان بي‌حسّ و كم‌خون،

رگ‌هايِ‌مان لب­تشنه‌ي اورادِ افيون،

پوشيدگي‌هامان زمستاني‌تر از پيش

انديشه‌هامان نيز عرفاني‌تر از پيش!!

 

دردی گران بر گُرده‌ي مردانِ مَرد است

آري... «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»

اي كاش روزي بُغضِ‌‌مان فرياد مي‌شد

غُضروفِ بازوهايِ‌مان فولاد مي‌شُد

آمالِ ماهي‌وارِمان با رود مي‌رفت

گَردي كه بر رُخسارِ شب‌ها بود، مي‌رفت

...آنَك شهودِ صادقِ امّيد؛ خورشيد

مهتابِ باروهايِ‌مان خورشيدخورشيد...

مُرداب‌هامان باز نيلوفر سُرودند

خون‌گریه‌ها اين راز را بهتر سُرودند

جادو شده مهتاب و بی نفت است فانوس

در چنبرِ شب‌هاي بي‌پايانِ كابوس...

20 تیر 1378

اشارات:

«از تهی، سرشار/جویبارِ لحظه­ها جاری­ست...»، «هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آی...» مهدی اخوان­ثالث.

 «تختِ پولاد»: گورستانِ کهنِ اصفهان.


در غزل زیر، خواسته بودم نوعِ دیگری از قافیه را بیازمایم.

دهانَت

 

دلم برایِ تو تنگ است... تنگ، مثلِ دهانَت

چه حرف­ها نرسید از دلم، لبم، به دهانَت

چه حرف­­­هایِ زبان­بسته­ای که ماهیِ تُنگَت

نگُفت، یا گفت و غرق شد در آبِ دهانَت

امیدِ بوسه نرفت و نویدِ بوسه نیامد

چه از پرنده­ی پَرکَنده­ی دلم، چه دهانَت

نخواست بلبلِ لالِ مرا به خنده­ی سردی

از این قفس بپَرانَد به بویِ غنچه، دهانَت

نگاه کردی و دیدی نَه صبر مانده نَه هوشَم

به گوشِ جانِ من آمد حکایتی زِ دهانَت...

 

...نَه صبر ماند و نَه هوشم... نبود بر سرِ آتش ـ

مُیَسَّرم که نجوشم؛

بر آتشی که دهانَت،

بر آتشی که خیالِ لبت، گذشتَنَت از من،

بر آتشی که مرا زد به­جایِ بوسه، دهانَت...

3 تیر 1382


پرنده‌ها

 

پرنده‌ها چه مي‌گويند؟ پرنده‌ها چه مي‌خوانند؟

پرنده‌ها! چه آوازي...!؟ پرنده‌ها نمي‌دانند ...

؛ پرنده‌ها نمي‌دانند پرنده‌هاي بسياري ـ

پرنده‌هاي بشقابند، پرنده‌هاي زندانند

چه ارزني؟ كه مي‌كارَد؟ بلا چگونه مي‌بارد؟

قفس چه مزّه‌اي دارد؟ ـ پرنده‌ها چه مي‌دانند!؟ ـ

... نه تشنه‌اند و نه بيمار، نه گُشنه‌ وُ نه شب­بيدار

دلاورانِ گندم‌زار، شناورانِ بارانند

... شكوفه بشكفد، تيزند؛ قصيده­خوانِ هر چيزند

مسافران پاييزند  ـ هميشه سَر به فرمانند ـ

... گُلي كه يارشان باشد، گُلِ بهارشان باشد،

جفا كند، نمي‌ميرند ... وفا كند، نمي‌مانند!

بهار، كِي پريشانند؟ چه موقعي زمستانند؟

نه شاعرند و نه عاشق ... پرنده‌ها سخنرانند!

27 آذر 1385


من دوسه شعرِ محاوره دارم که این یکی از آن­هاست. در کتابِ «تجربه­های تا حالا» هم چاپ شده بود ولی بعدها دستی در آن بردم. نمی­دانم بهتر شده است یا بدتر؛ فقط جاهایی از آن به نظرم کمبود­هایی داشت که باید اصلاح می­شد.

غریبه

 

غریبه! بگو آدمی یا پَری؟

کدومی که این­جوری دل می­بَری؟

کدوم آفتاب از کدوم آسمون

تو چشمِ تُ پاشیده جادوگری؟

که تونستی دستاتُ قایق کُنی،

از آبایِ تو قصّه­ها بگذری،

بیای شهرِ ما رُ بریزی به هم

بِگی از منم حتّا عاشق­تری.

ندونی دوادرمون روزامه

شبی که قایم کردی تو روسری.

 

صدات و نیگات، آتیشَم می­زنن

دوتاشون و مخصوصَن این آخری؛

دوتا حبّه زیتونِ فلفل زَدَه­ن

دوتا سبزِ مایل به خاکستری

که تا قاف رؤیا تو رُ می­برن

می­مونی باهاشون بِری یا نَری...

 

چی می‌خوای بگی که نمی‌گی؟ بگو!

با این سَر تکون دادنِ سَرسَری...

سلامِت قرارِ خداحافظه

خداحافظی‌ت آخرِ دلبری

می‌دونم نمی‌خوای دلم بشکنه...

نگو که نمی‌خوای بذاری بِری!!

می‌تونی بری... اما تنها برو

دل عاشقاتُ کجا می‌بَری...

13 آبان1381


اتّفاق

 

وقتی دوتا کبوتر، ـ شاید دوتا کلاغ ـ

آهسته رَد شدند از آیینه‌ی اتاق،

باید طبیعتاً خبری از تو می‌رسید

مثلِ همیشه کاملاً از رویِ اتّفاق!

 

مثلِ همیشه باید پیشَم می­آمدی

با دست‌های برفی و با چشم‌های زاغ.

نَه... دست‌های برفی و چشمانِ زاغ، نَه...

با دست‌های آتش... با چشم‌های باغ...

مثلِ شَبَح می­آمدی و پَهن می‌شدی ـ

پهلویِ من؛ درست کنارِ همین اجاق.

مثلِ شَبَح؟ ...نَه، مثلِ پَری که شنیده‌ام -

لب‌های سُرخ دارد و انگشت‌های داغ...

 

آن‌وقت، دست‌هایت می‌ماند پیشِ من

مثلِ دوتا کبوتر، پیشِ دوتا کلاغ!!

آن‌وقت، برقِ چشمت گم بود و گم نبود

در قابِ بی پرنده... با آن‌همه چراغ...

2 فروردین 1382


بَر نمی­گردی

 

بهارِ من! گُلِ من!

آه... می­بینی که پاییزم

زمستان نیستم؟

نه، نیستم...

...امّا غم­انگیزم!!

دلم ابری­ست...

                در من برگ­های زرد می­ریزد

هوای گریه دارم وقتی از چشمِ تو لبریزم

...هوای گریه دارم چشم­هایت را که کم دارم

نمی­بارم... اگرچه در خودم بارانِ یکریزم

همان­طوریستَم که آسمان را دوست می­داری؛

نه می­خندم،

نه می­بارم ...

نه می­خُشکم،

نه می­ریزم

بِلاتکلیف، بینِ بودن و مُردن، که چیزی نیست

برای من که با بُغضم

           که با بُغضم گلاویزم

شبی بی­رنگ و بی­مهتابم و بی تو نمی­خواهم ـ پریِّ من! ـ

شبی با بویِ نارنجی بیامیزم

نمی­خواهم بفهمی حالِ بد یعنی چه، خوبِ من!

نمی­خواهم هم از...

                      ...از دردِ دل کردن، بپرهیزم

که می­دانم که از چیزی که گفتی، برنمی­گردی

که می­دانی که از گوری که هستم، برنمی­خیزم...

25 دی 1383


Mon   autre   moi   meme

 

شهري‌ست خالي از سَكَنه... خالي از زمان...

با سايه‌اي كه گم شده در كوچه‌هاي آن...

من راستی نمي‌دانم چند ثانيه‌ست

يا چند قرنِ پشتِ سرِ هم، كه همچنان ـ

دنبالِ ردّ­ِ هيچ‌كسي پرسه مي‌زنم

در شهرِ ناشناسي اندازه‌ي جهان...

 

...هِي فكر مي‌كنم...

به دليلي نمي‌رسم، غير از سؤالِ باد و جوابِ خودش به آن

تا باورم شود كه:

                   نه، انگار زنده‌ام...

                        انگار لااقل «من» «هستم» در اين ميان...

البتّه گاهگاهي در خواب ديده‌ام؛

چيزي شبيهِ سايه كه كور است و بي‌زبان،

در شهر مانده، امّا،

او هم شبيهِ من، دنبالِ ديگري مي‌گردد دوان­دوان...

[غافل از اين‌كه بيرون از ماجرا

كسي

رفته كنارِ پنجره‌اي رو به آسمان

تا شهر را سياه‌تر و سردتر كند

تا سايه‌اي نمانَد با سايه مهربان...]

 

هربار،

ردّ­ِ سايه به معراج مي‌رسد

با اشك‌هاي لَخته­شده رويِ پلّكان...

در آن اتاقِ دنجِ بي‌اندازه آشنا،

شب روشن است زيرِ چراغِ ستارگان

آنجا نگاهِ سُرخِ كسي خيره در من است؟

يا انعكاسِ آتش تويِ دو استكان؟

...اينجا به دعوتِ كه، به صرفِ چه دعوتم؟

بگذار تا ببينمت اي روحِ لامَکان!

 

(...امّا كسي كه بُرده انگشت در دهان،

انگشت مي‌گذارد رويِ ستارگان...)

12 شهریور 1379


بهار زودرس

 

میانِ این سبُک­باران، خوشا افتاده در چاهی

به مقصد می­رسد در این بیابان، هرکس از راهی...

رهایان را رها بُگذار و دل سنگین مکُن، بگذر،

که در این باد، پرواز است مُزدِ هر پَرِ کاهی

از این دارُالمَجانین، اعتباری کَم نشد، باری،

اگر آماجِ سنگِ کودکان شد پیرِ آگاهی

گُلِ گُلخانه­ی زخمِ­زبانَند و نمی­دانند ـ

شَبیخون می­زند نوروز بر تقویم­ها گاهی

بهارِ زودرَس! دیر آمدی... دیر استجابت شد ـ

دعاهایی که «حافظ» راند بر لب در سحرگاهی

حُبابِ ماه، از چشمِ پلنگ­آسایَت افتاده

وگرنه با نگاهی می­توان دل بُرد از ماهی

تو در هندوستان تنها وُ من در دوستان تنها

زِ تنهایی به تنهایی­ست ـ آری... ـ راهِ کوتاهی...

...به یادِ من، غروبِ «دهلیِ نو» را تماشا کُن؛

گرفته دامنَش را باز از نو، شعله­ی آهی...

15 اسفند 1387


پناه

 

امشب که در بسته دنیا، مرغِ شکسته­پَرَت را،

رویِ منِ خسته بُگشا آغوشِ خواب­آورَت را

ای باغِ سیبِ رسیده! ای عصمتِ آبدیده!

آبستنِ اعترافم زیباییِ محشرت را

بگذار با بوسه­ای چند، لب­هایِ من جان بگیرند

تا چشم­بسته بخوانم اسرارِ چشمِ ترَت را

افسوس از پار و پیرار... نفرین به قِسمت که هر بار،

نگذاشت پیش از زمستان اهلی کُنی کَفترت را

بعد از تو، من هم شب و روز، چشمانِ خیسم ورق خورد

از اوّلین روزِ دیدار، تا بوسه­ی آخرَت را

...حالا گذشته گذشته... تا بختِ­مان برنگشته،

حِرزِ تنم کُن تنَت را؛ رو کُن منِ دیگرت را

این عشق را می­توانیم با بوسه از سَر بگیریم

دلواپسِ سَربه­زیرم! بالا بیاور سرَت را...

5 شهریور 1387

 

  نوشته شده در  Mon 19 Oct 2009ساعت 21:24  توسط محمد جواد آسمان  | 
شاخه ها - عکاس: آزاده طاهایی 

 فردا

 

 شنیده­اید که رفتنی­ست

 برای همین

 فردا می­آیید

 

 فردا با اوّلین پرواز

 بر زمین خواهید نشست

 و به بالینش خواهید آمد

 

 فردا برای کسی که امروز می­میرد

 یعنی دیروز

 یعنی سال­هایی که گذشت

 و چهره­ها و مکان­ها و صداها 

 و حرف­ها و حسرت­ها و پشیمانی­ها

 

 فردا برای کسی که امروز می­میرد

 از همین لحظه تمام شده است

 از همین لحظه که شما شتابان

 چمدان­هایتان را بسته­اید

 تا در فردایی که او در آن نیست

 به او بپیوندید.

آزاده طاهایی

آخر تابستان 88

 

  نوشته شده در  Wed 14 Oct 2009ساعت 6:23  توسط محمد جواد آسمان  | 
 

ایوان کلیماروح پراگ

 

 

 

«روحِ پراگ»، نوشته­ی «ایوان کلیما» ـ نویسنده­ی اهلِ جمهوریِ چک ـ با ترجمه­ی روان و دلنشینِ «خشایارِ دیهیمی» (نشرِ نِی) یکی از بهترین کتاب­هایی بود که در شش ماهِ گذشته خواندم. کلیما یکی از شاهدانِ زنده­ی هولوکاست است؛ یکی از یهودی­زادگا­نِ غیرمتعصب که سال­های کودکی­اش را در زندانِ نازی­ها گذرانده. او در این کتاب، پس از مروری کوتاه بر سرگذشتِ خود، مسائلِ گوناگونِ کشورِ چک و دنیای امروز را (اعم از اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی) واکاویده و نظرگاه­های به­غایت منصفانه­اش را در یادداشت­هایی بُریده­بُریده امّا همنوا گرد آورده است. این یادداشت­ها در حقیقت مقالاتی (نه به معنای علمیِ کلمه) بوده­اند که او در کسوتِ روزنامه­نگاری، طیّ پانزده سال نگاشته. اجازه­ی نشر یافتنِ این کتاب را در ایران (و مخصوصاً در این دولت!) باید به حسابِ بختِ خوش گذاشت. روحِ پراگ دو اهمیتِ عمده دارد؛ نخست این که طرحِ معضلات و تجربه­هایی که جمهوریِ چک پیش از آزادی داشته است، بسیار برای نخبگان فرهنگی کشورِ ما مفید به نظر می­رسد. و دوم این که کلیما به­عنوانِ یک نویسنده­ی اهلِ فرهنگ، تنها از زاویه­ی فرهنگی به همه­ی آن مشکلاتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و راهکارهای آن­ها نگریسته است. همین طرزِ نگاهِ فرهنگی به امور، که کارِ آسانی هم نیست، گمان می­کنم پیشنهادهای خوبی برای اهالیِ فرهنگ در ایران داشته باشد.

جمهوریِ چک پس از سیطره­ی آلمان­ نازی، سال­ها دچارِ رکودی همه­جانبه بود و منجیِ دلسوزی را انتظار می­کشید. بالاخره انتظار پایان یافت و شوروی با حمایت عمومی مردم و به رهبریِ استالین آنجا را فتح کرد. سال­ها طول کشید تا مردم خفقان­گرفته­ی چک بفهمند از چاله به چاه افتاده بوده­اند و لازم است این­بار انقلابی صلح­آمیز و آگاهانه انجام دهند. امروز پس از انقلابِ مخملین، هرچند به­نظر می­رسد جمهوریِ چک به دامانِ ایالاتِ متّحده غلتیده و همچنان استقلالِ نداشته­اش در معرضِ تهدید است، امّا گویا دستِ­کم آزادی­های مدنی (به­ویژه رفع سانسور) در آنجا تثبیت شده.

مطالبِ این کتاب، فهرست­وار از این قرار است: «یک دورانِ کودکیِ غیرِ معمولی / چگونه شروع کردم / ادبیات و حافظه / روح پراگ / محاسنِ غیرمنتظره­ی سرکوب / فقر زبان / پایان تمدّن / نمک، گرانبهاتر از طلا / امید / قهرمانانِ عصرِ ما / دستورالعملِ خوشبختی / تأمّلی کوتاه درباره­ی زباله / گفت­وگو با روزنامه­نگارها / صداقت / آدم­های قدرتمند و آدم­های بی­قدرت / فرهنگ، علیه توتالیتاریسم / شروع و پایانِ توتالیتاریسم / درباره­ی ادبیاتِ مذهبِ سکولار / سنّتِ ما و محدودیتِ رشد / کافکا و منابعِ الهامش».

هنگامِ خواندن، پاراگراف­هایی را برای خودم علامت زده بودم. امروز دوباره به سراغِ کتاب رفتم تا برخی از آن­ها را در اینجا درج کنم که یادم افتاد دوستان اغلب آن­قدر بی­حوصله هستند که بعید می­دانم همین سطرها را هم تا پایان بخوانند!


توضیحی پَساپَس:

مطلبی که در نوبتِ قبل در زیر غزلم نوشته بودم، عکس­العمل­هایی را برانگیخت. از نیّتِ خیرِ موافقان و مخالفانِ درجِ آن ممنونم. فقط توضیحِ کوچکی را لازم می­دانم؛ شوربختانه تعدادی از دوستانم آن نوشته را سیاسی تعبیر کرده بودند. تعجّب کردم. دغدغه، دغدغه­ای کاملاً اجتماعی و فرهنگی و دانشگاهی بود. این تلقّیِ غلط دوستان، درست شبیهِ همان گمانِ اشتباهی بود که عرض کرده بودم مسؤولینِ ما بعضاً دچار آن هستند: «خلطِ پُرس­وجوها و دغدغه­های اجتماعی و فرهنگی و حقوقِ­بشری با مبارزاتِ سیاسی!» بنابراین، ضمنِ تکذیب هرگونه منظورِ سیاسی، و محضِ ختمِ غائله، باید عرض کنم:

«جُوِ سیاست ارزانیِ همان سیاست­مداران. ما را همین آبجُوِ فرهنگ، بس!»

 

  نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009ساعت 20:1  توسط محمد جواد آسمان  | 

وعده ها...

 بازجویی

عزیزِ من! نپرس از حال و روزِ ناخوش­احوالان

ملالی نیست غیر از چشمِ گریان و لبِ نالان

نمی­نالم اگر زندانیان را خواب می­بینم

نمی­گریم اگر یادم می­آید فوجِ دجّالان

اگر می­گریم از شوق است لابُد! شوقِ آزادی! 

اگر می­نالم، از بیگانگان و خُرده­دلّالان!

... نه می­گریم، نه می­نالم، نه حتّا ناخوش­احوالم

ملالی هم ندارم... دست می­کوبم چو قوّالان!

گلویم بُغض می­گرید؟! لبم سربسته می­نالد؟!

چرا شک می­بَری بر خنده­ی اجباریِ لالان؟!

 

مگر نشنیده­ام که قصّه تا بوده همین بوده؟

مگر ننشسته­ام پایِ اشاراتِ کهنسالان؟

همان باغ است این باغ و کفِ دستِ بهارانش

نمی­بینند جز پاییزِ خون­آلود، رمّالان...

کسی که گرگ را در پوستی وارونه نشناسد،

سزایش مرگِ خونین است

یا

سنگینیِ پالان!

 

خیالی نیست گر ابری نمی­بارد

که خاکستر بپاشد روی زخمِ سینه­سوزِ ناخوش­احوالان...

محبّت می­کنند آتش­نشانانِ سحَرخیزیّ و می­شویند

خونِ کُشتگان را

از کفِ دالان...

 


 

این­بار هم خبر مثلِ همه­ی خبرهای تلخ، کوتاه بود؛

«مهدی شیرزاد» دستگیر شد.

بازداشتِ امثالِ مهدی شیرزاد این پرسش را بَرمی­انگیزد که چرا در میانِ متولّیانِ ادره­ی امورِ نظام کسانی هستند که به محققان، مدرّسان و دانشجویان ـ به­ویژه علاقه­مندانِ علومِ اجتماعی ـ و به دانشِ آنان به چشمِ خطری برای خود می‌نگرند؟ چرا کار به جایی رسیده که در متنِ کیفرخواستی که در دادگاهِ متّهمانِ ناآرامی‌های پس از انتخابات قرائت می‌شود، پایِ شماری از برجسته­ترین متفکّرینِ علومِ اجتماعیِ جهان مانندِ ماکس وبر، یورگن هابرماس و جان کین به عنوانِ متّهم به میان می­آید، و از آنان طوری یاد می­شود که گویی اینان مأمورانِ سازمان­های امنیتیِ شرق و غرب‌ بوده و هستند. بسیار نابخردانه است اگر کسانی در سطوحِ مختلفِ نظام باور داشته باشند که در آکادمی‌ها توطئه‌ای هماهنگ علیهِ حکومتِ ایران در حالِ شکل‌گیری­ست و همه­ی آتش­ها از گورِ فلسفه و علومِ انسانیِ ترجمه­شده­ی غرب برمی­خیزد. چنین نگاهی به معنای آن است که هزاران پژوهش­گر و دانشجو، چشم و گوش بسته، نمی‌فهمند در کلاس‌ها و کتاب‌های‌شان چه می‌گذرد امّا فی‌المثل، یک کارمندِ دادگستریِ استانِ تهران این موضوع را می‌فهمد!

مهدی یکی از پاک­ترین، وطن­پرست­ترین و متدیّن­ترین دوستانِ دورانِ دبیرستانِ من بود. دبیرستانِ نمونه­ی فرهنگِ اصفهان جایِ مستعدترین علاقه­مندانِ علومِ انسانی بود که من اشتباهی در میانِ آن­ها بُر خورده بودم. مهدیِ شیرزاد در همان روزها هم یک سر و گردن از بقیه سر بود؛ زیاد می­دانست و زیادتر مطالعه داشت. مثلِ «رشید اسماعیلی» و معدودی دیگر. با این­که پدرِ مهدی در آن روزگار، نماینده­ی اصفهان در مجلسِ ششم بود امّا ذرّه­ای تبختُر در رفتارِ مهدی نمی­دیدی. کلاس­های تاریخ و علوم اجتماعی به لطفِ او و بحث­های اساسی­اش بود که رونق و جذّابیت داشت. بعدها دورادور از موفقیت­هایش می­شنیدم و چندباری هم در جلساتِ سالانه­ی فارغ­التحصیلانِ فرهنگ دیدمش. ذرّه­ای از خوبی­هایش کم نشده بود. می­دیدم که روزنامه­ی کثیفِ کیهان پشتِ سرِ او صفحه می­گذارد و می­فهمیدم که هنوز مهدی در همان راهِ درست قدم بَرمی­دارد. حالا او این شب­ها را در زندان می­گذراند و نمی­داند کسی این­جا هست که گلویش تلخ  و خشک است و مدام سایت­ها را جست­وجو می­کند به امیدِ خبری خوش، و هر صبح که بیدار می­شود امیدوار است که همه­ی این­ها را در خواب دیده باشد... شک ندارم که فردا روزِ مهدی­هاست و روسیاهی به ذغال خواهد ماند...

 

  نوشته شده در  Wed 7 Oct 2009ساعت 10:38  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

 

 

 

درود بر همگی

چرخی زدم در سایت «وازنا» و به شعرهای خوبی برخوردم. حیفم آمد تعدادی را که بیشتر بر دلم نشَست با شما در میان نگذارم. به زودی با مطلبی از خودم به­روز خواهم شد.

 

تهران دریاست (بابک خوش­جان)  

از فرودگاهِ باراخاس که بیرون آمدی

سرت را بالا بگیر

دست‌هایت را از جیبت بیرون بیاور

می‌توانی نشانِ‌شان بدهی

انگشت‌های تو، دیگر جوهری نیست

ـ دوتایِ­شان را هم که نشان بدهی کافی‌ست ـ

تو تمامِ بمب‌هایت را دیروز

در قلبِ تک‌تکِ مردمِ دنیا منفجر کرده‌ای

تو ذهنِ تمامِ سیاست‌مدارانِ دنیا را گروگان گرفته‌ای

انگشت‌نگاری نمی‌خواهد

تو محبوب‌ترین تروریستِ دنیایی.

همه می‌دانند.

در مادرید

به جایِ ما هم

آزاد نفس بکش

میزانِ خسارات را درست محاسبه کن.

برج‌های دوقلو، هواپیماها، قطارها، ...

این‌ها را رها کن

قلب‌های تسخیر شده را بشمار.

به گرانادا که رسیدی،

به لورکا بگو:

ساعت‌های تهران

انتظارِ پنجِ عصر را نمی‌کِشند

ورزاها در شهر می‌دوَند

و سرِ هر کوچه پسری ایستاده

با پارچه‌ای سفید

و سبدی آهک.

بگو: کوچه‌های تهران که دهان باز می‌کُنند

ایگناسیو فریادی‌ست با شنلِ سبز

توفنده به پیش می‌دوَد

و آرام باز می‌گردد

ردِ شاخِ ورزایی در گلوش.

بگو: ایگناسیو در کوچه‌های تهران

موجی‌ست که برمی‌خیزد

برای ورزاهای ساحل، آغوش باز می‌کند

و آرام باز می‌گردد

روی دست‌های دریا

حجمی از کف و خون...

بگو: این‌جا

اتوکشیده‌ترین شاعرانِ شهرِ ما

کلاه‌های­شان را

برای ایگناسیو

به میانه‌ی میدان پرت کرده‌اند.

بگو در میدان‌های شهرِ ما

سویی ورزوها ماغ می‌کشند و سُم می‌کوبند

سویی دیگر

ایگناسیو پیشانی‌بندی‌ست

ـ یادمانِ پهلویی دریده،

یادگارِ سینه‌ای شکافته،

نشانِ گلویی سوراخ، ـ

دست به دست می‌چرخد

تا ایگناسیویی دیگر

روی دست‌ها...

بگو:

این‌جا تهران است

پایتختِ ایران

جایی که دیگر

نه شهرِ مجسّمه‌های سیمانی‌ست

نه نمایشگاهِ سازه‌های بتونی

تهران دریاست

و دریا هرگز نمی‌میرد.

بگو.

سرت را بالا بگیر و بگو.

دست‌هایت را بالا بگیر و بگو.

و دو انگشتت را

که دیگر جوهری نیست.

بگو...

 

شیوع (الیاس علوی)

 چه فرق می‌كند؟

ـ رندل‌المال* یا مشهد

گلنلک** یا  قندهار ـ

تو نیستی

و این اتاق كلكینی*** به صبح ندارد.

 روانشناسم می‌گوید:

نوستالوژیا گرفته‌ای

نوووسی­ی­ی­تاااا

لوووژی­ی­یااااا

مرا ببخشید منتقدانِ عزیز!

اگر قواعدِ ظریفِ‌تان را رعایت نمی‌كنم

این روزها همه قافیه را باخته‌ایم

خاک‌‌ها مین می‌زایند

شراب‌ها مزّه‌ی شاش می‌دهند

گرگ‌ها به پاسبانیِ گلّه نشسته‌اند

و آن‌كه آن بالا خوابش برده،

قاعده‌ها را از یاد بُرده است.

می‌خواهم به تو فكر كنم

كه شیوع كرده‌ای در رگ‌هایم

چون ایدز در افریقا

افسردگی در غرب...

می‌خواهم به تو فكر كنم

امّا می‌گویند

قایقی با بیست و پنج بدن بودند

با بیست و پنج  هزار زخم

بیست و پنج هزار امید

می‌گویند

بینِ آن‌ها لبی به زیباییِ تو فریاد زده است: كمک

دستی به زیباییِ تو فریاده زده است: ...

می‌خواهم به تو فكر كنم

نه به قایقی كه در اقیانوسِ آرام غرق شده است

كودكانی كه تجارت می‌شوند

غرائضِ جنسیِ حیوانات..

زمانه­ی روسپی­گری­ست عزیزم!

تو موهایت را به ده دینار می‌فروشی

من همین شعر را كه برای تو می‌نویسم

به پایتخت ایمیل می‌كنم

تا شاید جایزه‌ای ببرم.

روانشناسم می‌گوید:

یارِ تازه بگیر

هوای تازه بنوش

آخ...

چه فرق می‌كند؟

تو نیستی

و این اتاق، كلكینی برای نفس­كشیدن ندارد.

*رندل المال: خیابانی شلوغ و دیدنی در ادلید استرالیا.

**گلنلک: ساحلی زیبا در ادلید استرالیا.

***كلكین: در فارسی دری به معنای دریچه و پنجره است.

 

هرکجا که خون (علی اسداللهی)

قرارمان هرکجا که می­خواهد باشد؛

مثلاً فست­فودی در هيروشيما

که ساندویچ‌هايش را با دقّت

از قارچ خالی کرده،

يا رستورانی داغ در حلبچه

که بر هيچ غذایی

سُس خردل نمی‌پاشد.

یک بار سوار بر قطاری می‌شویم

که در مسیر استالین­گراد ـ سیبری، چپ کرده

یک بار در آتش‌بازی میدان تيان­آن­من

باید به ضرب گلوله برقصیم و هم­آهنگ باشیم...

می‌گويند بغداد هم اين روزها

آرام‌تر شده است

و بولدوزرهای هوایی‌اش

به شکستن دیوار فرسوده‌ی صوت مشغولند

کارخانه‌های ریسندگی کابل نیز

جان می‌دهد برای چشم­دوختن

به مزارع شعله‌ور پنبه...

از چراگاه اسب‌ها، بر بلندی‌های جولان

تا روستایی در ناکجای بوسنی

زیر مجسّمه‌ی خیره‌ی پینوشه

یا بر قلّه‌های سَربه­هوای ویتنام

... هر کجای اين کره‌ی آبی

چند قطره خون تنوّع است!

زمین را بچرخان

و هر کجا که خواستی، انگشت فاتحه‌ات را بگذار...

 

مرز (گروس عبدالملکیان)

دراز کشیده‌ام

زنم شعری از جنگ می‌خوانَد...

همین مانده بود

تانک‌ها به تختِ‌خوابم بیایند.

گلوله‌ها

خواب‌هایم را

سوراخ کرده‌اند سوراخ

بر یکی از آن‌ها چشم می‌گذاری

خیابانی می‌بینی

که برف، پوستش را سفید کرده.

 کاش برف نمی‌آمد

که مرزِ ملافه و خیابان پیدا بود.

حالا

تانک‌ها

از خاکریزِ ملافه‌هایِ تخت گذشته‌اند و

کم‌کم به خوابم وارد می‌شوند:

من بچّه بودم

مادرم ظرف می‌شُست

و پدر با سبیلِ سیاهش به خانه برمی‌گشت.

بمب‌ها که می‌باریدند

هر سه بچّه بودیم...

تصویرهای بعدیِ این خواب

خفه‌ات می‌کند

چشم‌هایت را ببند

لب بر این دریچه‌ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش لعنتی!

نفس بکش!

نفس...

دکتر، سرش را تکان می‌دهد

پرستار، سرش را تکان می‌دهد

دکتر، عرقش را پاک می‌کند

و کوه‌های سبز

بر صفحه‌ی مانیتور

کویر می‌شوند.

 

سوژه (بابک خوش­جان)  

تمام­قد ايستاده بود

جلویِ قابِ عکسی که

در آن، تمامِ افتخارِ تبارش

تمام­قد ايستاده بود.

از ميانِ اين­همه سوژه

مردمک‌هايش را امّا

به کدام­يک گره زده بود؟

به چهره‌ی پُر افتخارِ پدر؟

(با آن لباسِ ژاندارمی

تفنگِ ژ ۳،

پوتين‌های برق­افتاده،

و نگاهی که تا خودِ تهران نقب می‌زد

به کاخِ اعلی­حضرت همايونی

که هزار، شايد هم دوهزار تومان جايزه

که شايد حمايل و مدالِ افتخار

که شايد يک ستاره‌ی ديگر روی شانه‌اش)...

به چهره‌ی شکست­خورده‌ی مردِ افغان؟

(با آن بارِ ترياک،

دستارِ نيمه‌باز ـ نيمه‌بسته،

صورتِ گرد و خاک گرفته،

دست‌های بسته،

و نگاهی که تا خودِ هرات نقب می‌زد

به درونِ سياه‌چادری تک

که شايد پستانِ زنی در دهانِ کودکی با يک لشکر مگس

که شايد پيرزنِ کوری با يک دوکِ نخ­ريسی)...

به خطّ­ِ شکسته‌ی عکس؟

(با آن عمقِ باورنکردنی‌اش

و مسيری که از شانه‌ی چپِ پدر

تا شقيقه‌ی راستِ مردِ افغان رفته بود

و پای‌ ِ شتر را شکسته بود

و تفنگِ ژ۳ را شکسته بود

و شن‌های سيستان را شکسته بود)...

به شيشه‌ی غبار گرفته‌ی قاب؟

به مدالِ رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی راستِ قاب؟

به خودِ قابِ خاتمِ اصلِ اصفهان؟

(با رگه‌هایی از عاجِ فيل و طلایِ ۲۰ عيار)... 

در ازدحامِ اين­همه سوژه‌ی فاخر

مردمک‌هايش ناگهان حرکت کرد

از روی صورتِ پدر پريد

روی بارِ ترياک

بعد، روی مدال

بعد، روی قابِ خاتم

روزنامه را فرود آورد

و خرمگس، چرخ‌زنان بر زمين افتاد.

 

جای ما عاشق شدند (محمّد علی کاوئی)

گوشیِ تلفن، دستِ خودت بود

می‌گفتم دوستت دارم

از پشتِ گوشی امّا

صدای خنده‌ی چند نفر می‌آمد

خبر نداشتی که این­وَر هم

دوستانِ من مشغولِ ضبطِ صدا بودند

دستِ آخر، عشقِ نمادینِ ما

میانِ هزاران نفر بلوتوث شد

هزاران نفر را عاشق کرد

و ما از خنده مُردیم

و ما از خنده

 مُردیم...

 

  نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 1:47  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

شب­نشینی

 

طلسمِ خواب را از پلک­هایِ خسته­ات وا کُن

بیا وُ شاعرِ بیدارخوابَت را تماشا کُن

شبِ خوبی برای خواب­دیدن نیست... می­دانم،

ولی امشب تصوُّر کُن که بیداری...

مُدارا کُن...

تصوُّر کُن مرا اینجا، قلم در دست، پشتِ میز،

خودت را روبه­رویَم فرض کُن، من را تماشا کُن

بگرد از خاطراتت چهره­ام را...

آه، یادت نیست...

برایم چهره­ای که بابِ طبعِ توست پیدا کُن

به من این­طور غمگین زُل نزن،

قلبِ مرا نشکن

بگو دل کَنده­ای از من... بگو،

خوب است،

حاشا کُن!!

بگو که خوب شُد رفتی، خدا را شُکر خوشبختی...

دلیلی تازه جُز با مصدرِ «رفتن» مهیّا کُن

دلیلی مثلِ «تاریک است...»،

مثلِ «صبح، نزدیک است...»

برو... امّا،

            گُلَم!

                فکری برایِ صبحِ فردا کُن

تو را فردا کسی با بوسه­ای بیدار خواهد کرد...

...اگر آن بوسه را دلچسب دیدی،

                                       یادی از ما کُن!!

17 خرداد 1385

 

  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 23:8  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

درود بر همگی

یاد باد دوست بزرگوار و بااخلاق و دانشمندم «دکتر محمّدعلی­شاه سیّد» که بانیِ آشناییِ من با دوستِ فرزانه­ی دیگری به نامِ «دکتر محمّد امین زوّاری» شد. اکنون باید دکتر علی­شاه مشغولِ تدریس در دانشگاهِ کویته­ی پاکستان باشد و دکتر زوّاری خوشبختانه همچنان در دسترس است؛ در تهران. این دکتر زوّاری که پیش­تر نیز او را به مخاطبان این وبلاگ معرّفی کرده بودم، بسیار کوشا و اهلِ مطالعه است. به شکلِ غبطه­انگیزی پویاست و سرش درد می­کند برای یافتن و خواندنِ کتبِ تازه به بازار آمده در حوزه­ی ادبیات. هم­او بود که به محضِ چاپ شدنِ «باغِ بی­سایه» قلم برداشت و با بزرگواریِ تمام، یادداشتی بر آن نوشت. من از این بابت، سپاسگزاریِ بزرگی به او بدهکارم. حرف­های نگفته و شعرهای نشنیده را برای روزهای بعد می­گذارم و امروز با یادداشتِ ایشان به شما سلام می­گویم:

 

 

دکتر محمد امین زواری

نگاهی از آسمان به جهان!

 

 

(توجه: نوشته­ی زیر، ماحصل نگاه اوّل به مجموعه­ی شعر «باغ بی­سایه» سروده­ی محمّدجواد آسمان و بالطّبع تحت تأثیر شیفتگی موجود در اولین نگاه است. بنابراین اگر در روزی دیگر، در نوشتاری دیگر، یکسره خلاف گفته­های امروز و این ساعت خود چیزی گفتم، بر من خرده نتوان گرفت. از آن مهم­تر، با یک نگاه اولیه، هیچ نقدی سامان نمی­گیرد و این نوشته هم فقط توصیف است.)

باغ، می­تواند بی­سایه باشد؟ اگر معمار باغ، محمّدجواد آسمان باشد، می­تواند. این باغ متفاوت، دومین مجموعه­ی شعر «آسمان» در تقویم واقعی­ست امّا در تقویم آرمانی فعالیت ادبی، بنا به گفته­ی خود شاعر، این اوّلین مجموعه­ی اوست و این یعنی این­که این مجموعه، دلی و جوششی­ست نه سفارشی. به عبارت دیگر، تصویر تمام­قد وجود هنری شاعر را در این مجموعه، و تاکنون فقط در این مجموعه، می­توان دید.

آنچه که در یک تورّق گذرا، فوراً نظر خواننده­ی «کتاب» باغ بی­سایه را جلب می­کند، نام­ها و عنوان­هاست؛ عنوان کتاب، عنوان دو بخش کتاب، عنوان شعرها و حتّی عنوان بخش­های مختلف کتاب. آسمان شعر گفتن را از طرح روی جلد و انتخاب عنوان مجموعه آغاز کرده و در صفحه­ی «تقدیم» ادامه داده و از «فهرست» کتاب نیز چشم نپوشیده است. فهرست به «نشانی» تبدیل شده تا خواننده بداند که باید سفر کند و این بخش از کتاب به او کمک می­کند تا گم نشود و مقصد را بیابد. نشانی، با عنوان کتاب(باغ...) تناسبی دارد. در تک­تکِ اشعار نیز، عنوان شعرها، بخشی از تناسب­ها، تداعی­ها و تصویرسازی­ها را بر دوش می­کشد و تلاش بسیار شده است تا عنوان­ها جان­دار و پرمایه باشند و نقشی پررنگ در ساختمان شعر داشته باشند.

کتاب، به دو بخش تقسیم شده است؛ «خواب­های سلیمان»، نام بخش اوّل کتاب است که  اشعار سپید و نیمایی آسمان را در خود جای داده است و «هیاکلِ ویران»، بخش دوم کتاب، دربرگیرنده­ی غزل­های شاعر است. «سلیمان» و «هیاکل» را که دیدم، حدس زدم شاعر برای بیان رؤیاها و خیالات شاعرانه­ی خود و شاید هم القای پیام خاصی، به سراغ قصّه­ها و اسطوره­های توراتی رفته باشد و صد البته از راه قرآن و قصّه­های قرآنی. به سراغ شعرها که رفتم و بسامد بالای عناصر مربوط به قصّه­های حضرت یوسف(ع) و موسی(ع) و سلیمان(ع) را دیدم، این حدس تقویت شد. به ویژه این­که یکی از غزل­های بخش دوم کتاب با ردیف «یوسف» ساخته شده است. این، نشان می­دهد که آسمان، شاعری­ست دین­مدار و دین­اندیش و مطالعات و تأملات او در متون دینی، در پس زمینه­ی ذهن او حضوری قوی دارد و شاعر به طرزی هنرمندانه، از این دانسته­ها در ساختنِ تصاویر و بیانِ تخیّلیِ خود بهره گرفته است. «خواب و رؤیا» در سراسرِ اشعارِ محمّدجواد آسمان حضور دارد، همان­قدر که این عنصر در ساختمان منظومه­های عاشقانه­ی کلاسیکِ فارسی مهم است، همان­قدر که این عنصر در داستانِ یوسف و زلیخا نقشِ محوری دارد.

 تصویرسازیِ قوی در بافتی مبتنی بر ایجاز، باعث می­شود، خواننده روی اشعار مکث کند، تأمل کند و به تناسبِ آن، از تأخیرِ دریافتِ پیش­آمده، به لذّتِ درکِ ادبی برسد. ببینید:

«هُزوارش»

می­گویی نه، می­گویی نه، می­گویی نه

می­شنوم آری، آری، آری...

چه در شعرهای نیمایی و سپید و چه در غزل­های کلاسیک، آسمان به تصویرسازی توجّه نشان داده است و صرفاً «حرف» به خوردِ خواننده نمی­دهد. نوع تصویرها، پس­زمینه­ی ذهنیِ شاعر و «حرف»های او با غزلِ کلاسیک همخوانیِ بیشتری دارد و بی­دلیل نیست که کفه­ی بخش دوم کتاب به نظرم سنگین­تر از بخش اول است؛ اگرچه در بخش اول نیز نمی­توان او را ناموفّق محسوب کرد.

بی­شک، عشق، محورِ دفترِ شعرِ «باغِ بی­سایه» است. ادبیات فارسی، به هردلیلی، بیانِ عاشقانه­ی جهان است و گویا برای عاشقانه­گفتن و عاشقانه­سرودن ابزارهای بیشتر و بهتری دارد. آسمان نیز، حتّی آنجا که دغدغه­هایی اجتماعی را طرح می­کند، بیشتر، از عشق می­گوید:

ما هنوز عاشقِ هَمیم

فریبِ رفتنت را نخور.

اتّفاقی نیست که روزِ تولّدم

مردی با بویِ ادکلنِ من از کنارِ تو رد شود

اتّفاقی نیست که من امروز در «سبزه­میدان»

عاشقِ دخترکی افغان شوم با کفش­هایی شبیهِ کفش­های تو

دخترکی که پس از قرن­ها دوباره اصفهان را فتح کرده است،

به من می­گوید:

«جنگ بالاخره تمام می­شود و ما برمی­گردیم

امّا منفجر می­شوند مین­های باقی­مانده

تا سال­های سال...»

در انتهای کتاب، شعری تُرکی خودنمایی می­کند. آسمان، دوتا زبانِ مادری دارد؛ زبانِ ترکی که رسمی نیست، و فارسی، که زبانِ شعر و ادبِ اوست. تمایلِ انسان به زبانِ مادری، بسته به شرایطِ اجتماع، با شدّت و  حدّتِ متفاوت، بالاخره بروز و ظهور می­کند همان­طور که در دفترِ شعرِ محمّدجواد آسمان، همانندِ خورشیدِ در حالِ طلوع(و شاید هم غروب)، خود را در انتهای دفترِ شعر، نشان داده است. شعر و ادبیاتِ تُرکی در هراتِ دورانِ تیموری پاگرفت و امیرعلی­شیر نوایی ـ که بی­شک از خادمانِ برجسته­ی زبان و ادبِ فارسی­ست ـ شعر و ادبیاتِ تُرکی را حمایت کرد. در دروانِ صفوی، ادبیاتِ تُرکی فرصتِ حضور در ایران را به دست آورد و قوی شد و بعدها در عثمانی راهِ کمال پیمود. ادبیاتِ تُرکیِ کلاسیک، بخشی از غنامندی و ادبیّتِ خود را مدیونِ ادبیاتِ فارسی­ست و شاعرانِ اوّلیه­ی تُرکی، بیشتر ذولسانین بوده­اند. 

شعرِ آسمان، عیب و ایراد ندارد؟ قطعاً خالی از ایراد نیست. امّا این نوشته ظرفیتِ بررسیِ نقّادانه را ندارد و این مهم بماند برای زمانی که وقتی درخور برای خوانشی از نوعِ دیگر وجود داشته باشد. این را همین­جا بگویم که شعرِ آسمان، ارزشِ خواندن و وقت­گذاشتنِ جدّی و کشف­های زیباشناختیِ فراوان را دارد. شعرِ زیر شاید خوب­ترین شعرِ آسمان نباشد امّا از نظرِ زمانی، از «نو»ترین­های اوست و من به­خاطرِ محورِ عمودیِ محکمِ غزل، از آن خوشم آمد، شما را نمی­دانم:

«مثلِ این­ها...»

مثلِ این­که زنی بچّه­ی مُرده زاییده باشد

لاشه­ی بچّه­اش را به چشمِ خودش دیده باشد

مثلِ آن گوسفندی که گیج از تقلّایِ جُفتَش

بَه­بَهی گفته باشد به قصّاب و خندیده باشد

مثلّ روحی که در روزِ تدفینِ خود اتّفاقاً

اندکی خاک هم رویِ تابوت، پاشیده باشد

یا عقابی که از ترسِ یک­عمر بی­آسمانی

با نوکش بالِ افتاده در دام را چیده باشد

... مثلِ این­ها، دقیقاً شبیهِ همین­هاست حالم

بی که در چشمِ من قطره­ای اشک لرزیده باشد

رفت، امّا نگفتم نرو... رفت و چیزی نگفتم

از پریشانی­ام کاش چیزی نفهمیده باشد ...

 

  نوشته شده در  Fri 25 Sep 2009ساعت 12:26  توسط محمد جواد آسمان  | 

بروتسکی

 

 

 

 

درود بر همگی

سال­های سکونت در کوی دانشگاه برای من تلخی­ها و شیرینی­هایی داشته است. تلخ­ترین خاطره­ی من بی­تردید حمله­ی وحشیانه­ی گاردِ ویژه­ی پلیس به دانشجویانِ بی­دفاع حق­گو و حق­جو در بامدادِ بیست­وچهارمِ خردادِ امسال بود. شیرین­ترین خاطراتم هم به گپ­وگفت­ها و آشنایی­ها و شب­نشینی­هایم با دوستانِ دانشجو مربوط می­شود و برجسته­تر از همه، یافتنِ دوستانِ خوبی از کشورهای دیگر که در ایران تحصیل می­کنند؛ «عزیز مهدی» و «سوبهاش کومار» و «راج نش» از هندوستان، «رستم آی­محمّدُف» و «بزرگ­مهر» از تاجیکستان، «محمّدعلی­شاه سیّد» و «بلال­احمد ساسولی» از پاکستان، «دلبر تاشماتاوا» از روسیه، «ویصل باشچی» و «کریم گلبتکین» از ترکیه، «آنا برزینا» و «ایرینا» از اوکراین، «الکساندر چلوخودزه» از گرجستان، «باستیان زولینو» از اندونزی، «محمّدامین زوّاری» و «افضل­خان احمدی» و «محمّد واعظی» از افغانستان، «زوزل» از کوبا، «مدرید» از بوسنی، «صفدر» و «فریبا» از آذربایجان، «ویته» از دانمارک، ...

یکی از کارهایی که در فرصتِ آشنایی با این دوستان دست داد، ترجمه­ای بود که خانم تاشماتاوا به پیشنهادِ من از اشعارِ روس انجام دادند. کش­وقوس­های این ترجمه حدودِ دو سال طول کشید. ترتیبِ کار این­گونه بود که شاعر به شاعر پیش می­آمدیم و ایشان برترین آثارِ هر شاعر را رصد می­کردند و گیر می­آوردند و ترجمه­ی تحت­الّلفظیِ آن را با من در میان می­گذاشتند. انتخاب نهایی برای کارِ بیشتر، بر عهده­ی من بود و پس از آن، هر شعرِ منتخب را در چند جلسه بررسی می­کردیم، و بازسُرایی و بازنویسیِ نهایی را من در خلوتِ خودم انجام می­دادم. همه­ی تلاش­مان را کردیم که ترجمه­ها به بهترین نحو و دقیق­ترین صورت عرضه شود ...هرچند تجربه­ی نخستِ هردومان بود و قدمِ نخستین. حاصلِ کار، سی­ویک شعر شد از شانزده شاعر. این­روزها در حالِ ادیتِ نهاییِ این شعرها هستم تا ناشرِ منصفی برای­شان پیدا کنیم. همین­جا از صبر و همّتِ خانمِ تاشماتاوا که کارِ اصلی را انجام دادند و خسته و وازده نشدند سپاسگزارم. از دوستِ خوبم خانمِ آزاده طاهایی هم بی­نهایت ممنونم که بی­دریغ، زحمتِ بازبینیِ این شعرها را قبول کردند.

با این مقدّمه، شما را به خواندنِ پنج شعر از این شعرها میهمان می­کنم. نقل و درج این شعرها در هرجا، با ذکر نام مترجم که همانا خانم دلبر تاشماتاوا باشد، بلامانع است. هر پنج شعر، از سروده­های «ایئوسیف آلکساندرُویچ بروتسکی» (*)، شاعر معاصر روس و برنده­ی جایزه­ی نوبل ادبیّات(1987) است. او در 24 می 1940 در «سن­پترزبورگ» (**) به دنیا آمد و در 28 ژانویه­ی 1996 در «نیویورک» درگذشت.

 

 ..................................................

شعر اول: نقّاش

 

ایمان داشت

به جمجمه­ی خود

ایمان داشت.

نهیبش می­زدند: «احمق نشو!»

امّا تنها دیوارها ویران می­شد

و جمجمه،

             همان­طور که معلوم شد،

جان­سخت بود.

او فکر می­کرد

پاکی

پشتِ همین دیوارهاست

و دیوار که فروریزد،

ادامه­ی راه آسان است.

 

سیگارهای ارزان

از خودکُشی نجاتش دادند

بعد، مُدام

در روستاها وُ جاده­های زرد و بی­انتها ­پلکید

و هنرمندانه نقّاشی ­کرد

بر دیوار کلیساها

مریم و یهودا را.

و بعدتر، کشاورزان پیر، در جاده­های غبارآلود

چنان که شأن او اقتضا می­کرد

به خاک سپردندش؛

کسی دعایی بر گورش نخواند

فقط روی جسدش خاک ریختند...

 

امّا همچنان، هنوز،

روی زمین باقی ماندند

مریم­ها

یهوداها...

 (1962)

 

 ..................................................

شعر دوم: تندیسِ «پوشکین» (***)

 

سکوت

و سپس، هیچ واژه­ای.

پژواک

و همچنان خستگی، خستگی، خستگی...

 

سُروده­هاشان را با خون تمام می­کردند

و با صدایی مرگ­آلود

نقشِ زمین می­شدند.

آن­گاه، با دقّت و درنگ

خیره می­ماندند.

وجودشان پُر می­شد از سرما،

از حسّی شگفت.

آن­گاه، حاضران و پزشکانِ پیر

با نومیدی خم می­شدند روی صورت آن­ها.

آن­گاه،

در آسمانِ بالاسَر

ستاره­هایی لرزان سُرود می­خواندند.

آن­گاه،

در آسمانِ بالاسَر

نسیم­ها از حرکت می­ماندند...

 

بلوارِ خلوت و هوهوی کولاک

بلوارِ خلوت و تندیسِ شاعر

بلوارِ خلوت و هوهوی کولاک

و سری که با خستگی خم شده...

 

آه... در چنین شبی،

پهلو به پهلو شدن در رختخواب،

بسیار دلنشین­تر است از ایستادن

بر سکّوی افتخار!

(از دفتر «اشعار و روایت­های منظوم» بی­تاریخ)

 

 ..................................................

شعر سوم: سانِت (****)

 

اوّل، قارچ­ها در می­آیند

بعد، باران می­گیرد.

...کاش دستِ­کم یک­نفر بتواند زیر این باران

خیس شود!

 

در هر صورت،

من که همچنان، بارها در اینجا خواهم نشست؛

در این کافه­ی دودگرفته­ی زیرزمینی

اینجا که جوانکان سُرخ­رو

                      معلوم نیست از یارانِ «خوش­بَر و رو»شان چه می­خواهند

اینجا که صدای کشدار و بَمی در نوار

بی­شرمانه نامِ زنی را فریاد می­­کند

زنی که دیگر هرگز کسی

به زیر چرخ کبود برَش نخواهد گرداند...

آری، من همچنان، بارها در این گوشه خواهم نشست

و بی­­دغدغه فکر خواهم کرد

که «آخر چه؟!»

 (1970)

 

 ..................................................

شعر چهارم: آزادی

 

آشنا شدن

          با یک خانمِ زیبا،

تندتر گاز دادن

          هنگامِ عبور از کنارِ دیوارِ زندانی که سه سالِ آزگار

          پشتش آب­خنک خورده­ای،

چالاپ­چولوپِ آبِ چاله­چوله­های خیابان

          در زیرِ چارچرخِ سواری،

و جولانِ بطریِ تگَری در سبد...

...آزادی یعنی همین!

 

دماغ را قلقلک می­دهد نسیمِ رودِ «نِوا» (*****)

و یادِ بستگان، فکر را متلاشی نمی­کند.

 

...آخ که فقط یک هم­وطن

فقط هم­وطنِ من

زیباییِ این شعر را می­فهمد.

(1972)

 

 ....................................................

شعر پنجم: پلِ «پراچِچنی» (******)

 

امروز

روی این پل

روی پلِ «پراچِچنی»

ماهی­گیرِ آشفته­ای با عقده­ی نارسیس (*******)

خیره به عکسِ لرزانش

به تکان­تکانِ قلّابش بی­اعتناست.

آه، پلِ «پراچِچنی»...

پلی که روزی، من و تو رویَش

شبیهِ دو عقربه­ی ساعت

درست، قبل از آن­که

                        ـ برای یک روز، نه... ـ

برای همیشه جدا شویم،

همدیگر را در آغوش کشیدیم،

در ساعتِ 12.

 

ماهی­گیر، در رودخانه پیر و جوان می­شود؛

گاهی نشاطِ جوانی در پوستِ کشیده­ی او،

گاهی چروک بر پیشانی­اش.

او جای ما نشسته وُ حق دارد!

امروزه­روز، هرچه که تنهاست، سمبُلِ جهانِ جدید است

بُنچاقِ فتحِ فضا این است...

 

بگذار او آرام خیره بماند

بر رودخانه­ی ما.

حتّا بگذار خودش را در آن بیابد.

حق دارد او که این رود را داشته باشد

مانند خانه­ای

که آیینه­ای به آن ببرند امّا

هرگز در آن

زندگی­ اتّفاق نیُفتد.

(1968)

 

.................... پی­نوشت­ها:

*)

Ио́сиф Алекса́ндрович Бро́дский

**) سن پترزبورگ، دومین شهر بزرگ روسیه پس از مسکوست که در منتهی‌الیه شمال‌غرب این کشور واقع شده است. این شهر بر کرانه­ی رود «نِوا» در شرق «خلیج فنلاند» قرار گرفته و پیش از مسکو به مدّت دو سده پایتخت روسیه بوده است. نام «سن­پترزبورگ» که به دستور « امپراتور؛ پتر» و به یادِ یکی از قدّیسان به نامِ «پترُسِ مقدّس» بنا گردید و امروزه مرکز فرهنگی روسیه به شمار می­آید، پس از انقلاب اکتبر مدتی به «پتروگراد»، سپس به «لنین­گراد» و پس از فروپاشی شوروی دوباره به همان «سن­پترزبورگ» تغییر یافت.

***) آلکساندر سرگئیویچ پوشکین، شاعر و نویسنده­ی سبک رومانتیسیسم روسی که در مسکو زاده شد و در سن­پترزبورگ از دنیا رفت. او را بنیان­گذار ادبیات مدرن روس می­دانند.

****) Sonnet، یکی از قوالبِ شعریِ متداول در اروپاست که ریشه در اشعارِ کهنِ ایتالیا و جنوبِ فرانسه دارد. در این قالب از شعر که چهارده­سطر دارد، قافیه­بندیِ سخت­گیرانه­ای حکم­فرماست.

*****) نامِ رودی در شمال­ِغربِ روسیه که شهرِ سن­پترزبورگ بر کرانه­ی آن است.

******) نام یکی از پل­های متعدّد شهر سن­پترزبورگ است.

*******) نارسیسیسم یا عقده­ی نارسیس، به معنای خودشیفتگی­ست. این اصطلاح روان­شناختی، بر اساس افسانه­ای وضع شده است که در آن، قهرمان افسانه (نارسیس) در آب برکه می­نگرد و عاشق زیبایی و کمال خود می­شود.

 

  نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 0:55  توسط محمد جواد آسمان  | 
روی پل آلما چه می کنید خانم؟ آزاده طاهایی

 

 

 

درود بر همگی

دوستانِ خوب، پناه و التیامِی برای غربتِ انسان در زندگی هستند. من هیچ­وقت در زندگی­ام به­اصطلاح «رفیق­باز» نبوده­ام ولی بی­تردید یکی از بخت­های بزرگم آشنا شدن با دوستانی بی­همتا بوده است. یکی از این دوستان، خانم دکتر آزاده طاهایی­ست. ایشان شاعر و پزشک­­­اند و ساکنِ پاریس. برای من آگاهی و طرزِ نگاهِ ایشان به زندگی بسیار مغتنم و راه­گشا و الهام­بخش بوده است و به این سبب به نوعی به ایشان مدیونم. من شعرهای خانمِ طاهایی را اگر نگویم بیشتر از شعرهای خودم، اندازه­ی شعرهای خودم دوست دارم. بخشی از سروده­های آزاده طاهایی، امسال از سوی انتشاراتِ آهنگِ دیگر با نامِ «رویِ پُلِ آلما چه می­کنید خانم؟!» چاپ شد. هم مطالعه­ی این مجموعه­ی شعر و هم مطالعه­ی رمانِ «سفرکرده­ها» نوشته­ی همسرِ فرهیخته­ی ایشان آقای حسین نوش­آذر (نشرِ نی) را به دوستانم توصیه می­کنم.

پیش­تر وعده داده بودم که تعدادی از یادداشت­ها و نقدهایی که دوستان بر کتاب «باغِ بی­سایه» نوشته­اند را بر روی این صفحه بگذارم. یکی از کسانی که پیش از انتشارِ کتاب، شعرها را برای­شان فرستادم تا نظرشان را جویا شوم، همین خانمِ طاهایی بودند. خانم طاهایی با بزرگواری خواهشِ من را پذیرفتند و شعرها را خواندند و یادداشتی هم نوشتند. البته کتابی که در آن مقطع برای چاپ آماده شده بود، تا آمد چاپ شود هزار چرخ خورد و به هزار علّت از هزارتوی نظراتِ هزار نفر ـ خواسته یا ناخواسته ـ گذشت. متنی که در زیر خواهید خواند، یادداشتی­ست که خانمِ طاهایی با فروتنی بر رویِ آن شعرها نوشتند. همین فروتنی هم یکی از خُلقیاتِ غبطه­برانگیزِ خانمِ طاهایی­ست. وقتی که با ظرافت­های شعر ایشان روبه­رو شوید، خواهید دانست که چقدر در این یادداشت فروتنی کرده­اند. از خانمِ طاهایی برای همیشه ممنونم و این متن را که برایم بسیار عزیز است، با شما به اشتراک می­گذارم...

 

سلام آقای جوادِ آسمانِ عزیز

تأخیر داشتم. زندگی گاهی عقب می­افتد. گاهی جلوتر از طاقت و خواسته­ی ما پیش می­رود. کم­تر موقعی پیش می­آید که زندگی رفیق است و سایه­به­سایه با ما در راه قدم برمی­دارد. همه­ی این روزها، یعنی هفت­روزی که گذشت، می­خواستم برای­تان بنویسم. امّا هفت روزِ هفته به دویدن و نشستن و شنیدن ودویدن و دیدن و برخاستن گذشت تا امروز که هشت­روز از زمانی که دفتر شعرتان به دستم رسید می­گذرد. دیشب باز به سراغش رفتم. و دوباره از نو خواندمش. خواستم همان دیشب بنویسم. فایل سفیدی را هم باز کردم تا بنویسم. امّا چه داشتم که بنویسم؟ من که منتقدِ شعر نیستم. وزن­ها را نمی­شناسم. چرخش­های زبانی را نمی­شناسم. تاریخِ شعر را نمی­شناسم. تاریخ خودم را به­زحمت به خاطر می­آورم. شعرتان را به چه کسی یا چه کسانی جز خود شما می­توانستم تطبیق بدهم؟

من پزشک هستم. کارم درمان است. نشانه­های بیماری را می­شناسم. می­دانم سلامتی رنگ و بویش چیست، خطوطش چه­شکلی­ست. بیماری را می­شنوم. حس می­کنم. اشتباه هم می­کنم. امّا وقت­هایی هم هست که چشم­هایم درست می­بینند و دستِ بیماری برایم رو می­شود.

به سراغ  دفتر رفتم و نبضش را در دست گرفتم. نبض شعر شما شاعرانه می­زد. یعنی جنسش از شعر بود. دروغ نبود. کلاه­برداری و دبنگ و ترفند و قمار با کلمات نبود. خود شعر بود. همان­طور شاعرانه. گاهی تند، گاهی آرام، گاهی آهنگش نامنظّم می­شد و یک خط در میان می­زد. امّا در همه­ی ضربانش شعر بود. زنده بود و جریان داشت. دروغ نبود.

گاهی کودک بود و محض. مثل این:

بارانِ ساده‌اي باريد؛

آسمان به بركه رسيد و ماه

سهمِ ماهي شد.

گاهی عاشق بود. مثل این:

بیا قدم بزنیم ... بیا / زمین، بزرگ است

عشقِ ما به کسی بَر نخواهد خورد

جیبِ پالتویِ من

برای دستِ تو جا دارد.

گاهی صوفی بود. مثل این:

گيسويِ                لا...)

پريشانِ                اِلّا

آبشارِ                هَ

معلّقِ             اِلا

دووووود...(لا

خَلسه‌ي قهوه‌خانه

هنگامِ اذان!

در راه گم شده بود:

من از همين فنجان ريشه بسته‌ام. امّا ـ

درست رويِ سايه‌ام ايستاده‌ام؛

... امّا از دست‌هاي خودم بالا رفته‌ام.

راه را پیدا می کرد:

ستونِ فقراتِ دايناسورهایِ پاریسِ ماقبلِ تاریخ،

چند مُهره داشت؟؟

... صبر داشته باش نازنينِ من

به تو مي‌گويم

فقط

تو اوّل، خط‌هاي اين برگِ خشكِ چنار را

خوب نگاه كن و به من بگو

بهار در سرزمينِ من دقيقَن چه ساعتي

آغاز خواهد شد؟!

گاهی ناتوان. کمی خسته بود. شاید زیاد:

ناغافل

اسمِ خودم را بر خودم ديدم و

پلك‌هايم را بستم و

سه‌بار، سه­بار، سه­بار،

ها  كردم به آينه‌هايي كه بِهِم آويزان بود

و فوت كردم به دست‌هاي لرزانم

به دست‌هاي لرزانم فوت كردم فوت ...

... كه از پروازِ شب‌پَره

                   ردّي به جا نخواهد ماند!

جایی قاطع:

قصدم مزاحمت نبود

دردي كه در كشيدگيِ اندامش داشت،

من را به كُشتنش واداشت؛

خيره در چشم­هایَش

فقط آهسته پرسيدم:

                   آهاي انجيرِ پير!

                   باغِ معلّق مي‌داني چيست؟

و كُشتمش!

سوگوار. به ملاقاتِ مرگ رفته بود:

پسرِ صاحبخانه آمده می­گوید

غروب قرار است تابوت بیاورند

بیا برویم تماشا

می­روم

نه به این امید که تو را بیاورند

می­خواهم وسطِ جمعیت

درست آن لحظه که بُغضِ مادرم می­ترکد،

ضامنِ سؤالم را بکشم...

گاهی پرخاش­گر و عاصی. عصبی:

من خودم پشتِ پیراهنِ راه­راهم گیر افتاده­ام

اگر قیافه­ی من شبیهِ پدرسوخته­هاست،

خُب لابُد پدرسوخته­ام!

از شب چه توقُّعی داریم

که سیاه باشد

که سیاه نباشد

خوبی چیست؟

بدی چیست؟

مرا در حیرتِ بی­پاسخیِ جهان رها کنید

یک زخم بود؛ یک زخمِ قدیمی که تازه مانده بود، باز...  :

من احتیاج داشتم از ازل به استفراغ

دارم به سِقط

من در تمامِ این مدّت

دلپیچه­ام را پنهان کرده بودم

هرروز ظهر

زردابه­ی این زخم را می­دیدم و در تمامِ این مدّت

دلپیچه­ام را پنهان کرده بودم که می­گوید:

«از این هتل باید مرخص شد!»

من فقط احتیاج داشته­ام به خالی­شدن

گاهی داشت می­مُرد:

كتفم چسبيده به سيمانِ يخ‌زده

تنم مُچاله در اين پيرهنِ چارخانه

چشم‌هام به آجرهاي سي‌وسه‌پُل ...

          به دودِ سبزي كه از تنه‌ي درختان بلند است ...

          به پرنده‌هاي بينِ ابرها ...

          به ليزيِ دستِ ماهي‌گير، بوي گَندِ هرچه ماهي‌ست

گاهی تمام کرده بود. مُرده بود:

ـ حرفی ندارم ـ

تا از خونِ من بمکید ای پشه­های نازنین!

زیرا من ممکن است امشب صمیمانه ایدز داشته باشم!!

و فردا به جنگ فرستاده شوَم

پس حرفی ندارم

فقط می­شُمارم

نشمارم؟

مَثَلَن این پایین

همین تابلو را ببینید؛

برگی در حوض افتاده است

امّا در حاشیه­ی میدانگاه

سَکّویی برایِ نشستنِ من نیست...

نیست خُب!

می­بینید آقای آسمان؟! می­بینید چقدر دست­مان خالی­ست؟ ما به­جز این کلمات، چیزی نداریم که به همدیگر بدهیم. ما شاید به حرمتِ همین کلمات است که زنده­ایم.

نوشتید که اگر خواستم متن را تغییر بدهم و یا پیشنهاد دیگری کنم. دستم بشکند اگر بتوانم. وقتی حسّی، ثانیه­ای، مکانی، در جلدِ بندی رفت، دیگر رفته است. شعری متوّلد شده است. اگر خواستید خودتان بخوانید و زندگی کنید و ببینید و انتخاب کنید و شعرهای دیگر بگویید. و یا اگرحرف­هایم خواسته­ی مطلوبِ شما را برآورده نمی­کند و انتظارتان از خوانشِ من چیز دیگری بود، بروید به سراغ یک منتقد و یا ویراستارِ شعرِ زبردست. تعدادشان کم نیست و خوشبختانه هستند. از نگاه من، شعرهای­تان، شعر هستند و ناب هستند و فردیت دارند. و پُر هستند از درک و لحظاتِ کشف. چطور می­توان در آن­ها دست برد؟ فرض کنیم که در شعری، بندی ناقص و زشت و بی­موقع باشد. اینطور نبود و نیست. گیرم که باشد. مگر چه می­شود؟ من که به­خدا نوزادانِ عقب­مانده و ناهنجار را بیش از همه  دوست دارم.

شعرها را خواندم و نفس کشیدم. بگذارید شعرهای­تان را دیگران هم بخوانند. شما می­دانید و می­توانید. پس بنویسید و قسمت کنید.

با دوستی، آ. ط.

December 7, 2008

 

  نوشته شده در  Sun 20 Sep 2009ساعت 4:58  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

امّا، خانُم!

 

اصفهان، آن­قدر کوچک هست هنوز،

که بالِ آبیِ پرنده­ای را نبیند ـ

که تمامِ روز از آسمانش می­گذرد.

 

من

    جاده­هایِ کفِ دستم را می­شناسم؛

از این لب­های همیشه­خشک، تاحالا بوسه­ای زنده نشده

در چشمم برف می­آید و در شهرم کلاغی نمی­پَرَد...

 

بهتر است چشم از این دفترِ نقّاشی بَرداریم خانُم!

 ببَریم شهرِ تو...

که در آن، باران، خشک نمی­بارد.

که خونِ غزل در رگ­های توست.

که در آن دفتر هم آن­قدرها بزرگ هستی

که حق داشته باشی

                                با من مهربان نباشی...

                                      من را کنارِ خودت نکِشی

                                   من را نکِشی کنارِ خودت

                                                     کنار بکِشی...

7 آذر 1381

 

  نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت 19:51  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

سناریویی بر اساسِ خواب

 

چقدر گفتم

برای آدم­های تویِ فیلم، گریه نکن مادرِ من!

کارگردان به ما می­خندد.

نشنیدی آخرین جمله­ی فیلم را؟

ـ «این کوچه بُن­بست نیست

  آخرِ این کوچه، دریاست!»

 

چرا گریه می­کنم؟؟

چرا گریه نکنم؟ تو که نمی­دانی!

اشکم را پاک کن، دستم را بگیر

امّا بگو کجا برویم؟

کجا برویم از دِهی که دریا فتحش کرد؟

سرم را بچسبان به سینه­ات

که خوابِ بدی دیده­ام

نگو که خواب گریه ندارد، دارد!

دریایی از جیوه در برابرِ من بود

همزادِ خونسَردم داشت در آن دست و پا می­زد

و ما نمی­دانستیم از غرق­شدن فرار کنیم یا از صیّادان...

بغلم کن، نجاتم بده

گریه نکن، قول بده

تو را به خدا، در نمازِ فردا صبحَت

دیگر برای سیاستمداران دعا نکن مادرِ من!

خدا به ما می­خندد...

22 مهر 1384

 

  نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 13:37  توسط محمد جواد آسمان  | 
باغ بی سایه - محمد جواد آسمان

درود بر همه­ی دوستان

من تا به حال دو دفترِ جدّیِ شعر به چاپ سپرده­ام. جدّی که می­گویم، یعنی برای خودم جدّی­ست نه لزوماً برای هر که و هر چه در بیرون. یکی «تجربه­های تا حالا» بود که در سال 1381 از سوی «انتشارات منوچهری تهران» عرضه شد، و دومی همین است که تصویرِ روی جلدش را بالا می­بینید؛ «باغِ بی­سایه» که امسال «نشر دفتر شعر جوان» چاپش کرد.

این کتاب، دو فصل دارد؛ نخستین پاره­اش که 7۳ شعرِ سپید (وچند نیمایی) را در خود جا داده، «خواب­های سلیمان» نام دارد. فصلِ دیگر، نامش «هَیاکلِ ویران» است و شاملِ 30 غزل. در زمانِ دیگری، دو سه تا از یادداشت­ها و نقدهایی که دوستان بر این کتاب نوشته­اند را اینجا خواهم گذاشت. فعلاً آمدم که بگویم در فروشگاه­های زیر، دسترسی به این کتاب ممکن است:

ـ تهران، میدان انقلاب، خیابان انقلاب، تقریباً روبه­روی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقه­ی منفیِ یک، فروشگاهِ مرکزیِ خانه­ی شاعرانِ ایران.

ـ اصفهان، خیابان آمادگاه، روبه­روی مهمان­سرای عبّاسی، طبقه­ی بالا، فروشگاه کتاب کمند.

ـ اصفهان، دروازه­دولت، ابتدای خیابان چهارباغ به سمتِ سی­وسه­پل، فروشگاه فرهنگ­سرای اصفهان.

ـ اصفهان، خیابان چهارباغ، بینِ دروازه­دولت و خیابانِ شیخ­بهایی، دو فروشگاهِ «شهسواری» و «مشعل».

 

  نوشته شده در  Fri 4 Sep 2009ساعت 23:24  توسط محمد جواد آسمان 

 

وقت‌‌ها

 

وقت­هایی شده

 که در رختخوابِ پیش از خوابَت

     در تیک­تاکِ ساعت

 هِق­هِقِ مرا شنیده باشی

 دلهُره­های مرا

   از فردامان

 دیده باشی

 

وقت­هایی هست

 که در آغوشِ رختخوابِ پس از خواب،

     با چشمِ خیس، لبخندِ تو را می­شنوم

 که برخاسته­ایّ و رفته­ایّ و

     از آشپزخانه،

 به من صبح­بخیر می­گویی...

 

3 فروردین 1383

 

  نوشته شده در  Thu 3 Sep 2009ساعت 8:59  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

بيراهه‌هاي راه

 

ناغافل

اسمِ خودم را بر خودم ديدم و

پلك‌هايم را بستم و

سه‌ بار، سه بار، سه بار،

«ها» كردم به آينه‌هايي كه بِهِم آويزان بود

و فوت كردم به دست‌هاي لرزانم

به دست‌هاي لرزانم فوت كردم فوت ...

... كه از پروازِ شب‌پَره

                   ردّي به جا نخواهد ماند!

 

در لحظه اتّفاق مي­اُفتد

و پيش از آن‌كه چشم باز كرده باشي؛

«دو نيم بايد مي‌بودم من

                             براي گريان خنديدن

                             براي            ديدن...»

كه آسمان از بُغضش به منِ بي‌سرزمين پناه آورد

             ...كه دست‌هايم را بخشيده بودم

                                      غِفلَتاً!

29 فروردین 1379

 

  نوشته شده در  Sat 29 Aug 2009ساعت 23:4  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

Euthanasia

 

زندگي‌اش مرگ بود ...

مثلِ شيطاني كه رمضانِ بدي را پشتِ سر گذاشته باشد،

عبوس و تنها بود

 

مي‌خواست

در باد

دست‌هايش را گرم كند

خوابش بُرد ...

انگشت‌هايش آتش گرفت ...

 

قصدم مزاحمت نبود

دردي كه در كشيدگيِ اندامش داشت،

من را به كشتنش واداشت

 

خيره در چشم هایَش

فقط آهسته پرسيدم:

                   آهاي انجيرِ پير!

                   باغِ معلّق مي‌داني چيست؟

و كشتمش!

 

2 بهمن 1380

 

  نوشته شده در  Sun 23 Aug 2009ساعت 16:40  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

درود بر دوستان

گمانم سال ۸۱ بود که من این شعر را در جشنواره­ای دانشجویی در دانشگاه صنعتی اصفهان خواندم. بهانه­ی آن جشنواره، پاسداشتِ «شهریارِ مندنی­پور» داستان­نویسِ معاصرِ بود. یادم می­آید «مریم هوله» و «هومنِ عزیزی» هم میهمانِ آن برنامه بودند و شعری که مریم خواند، حسابی مجری را دستپاچه کرد! در آن برنامه، «علیِ خدایی» که یکی دیگر از داستان­نویس­های خوبِ روزگارِ ماست، گفت که این شعر را بسیار دوست داشته است. الآن فکر می­کنم شهریارِ عزیز در آمریکا در حالِ گذراندنِ فرصتِ مطالعاتی­ست. او بسیار به من لطف داشت و داستانی از من (به نامِ بوروکراسی) در مجلّه­ی وزینِ «عصرِ پنجشنبه» چاپ کرد. دیشب در خواب، علی خدایی را در یک کتاب­فروشی دیدم و گپ زدیم و گفت که مشغولِ ترجمه­ی داستان است. من شعری با نامِ «هنوز» را که بر روایت استوار است و در کتابِ «تجربه­های تا حالا» چاپ شده به او تقدیم کرده­ام ولی به دلم افتاد که با این شعر به­روز شوم به یادِ علیِ خدایی و شهریارِ مندنی­پور (که هرجا هستند، کاش روزگار به­کام­شان باشد) و البتّه به یادِ عاشقی­هایِ آن­روزگار...

 

سهمِ ما

 

یک تکّه از آسمان را نگَه­می­دارم ـ که مهتابی­ست ـ

برایِ قدم­زدن­های­ِمان.

و حتّا صدای قناری­ها را دور می­اندازم

                 ...دور،

تا دُور و بَرِمان خلوت شود،

و صدای تو که آهسته صدایم می­زند،

روی نوارِ کنارِ زاینده­رود،

                     بپیچَد، بپیچَد در گوشَم.

 

بپیچیم سَمتِ مستی­های جلفا،

بلکه پیشِ چشمِ تو ریز ریز کنم همه­چیز را وُ بریزم دور،

به جز

غزل­های سعدی،

                   غزلِ سلیمان،

                                      تو،

چیزهایی را که نگَه­داشته­ام، پُر کنی تویِ گونی،

دستِ هم را بچسبیم، بگوييم یک­سَر مي‌رویم جزایرِ دور افتاده­ی

قناری­...هایِ­مان

                  را

                      به بهانه­ی

                                  برگردانیم!

 

...بگذاریم مردُم را به حالِ خودِشان

گریه کنند.

27 مهر 1381

 

  نوشته شده در  Thu 20 Aug 2009ساعت 6:27  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

گردباد

 

وارد شد

با گیسوانِ شرجیِ پُف­کرده

لبخندِ سپید

سَرشانه­هایِ خیس

و اَطوارِ غازوار، زنِ پاشنه­بلند.

 

سقف، کوتاه شد

نفَس­ها سنگین

قلب­ها به سِکسِکه افتادند

سِر شدند.

با چشم­هایِ آرایش­کرده

چشم در چشمِ یکایکِ ما انداخت

اشکِ سیاه ریخت

و همچنان که دور می­شد در افق،

وزنِ سایه­ی کِشدارَش

تعادُلِ زمین را به هم می­زد.

 

بعد از آن، ما فقط در اخبار شنیدیم

که کابوی­ها کمند انداخته­اند

برایِ شکارِ تُرنادُ...

19 آبان 1386

 

  نوشته شده در  Fri 14 Aug 2009ساعت 22:39  توسط محمد جواد آسمان  | 

 

« من مي‌توانم از فردا / در كوچه‌هاي شهر كه سرشار

از مواهبِ ملّي‌ست / ... / گردش‌كُنان قدم بردارم /

و با غرور، ششصد و هفتاد و هشت بار،

به ديوارِ مُستراح‌هاي عمومي

بنويسم:/

خط نوشتم كه خَر كُند خنده »

فروغ

 

TAUTOLOGY

 

زمين، حُدودَن گِرد است.

و آسمان، تا قسمتي ابري‌ست ...

... پرنده‌ها طبقِ معمول، مي‌خوانند.

چه سخت است خاريدنِ شستي در كفش.

نه، اين پرنده روي اين ديوار ننشسته است، نه...

پرنده، روي ديوار، لانه نمي‌كند.

بي‌چاره مسافرانِ تاكسي از لذّت تصور آن درخت، محرومند.

پس خوش به حالِ من كه سوارِ اتوبوسم

و اتفاقن به اين فكر مي‌كنم كه اتوبوس يا حتّا تاكسي،

چه شبيهِ زن‌هاي كَذاست!

 

... مسلّمن تهوعِ من از تكان و گرما نيست.

نخير، حتا از غلظتِ زنانِ ايستاده در ايستگاه.

... ايستگاه.

صندليِ من كه باز، تكان‌تكان مي‌خورد و مي‌خورد،

                                                            تكان مي‌خورَد.

و ازهمين‌جاها مي‌شود با غرور و لبخندي فلسفي سر تكان داد،

تا مأمورِ شهرداري، با اشتياقِ بيشتري فضائلِ پرندگان را

                             از شانه‌ي مجسّمه‌هاي محترم پاك كند.

زن‌ها كِركِر مي‌خندند.

و من، ندانسته چه احساسِ مردهاي بدكاره را دارم!

 

و من، از آرزوهايم اين است كه يك‌روز عصر، بالاخره گوني‌هاي اداره‌ي پُست را

                                                                             بدزدم،

                     و صبحِ زود، تمامِ نان‌هاي دمِ درِ ساندويچي‌ها را بدزدم.

لَم بدهم

گاز بزنم

نامه بخوانم

و با گوسپَندهايي بچرم كه نوعَن مي‌گويند: «نَع ... نَع ...»

 

... و من، از آرزوهايم اين است كه دفعَتَن بپرم شَستِ پايم را بِخارانم.

آخ... ايستگاهِ آخر، شايد همين پرنده‌ها هستند، همين زن‌ها ...

 

و من انگار، جرقّه‌ي آن آتشي هستم كه سال‌هاست،

خاموش شده ...

۱۸ فروردین ۱۳۸۲

 

  نوشته شده در  Tue 11 Aug 2009ساعت 0:28  توسط محمد جواد آسمان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM